دو شعر از حمید فرحناک
۱
شب را بیاویز
پشت پنجرهی ماه
ستاره، ستاره، «ناز شصتت» …
نشانه میروند لبخندهای تو را
باران اگر دوست داشت ببارد
چراغی بیافروز
بنفشههای شعرت را بیارای
قاصدکها را خبر کن
این خانه یک هشتی بیشتر ندارد
بهار خواب چلچلهها
…..
#حمید_فرحناک
در امتداد زمستان چند قدم مانده به اسفند /۱۴۰۴
۲
ما که می خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم «برتولت برشت»
در….
باور سردِ رویاهای سرگردان
دوباره سرگشتگی، دوباره افسانهی عاشقانگی
دوباره من، دوباره او… ،
دوباره سراسیمهی آرزو
و …
افسوس لحظههای سرخوش اعتماد
شسته رُفتهی نگاهی وُ
تکاپوی معنایی
اگرچه سخت
اما، خیال شعر جمع بود
که عاشقانه میسرود، عالمانه دل میربود
ساعت به وقت اشک، سیلی که زمان را با خود به بیراهه برد …
داغ بردل، حسرتِ صدایی که چشم دوخته بود.
به اقرار دوست داشتن که از خجالت آب شد
از آتش گذشت وُ کباب شد
زیر چشمیِ وسوسهای چنان به آینه
چپ نگریست
که راستاراست فرو ریخت وُ خراب شد
بیچاره دلی که سودای ناله را
گره زده بود به صداقت «آه» !!؟؟
اکنونِ این قصهی پر غصه
رگبارِ بُغضِ باران وُ آذرخش نیمهجان
راه گمکرده چکاوک خونینبال،
جان حنجرهاش به لب رسید
شمعی، شب تار، را به دور خود تنید
چکه، چکه، چکه پیلهی پروانه حباب شد
افشای راز سکوت وُ
ناباور مطلق دِق
و….
رویای خستهی ما دل به دریا زد
ماهی کوچک اقبال
طعمهی سراب شد
در
واپسین دمِ «تلخباوری»
اخگری
خودش را به کوه زد وُ
هزار مسئله را جواب شد
…..
#حمید_فرحناک
دیماه / ماه / ۱۴۰۴
در تکاپوی معنا، قصهی کوتاه اما بلند مرتبه از ترینا پالاس …





















