یک شعر از هیوا فر
زیر گنبد کبود
آفتاب که بر می آمد
آفتابکاران از پایین ده سرازیر می شدند
چون مورچگان در تکاپوی نان
راوی سرید میانشان
مرد ایلیاتی هی شلتاق می کرد:
« به کفر پایدار می مانه به ظلم نه »
لبان داغمه بسته پیرمرد جنبید :
« به ظلم پایدار می مانه
به ظلم پایدار می مانه
اگر نه خانه خرابم ببین
موروثی پدرانم»
و به گواه دستان گبره بسته اش را بالا برد
جملگی آفتابکاران دستان گبره بسته شان را بالا بردند
نگاه ملامتگر ایلیاتی
از میان انبوه گواهان
چهارراههای دستان پیرمرد را کاوید
و با خود هجی کرد
آواز مرد شماره گر را
که از فصل برداشت با خود به یادگار داشت
– « این برای ارباب
این برای ارباب
این برای رعیت پدر سوخته »
برگشت به انبوه گواهان :
« یک مشت آدم خالی »
برگشت به راوی :
« آدم خالی »
برگشت به خودش :
« آدم خالی »
آرام نشد
:« آی ! تش افتاده به گندم ها
خسبیدید؟!
پیش از شما …
که هنوز آواز آن چهل تن از درختان سیاهکل می آمد
خون ارغوان ها …
و زنانی هنوز منتظر
با رد ناخن بر صورت و سینه
و گیسوانی از دو سو
سپید
برف
سپید
برف… »
برف می بارید
تمام نمی شد شب و اندوه آفتابکاران
شب یکسره ظلمان بود
از هیچ روزنی نور نمی آمد
و همنوایی زنجره و بی بی
یکی به در یکی به تخته
شب را مخدوش کرده بود
که شبی را روز پنداشتند
برف زارید
جملگی شبی را روز پنداشتند
برف بی وقفه می زارید
برف
برف
برف
آفتابکاران گرداگرد نشسته بودند
بوی تن کارگران فضا را پر کرده بود
مردی که ساده زیست می نمایاند
در پایین مجلس جلوس کرد
و در رثای بینوایان شماره کرد
گویی مرثیه می خواند ـ
: « این برای ارباب
این برای ارباب
این برای رعیت پدر سوخته»





















