یک شعر از سارا شیخی
طوفان غم تبر شد بر تاکِ مردهی عشق
صد دار جان علم شد بر خاکِ مردهی عشق
منصورها کجایند ،ضحاکها خدایند
ای چشم ها ببارید بر پاکِ مردهی عشق
دستانمان قلم شد، بر جانمان ستم شد
گوش جهان پر است از پژواک مردهی عشق
پاهایمان به زنجیر، تدبیر پشت تدبیر
پس کی تقاص جانها، ضحاکِ مردهی عشق
چشم وطن نشسته در خون، کجاست دستی
تا بازشوید از اشک این خاکِ مردهی عشق
یا کاوهای دگر کو؟ اسکندری از آن سو
شاید دگر نمیرد غمناکِ مردهی عشق.
۱۵بهمن۱۴۰۴





















