Advertisement

Select Page

سه شعر از هنگامه کسرایی

سه شعر از هنگامه کسرایی

 

۱

آزادی آزادی آزادی

غول خیابانی!
آی کاکل آتشان
چشم ساچمه‌ایی
یک قلب سوراخ
برگرد به میدان
دو پا دوشکا
دهان خونشار
خفه تر از خس خس خون
برگرد‌ و بپر
از پشت بام ها
پرواز کن با گیس هات
بریده همه در باد
برگرد و بالا بیا
آی ماه ِ آسمان
کمان هر هفت رنگ
در چشم بچه‌ ی پیر
توی تابوت کوچک، فلک
برگرد و بتپان
ابرها را توی زخم ها
شره‌ وقتی می کنی
خون هی از چشم و
دهان و گوش هات
برگرد و بکوب
پا بر زمین
بی دست آسمان
برقص تا نور خدا
تکیده در تکرار این هوار
برگرد و بگرد
مست از بوی گندم
گرسنه گرد این دایره بی نان
در عطش یک جرعه مهر ناشاد
برگرد و بردار
سر و سینه از خاک
پرپر و کلاغ پُر‌ سر
شالی اگر بر میان
بی کمر کفی بر خیابان
برگرد و جادو کن
بمال تن باز بر تن مرگ
بپاش بر پوست سفید غسال
خونی در رگ اگر همه آبه
برگرد آی غول
یک بار دیگر
بی خاک رفته باشی
با باد هم در این خیابان
بی شعر، شعاری حتی
همه شور باش حالا
برگرد غول زیبای
این دهشت
برگرد!

 

۲

سرت سلامت ایران!

من ده سال دارم گرگ هام همه هوا، خون
من پانزده پروانه، خون
من بیست بهار، خون
من سی رگبار تند تابستان، خون
چهل چه اتفاقی نگران باید بشوم، خون
پنجاه تو بگو صد، خون
اصلن همه ی من ها روی هم
هزار سال نوری و صوتی
فرقی زنده، مرده هم نمی کنیم
وقتی قرار است شلیک بشویم
هر صد هزار از یکی از همین دیروزها
به آینده ی یک پیشانی سوراخ
چشم و دهان سوراخ
قلب و شکم و پا سوراخ
و قدمی که ناگهان معلق می مانیم
و با ما همه ی دل ها امشب هره
ماه گم در دود کبود
ستاره شیمیایی سرفه
ماسک بی اکسیژن سیاه
بطری خالی تشنه
کوله ی هراس بی پشت
کتانی دوان بن بست
پرچم چند رنگ اگر
قرمز باز همه یک رنگ
تا فریاد آی چرخ
و سقوط که ناگهان می کنیم فلک
و می پریم همه از یک کابوس با هم
در یک صبح صورتی
سویتی چوب کبریتی
بی نانی جزغاله ما توی توستر
چای ولرمی که برویم
پایین از گلو هم اگر
خیس نمی شویم در کاه توی پوست
و تاکسی هایی که نه! نمی ایستند
بکوب تا تلنبار بشویم
در صدها سردخانه
و بیفتیم روی دست خودمان لخت
دراز به دراز لخت
لول لول در هم لخت
لخته لخته بی رگ لخت
زیپ کیسه ی پلاستیکی باز لخت
منتظر باز هامان حالا همه مانده
تا لطفن خانم محترم کامیون یخچال دار شماره ی چهار هوار
آقای هر کسی سوله ی آخر هیچ زمانی
سری پنج هوار
و یادمان بیاید
باید بلزریم یخ
و با ما کوچه ایی یخ
خیابانی، شهری، ایرانی یخ
در خیالی دائم که
شورش حتمن می کنیم نزدیک
نزدیک نزدیک
خیلی نزدیک.

 

۳

قتل عام گل ها

گم می شوم در من
این برهوت سفید
رود آهن سرازیر سوی
شمال ِ یخ، تبعید و
پیدا ناگهان در پارکینگی
که پارک می کند
عنکوبتی تا ببوسد
لب هام را کش آنقدر دار
تا بکش——اندم
در تارهای نت دام
اعماق ِ هزار تصویر
یک قتل مرکب
در هر چشم عام
روی زمینی که گیرم
زمان زیر و
آسمان زبر
اخمی که باز نمی کند باز خدا و
با او همه ی فرشته های بالدار یا بی بال
فرق بال چه می کنند
چشم می دوزند همه بالا وقتی و
پایین آدرس اما
خیابانی که هی دور خودم
بپیچم باید و با من
همه ی جنازه ها آنقدر
تا حلق بشکافم بی فریاد
گلوله گوشت
دوشکا استخوان
ساچمه چشم و
آسفالت سینه
در آمبولانسی سراسیمه
ایستاده آنقدر تا شتک بزنم
بی خون بر کف
با دو خالی چشم ها بسته
باز هم اگر
در یک حفره هر دو حالا
گلو خس خس خناق
یک پا بریده دوان
نخ ِ پاره، نخاع همه مهره و
تیری خلاص که نمی شوم
در سیاه پلاستیکی کیسه و
زیپی که بکشم بالا
تا آن سوی چطور باز بمیرم باید
که باور کنی مرده ام
گل سرخی ایستاده
در برهوت فراموشی
یا یادی در باد
فرق فراغ چه می کند
بی اعتنا به صبح سکوت
باز که می گردم
به خیابان هزار پنجره باز
در چشم مرکبی مرگ
با تنها تصویر فریاد
یک زندگی
همه.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights