Advertisement

Select Page

نویسنده به مثابه‌ی روشنفکری، چپ و افق پیش‌رو

نویسنده به مثابه‌ی روشنفکری، چپ و افق پیش‌رو

 

در این مقاله، ابتدا به بررسی نقش نویسنده به مثابه‌ی روشنفکر در ایران از آغاز تا امروز می‌پردازم. سپس مهم‌ترین خطاهای راهبردی این جریان که به نظرم می‌رسد را مرور می‌کنم. سرانجام جایگاه فعلی روشنفکری و چپ در ایران را تحلیل خواهم کرد تا ضمن بررسی جایگاه تاریخی و اجتماعی نویسنده در ایران، نسبت او را با سنت و مدرنیته بررسی و آینده روشنفکری نویسنده‌محور را تحلیل کنم.

برای درک بهتر جایگاه روشن‌فکری در ایران، باید به تاریخ معاصر این کشور توجه کنیم. روشن‌فکری ایرانی، در آغاز با جنبش مشروطه‌خواهی در اواخر قرن نوزدهم آغاز شد. نقش نویسنده به عنوان روشنفکر در ایران، ریشه در همان دوران دارد. زمانی که نخستین موج مدرنیته در جامعه ایران شکل گرفت.

در این دوره، جریان‌های فکری جدیدی مانند لیبرالیسم، ناسیونالیسم و سوسیالیسم به ایران وارد شدند. روشن‌فکران ایرانی، برای اولین بار به نقد نظام سنتی و استبدادی پرداختند. نویسندگان و اندیشمندانی نظیر فتح‌علی‌آخوندزاده، میرزا آقاخان کرمانی، طالبوف تبریزی و … هرکدام در راستای گسترش آگاهی اجتماعی و سیاسی نقش ویژه‌ای ایفا کردند.

مهم‌ترین ویژگی کنش روشن‌فکران این دوره، تاکید بر اصلاحات اجتماعی و فرهنگی و ایجاد توازن میان سنت و مدرنیته بود. روشن‌فکری از دیرباز همواره با چالش‌ها و پیچیدگی‌های خاصی روبرو بوده است. در این مسیر، نویسندگان ایرانی نه تنها به عنوان تولیدکنندگان ادبیات، بلکه به مثابه روشنفکرانی نقاد و تاثیرگذار، نقشی محوری در شکل‌دهی به گفتمان‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی داشته‌اند. علاوه بر خلق آثار ادبی، به نقد اجتماعی و سیاسی نیز پرداخته و از طریق آثارشان به دنبال پیشبرد آگاهی عمومی و بهبود آرمان‌های آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانه نیز بوده‌اند. این مسیر پر از فراز و نشیب، همواره دست‌خوش خطاهای راهبردی بوده که بر جایگاه روشنفکری در ایران تاثیر بسزایی گذاشته است.

نویسنده همواره فراتر از یک مالف یا خالق ادبی صرف ظاهر شده است. او در بزنگاه‌های تاریخی، به مثابه‌ی روشنفکر و سخنگوی بخشی از جامعه وارد میدان شده؛ صدای اعتراض بوده، حامل آرمان‌ها، و گاه قربانی سانسور بوده‌است. روشن‌فکری در ایران مفهومی است که در طول تاریخ دست‌خوش تحولات و تغییرات بسیاری بوده است. از اوایل دوران مدرن تا به امروز، روشنفکران و نویسندگان ایرانی همواره نقشی حیاتی در تشکیل و نهادها و تغییرات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی کشور داشته‌اند. پس از تحولات دوران مشروطه و در ادامه نویسندگانی چون ملک‌الشعرا بهار، جلال آل احمد، صادق هدایت و علی شریعتی، به طور فعال وارد میدان نقد جامعه سنتی، نهادهای سیاسی و فرهنگی شدند. در پیش‌برد آرمان‌های آزادی، عدالت و توسعه فرهنگی موثر و راهگشا بودند. به طوری که نویسنده‌ی روشنفکر فراتر از خلق ادبیات صرف، به عنوان منتقدی آگاه و کنشگری اجتماعی عمل کرده و به دنبال آگاهی‌بخشی و تغییرات بنیادین جامعه‌ی پویا بوده است. در دوران پادشاهی پهلوی به‌ویژه تحت رهبری محمدرضا شاه، تحولات گسترده‌ای در عرصه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ایجاد شد. اشتهای ایجاد برنامه‌های مدرنیزاسیون، به‌ویژه در عرصه آموزش و پرورش و فرهنگ عمومی در این دوره با توجه به این‌که بستر فرهنگی جامعه‌ی در حال گذار، خود را برای این تغییرات آماده نکرده بود، با به‌وجود آمدن ناهماهنگی و عدم موازنه تغییرات ساختاری و زیر ساختاری، روشن‌فکران ایرانی را به چالش کشید. در طرف دیگر، اتفاقات و سرعت تغییرات درک و هضم را برای جریان‌های سنت‌گرا سخت یا غیر مکن کرده بود. به‌گونه‌ای که در برابر این تغییرات سرسختی و مقاومت از خود نشان دادند. در این راستا، کسانی چون علی شریعتی با بازگشت و تاکید بر بازگشت به فرهنگ اسلامی، نقش پررنگی در این زمینه ایفا کردند. نویسندگانی نظیر صادق هدایت، بزرگ علوی و چوبک و … با تالیف‌های خود به نقد و تحلیل وضع موجود و ترویج مفاهیم جدید گفتمانی نو در عرصه ادبیات و فلسفه روی‌آورده و روشن‌فکران دیگری نظیر داریوش آشوری، مصطفی رحیمی، داریوش شایگان، احسان نراقی، با تکیه و تاکید بر مفاهیم انتقادی غربی و مدرنیته به نقد وضعت ایجاد شده پرداختند. این دوره، گرایش روشنفکرانی از این طیف، اکثرا به نظریه‌پردازان مارکسیست بود. همواره آنها را تهدیدهایی بالقوه برای نظم جامعه‌ی فرهنگی و رو به پیشرفت می‌دانستند. همان‌گونه که در جمهوری اسلامی نیز نگاه مشابهی وجود داشته و دارد اما با شدت بیشتر، سازمان‌یافته‌تر و در قالب گفتمان دینی_ایدئولوژیک. در هر دو حکومت، روشنفکر نه به عنوان شریک یا ناظر، بلکه به‌عنوان مزاحم نظام رسمی حکومتی تلقی شده است.

پس از انقلاب پنجاه و هفت، نقش نویسنده به مثابه‌ی روشنفکر دچار دگرگونی‌های اساسی شد. بعضی از نویسندگان از آرمان‌های انقلاب حمایت کردند و برخی دیگر در موقعیت نقد و مخالفت با محدودیت‌های سیاسی و فرهنگی جدید قرار گرفتند. این تنش‌ها باعث شد که نویسندگی روشنفکرانه در ایران، بافشارهای جدی مواجه شود. فشارهایی که تا امروز نیز ادامه داشته است.

پس از انقلاب و تحولات سال پنجاه و هفت، مفهموم روشن‌فکری ایرانی به شدت تغییر کرد. در این دوره، گروهی از نویسندگان و حتا جریان‌های چپ، غیر مستقیم نقش مهمی در ایجاد بستر و گسترش اندیشه‌های اسلامی داشتند. حتا برخی از آن‌ها به حمایت از انقلاب پرداخته و آثار خود را در راستای تبیین اهداف انقلاب نوشته و منتشر کردند. از سوی دیگر، نویسندگانی هم از انقلاب فاصله گرفتند و به نقد اجتماعی و سیاسی پس از انقلاب پرداختند.

تکرار و پافشاری بر ایدئولوژی مذهبی و مارکسیستی، موجب انزوای محدودیت فضای روشنفکری برای چپ و واپسزدگی برای مذهبی‌ها بعد از انقلاب پنجاه و هفت شد. شرایط سیاسی و اجتماعی ایران دگرگون شد. فضای امنیتی و سانسور گسترده و فعالیت‌های روشنفکری را هر چه بیشتر محدود کردند. نویسندگان چپ، که حالا باید در فضای انقلابی جدید جایگاه خود را بازتعریف می‌کردند، با چالش بزرگی روبرو شدند.

در عین حال، برخی از نویسندگان به دلیل فشارهای سیاسی مجبور به مهاجرت یا سکوت مطلق شدند. جریان‌های چپ در ایران، دچار از هم‌گسیختگی، پراکندگی و بحران هویتی شدند. این وضعیت باعث شد نویسندگی به مثابه‌ی روشنفکری توانایی انتقال پیام خود را به مخاطبان، بالفعل و به صورت گسترده از دست بدهد.

خطاهای راهبردی روشنفکری در ایران:

با وجود جایگاه و نقش مهم روشنفکری و نویسندگی در تاریخ ایران، این جریان در شکل گیری و ادامه حیات، دچار خطاهای راهبردی مهمی شده است که در سیری نزولی به کاهش تاثیرگذاری آن بر توده کمک کرده‌اند. نگاهی اجمالی به این خطاهای راهبردی خواهم داشت.

۱.تقلیل روشنفکری به نخبه‌گرایی و دوری از مردم:

بسیاری از روشنفکران ایرانی، به ویژه در دوره‌های مختلف، به شکلی نخبه‌گرا عمل کرده‌اند و نتوانسته‌اند به طور موثر با طبقات و گروه‌های اجتماعی مختلف طبقات ارتباط برقرار کنند. این فاصله اجتماعی موجب شده که پیام روشنفکران به‌درستی به توده‌ها منتقل نشود و بسیاری از آن‌ها در برابر مطالبات واقعی جامعه، خاکستری، بی‌تفاوت یا ناآگاه باقی بمانند.

  1. استراتژی‌های ایدئولوژیک سخت و تک‌بعدی:

روشنفکری ایرانی در دوره‌هایی، به خصوص در چپِ سنتی، به دنبال تعمیم ایدئولوژی‌های سیاسی و اجتماعی غربی بود و به دلیل نداشتن شناخت کافی از جامعه متکثر، در بازخوانی و تاویل و تحلیل شرایط ایران موفق عمل نکرد. این امر باعث شد، برخی پروژه‌های اصلاحی یا انقلابی روشنفکری نتوانند ریشه در واقعیت‌های جامعه ایرانی و توده داشته باشند.

  1. ضعف در نقد خود و انعطاف‌ناپذیری:

جریان روشنفکری در ایران کمتر توانسته است به نقد خود بپردازد یا با پذیرش اشتباهات راهبردی، خود را به‌روزرسانی و بازسازی کند. این امر موجب شده که در دوره‌های بحران، روشنفکری ایرانی توانایی پاسخگویی و تطبیق با تحولات جدید را نداشته باشد.

  1. تعامل ناکافی با جنبش‌های اجتماعی:

روشنفکران ایرانی در بسیاری مواقع از درگیرشدن فعال و عملیاتی با جنبش‌های اجتماعی و مطالبات و مردمی، خودداری کرده‌ و عملا خارج از گود بوده و این موضوع باعث کاهش اعتبار آن‌ها نزد جامعه‌ی کنش شده است.

دلایل فاصله توده از چپ به عنوان یک جریان مواجه با روشنفکری در ایران و آسیب‌شناسی راهبردی:

چپ ایرانی در گذشته، با آرمان‌های برابری و عدالت اجتماعی، دموکراسی، آزادی و مقابله با استبداد شناخته می‌شد. به دلایل متعدد، از جمله تحلیل ناکافی و بلکه نادرست از موقعیت و وضعیت اجتماعی، سیاسی، اقتصادی روز ایران، متقابلا سرکوب‌های کور سیاسی نظام‌های حاکم، فرسایش ایدئولوژیک، و عدم تطابق کامل با شرایط اجتماعی ایران، دچار عارضه‌ی بحران هویتی شده که هم‌چنان نیز ادامه دارد. به ویژه پس از انقلاب پنجاه و هفت که فراز و نشیب و برخورد‌های سخت و تلخی را تجربه کرده و می‌کند. جنبش چپ و روشنفکری متناسب با آن در ایران، از دیرباز با اقبال بخشی از میانه‌ی طبقاتی جامعه همراه بوده اما هرگز نتوانسته به‌طور گسترده، عمیق و فراگیر، جایگاه توده‌ای و مردمی پیدا کند. این فاصله و بی‌اعتمادی ریشه در عوامل ساختاری، فرهنگی، سیاسی و راهبردی دارد که در این بخش به چرایی و مهم‌ترین آن‌ها خواهم پرداخت.

۱. نخبه‌گرایی و زبان دور از توده:

روشنفکری چپ ایرانی از همان ابتدا گرایش شدیدی به نخبه‌گرایی داشته؛ یعنی بخش عمده‌ای از رهبران و نظریه‌پردازان چپ، تحصیل‌کرده و اکثرا از طبقات متوسط یا مرفه شهری بودند که زبان و گفتمان آن‌ها چندان با زندگی روزمره و فرهنگ مردمان عادی هم‌خوانی نداشت. این فاصله زبانی و فرهنگی باعث شد پیام‌های چپ برای طبقات کارگر، دهقانان و بخش‌های گسترده جامعه قابل فهم و درک و پذیرفتنی نباشد. روشنفکر چپ سنتی، که به شدت تحت تاثیر متون کلاسیک مارکسیستی قرار داشت، اغلب از زبان پیچیده‌ی فلسفی و آکادمیک استفاده می‌کرده که برای اکثریت مردم عامی قابل درک و فهم نبوده است. این زبان تخصصی و متون پیچیده باعث شد به جای آنکه در بطن جامعه و میان توده‌ها جاری و حضور داشته باشد، بیشتر در فضای دانشگاهی و حلقه‌های روشنفکری محصور، محدود و درون‌گفتمانی باقی بماند.

۲. اتکا به ایدئولوژی‌های خارجی و قالب‌های وارداتی:

روشنفکری چپ ایران در دوران مدرن، به شدت متاثر از آموزه‌های مارکسیستی‌لنینیستی، گاه استالینی و دیگر ایدئولوژی‌های چپ اروپایی و روسی بود. تلاش برای انتقال این ایدئولوژی‌ها، بدون توجه کافی به شرایط خاص زمانی و تاریخی، فرهنگی و اجتماعی ایران، باعث شد بسیاری از پروژه‌ها و برنامه‌های چپ به بن‌بست برسند. به عبارت دیگر، روشنفکرچپ ایرانی نتوانست نسخه‌ی ملموس و بومی‌سازی شده‌ای از ایدئولوژی‌های چپ ارائه دهد که با نیازهای واقعی مردم سازگار و به زندگی توده‌ی مردم ورود و اثر کند.

تفسیر و تاویل‌های تکراری از متون مارکسیستی، اغلب به شکل کلیشه‌ای و آرمان‌گرایانه و غیر منعطف ارائه شده‌اند. همان‌‌گونه که اشاره شد این رویکرد باعث شده که در مواجهه با شرایط و مسائل جدید، مانند هویت، جنسیت، فرهنگ، یا ساختارهای اجتماعی پیچیده جامعه‌ی متکثر ایران، دچار بن‌بست هویتی شوند. به جای تحلیل‌های خلاقانه و بومی‌سازی شده، بارها نسخه‌های کلاسیک و ثابت نقل قول، تکرار و تکرار و بازتولید کرده‌اند که برای مردم امروز جامعه، نه جذاب، نه کاربردی و نه پاسخگو بوده و هست!

۳. ضعف حضور محسوس در جامعه و جنبش‌های مردمی:

اشاره شد که چپ روشنفکری ایران در بسیاری مواقع از درگیر شدن فعال و طولانی‌مدت در جنبش‌های مردمی و توده‌ای خودداری کرده یا به شکل نمادین، اسمی و سطحی حضور یافته است. این ضعف در حضور اجتماعی، محسوس بوده و باعث شده است که چپ روشنفکر، نتواند در دل توده‌ها ریشه دوانده و مطالبات واقعی آنان را نمایندگی کند. در نتیجه، مردم به سمت جریان‌ها و گروه‌هایی عوام‌گرایانه، آشنا‌تر و ملموس‌تر که مستقیم‌ با زندگی آن‌ها ارتباط داشتند گرایش یافتند.

۴. گرایش به تقابل سیاسی و ایدئولوژیک بیش از حد:

روشنفکرِ چپ ایرانی در طول تاریخ حیات خود، بارها به درگیری‌های ایدئولوژیک شدید و مناقشات داخلی پرداخته است. این مسئله باعث پراکندگی و ضعف در وحدت‌رویه این جریان شد. تمرکز بیش از حد بر مباحث نظری و تقابل‌های ایدئولوژیک، مانع از شکل‌گیری سیاست‌های عملی و راهبردهای کارآمد مبتنی بر واقعیت‌های اجتماعی شده است.

۵. برخورد سخت با دین و نهادهای مذهبی:

برخلاف خط‌مشی سازگار مستتر ذاتی چپ با رویه‌ی‌ نظام دینی حاکم، شاید دلیل دیگر دوری توده‌ها، برخورد سرسختانه و اغلب تخریبی، شعاری و نبود رواداری با مذهب و نهادهای دینی بوده است. در جامعه‌ای که مذهب نقش مهمی در زندگی روزمره دارد و سیستم سرمایه‌داری جهانی با ترسیم نقشه‌ی راه، برای آن برنامه‌های کوتاه‌مدت، میان‌مدت و درازمدت دارد، لحاظ نکردن نقش دین و دین‌گرایان، باعث شد روشنفکرچپ، نتواند اعتماد و توجه قشر قابل توجه مذهبی را در مقابل توده‌فریبی حاکمیت و گروه‌های مذهبی به دست بیاورد و در این امر نیز ضعف عملکرد داشته است.

۶. سرکوب سیاسی و محدودیت‌های ساختاری:

پس از انقلاب پنجاه و هفت، فضای سیاسی بسته، سانسور، بازداشت‌ها و سرکوب‌های گسترده فعالان چپ، امکان فعالیت آزاد و گسترش این جریان را به شدت محدود کرد. این فشارها باعث مهاجرت گسترده، انحلال سازمان‌ها، کم‌رنگ شدن فعالیت‌های چپ و در نهایت باعث فاصله‌ی چپ روشنفکر از متن جامعه شد.

فاصله‌ی ایجاد شده با توده، ترکیبی از عواملی ساختاری، فرهنگی و راهبردی بود که به تدریج موجب ضعف و ناتوانی در نمایندگی واقعی مردم و خواسته‌های آن شد. این جریان، با وجود اهداف آرمانی، گرفتار نخبه‌گرایی، تقلید بی‌چون‌وچرای ایدئولوژی‌های خارجی، کم‌کاری در ارتباط با جنبش‌های مردمی، و فقدان انعطاف راهبردی شد.

آیا اکنون روشنفکری در ایران حرفی برای گفتن دارد؟

با این حال، در سال‌های اخیر، چپ در ایران با نقد رویکردهای سنتی خود، به سمت گفتمان‌های نوین مانند عدالت جنسیتی، حقوق اقلیت‌ها و محیط زیست متمایل شده است. شاید این تغییرات گام‌هایی موثر و مهمی در بازسازی چپ و تطبیق آن با واقعیت‌های معاصر ایران باشد.

بنابراین می‌توان این سوال را مطرح کرد که آیا جنبش روشنفکری چپ ایرانی با سعی و خطا و پشت سر گذاشتن بحران‌های گذشته، در حال بازسازی و بازتعریف هویت خود است؟ آیا تلاش می‌کند تا با واقعیت‌های جدید جامعه ایران همسو شود؟ می‌توان به این پاسخ فکر کرد که روشنفکری و چپ در ایران، هر دو نیازمند نقد و بازسازی خود، انعطاف و ارتباط عمیق‌تر با مطالبات اجتماعی مردم هستند تا بتوانند نقش موثری در آینده فرهنگی و سیاسی ایران اجرا کنند. پس می‌شود ادعا کرد که نویسنده به مثابه روشنفکر در ایران همواره نقش تاثیرگذاری در شکل‌دهی به گفتمان‌های اجتماعی و فرهنگی داشته است. با این حال، روشنفکری هنوز زنده و فعال است و در بسترهای نوین فرهنگی و اجتماعی، می‌تواند حرفی برای گفتن داشته باشد. می‌توان بر این باور بود که برای عبور از این بحران، چپ نیازمند بازاندیشی بنیادی است: بازخوانی متون نظری به صورت خلاقانه، تطبیق آرمان‌ها با واقعیت‌های روز، به کارگیری زبان ساده و قابل فهم، و در نهایت، بازگشت به دل جامعه و شنیدن صدای واقعی مردم! تنها با چنین رویکردی است که چپ می‌تواند از انزوا، خارج شده و دوباره به عنوان نیرویی زنده و تاثیرگذار در جامعه ایرانی حضور یابد.

عوامل انزوای روشنفکری در ایران امروز

  1. فضای محدود سیاسی و فرهنگی:

سرکوب آزادی بیان، سانسور، و فشارهای امنیتی گسترده، امکان فعالیت آزاد و بی‌واسطه روشنفکران را سخت کرده است. در چنین فضایی، بسیاری از روشنفکران مجبور به سکوت، مهاجرت، یا فعالیت در چارچوب‌های بسته و خودسانسوری شده‌اند.

  1. تضعیف نهادهای مستقل و رسانه‌ها:

نهادهای دانشگاهی و رسانه‌های مستقل که می‌توانستند محل پرورش و ظهور روشنفکران باشند، تحت فشار و کنترل و پالایش قرار دارند یا از کارآمدی لازم برخوردار نیستند. این مسئله به کاهش ظرفیت روشنفکری در جامعه منجر شده است.

  1. گستردگی گفتمان‌های پراکنده و تفرق فکری:

فضای روشنفکری ایرانِ امروز، از چند دستگی و پراکندگی رنج می‌برد. هیچ گفتمان واحد و فراگیری که بتواند به عنوان صدای مشترک روشنفکری مطرح شود، وجود ندارد. این پراکندگی موجب شده که تأثیرگذاری روشنفکران کاهش یابد.

  1. تغییر ساختار جامعه و رسانه‌ها:

با ظهور شبکه‌های اجتماعی، فضای عمومی به شدت متکثر شده و صدها صدای مختلف در کنار هم مطرح می‌شوند. در این میان، صدای روشنفکران کلاسیک گاه در میان هیاهو و انباشت اطلاعات گم می‌شود و کمتر توجه عمومی را جلب می‌کند.

چگونه می‌توان از چندپارگی و تفرقه در گفتمان روشنفکری عبور کرد و دوباره با جامعه پیوند برقرار نمود؟

برای پاسخ، باید هم به ریشه‌های تفرقه نگاه کرد. هم به ساختارهای جامعه و هم به افق‌های عملی پیش‌رو. در ادامه، راهکارهای منطقی، اصولی و راهبردی برای انسجام روشنفکری و بازیابی پیوندش با توده را در چند محور بررسی می‌کنم

۱.بازسازی زبانِ روشنفکری از انتزاع به وضوح و ارتباط:

زبان روشنفکران اغلب تخصصی، انتزاعی و غیرقابل فهم برای مخاطب توده است. این زبان بیشتر برای درون‌گفتمانی نخبگانی ساخته شده تا برای گفت‌وگوی اجتماعی با توده‌ها.

راهکار: ساده‌سازی مفاهیم پیچیده بدون تقلیل محتوای فکری. استفاده از زبان روایت‌محور، مثال‌های زیستی و بومی‌شده. استفاده هوشمند از ابزارهای جدید ارتباطی ویدیو، پادکست، شبکه‌های اجتماعی، داستان‌نویسی، و هنر. روشنفکری باید شنیده و فهمیده شود، نه فقط «نقل» شود.

۲.ترک انحصار گفتمانی از تک‌صدایی به چندصدایی:

بسیاری از جریان‌های روشنفکری در ایران (به‌ویژه چپ کلاسیک) گرایش به انحصار معرفتی دارند؛ گفتمان خود را یگانه حقیقت می‌دانند و دیگر صداها را طرد می‌کنند. پذیرش تکثر در درون خود روشنفکری امری حیاتی است. اجازه دادن به شکل‌های متفاوت اندیشیدن درباره جامعه، دین، سیاست، جنسیت و غیره. گفت‌وگوی بین‌جریانی (چپ، راست، لیبرال، مذهبی، نواندیش، فمینیست، ملی‌گرا و…) بر مبنای احترام و تفاهم، نه حذف، انگ و تهمت. تشکیل جبهه‌های فکری مشترک حول دغدغه‌های روز جامعه (بررسی فرصت‌ها و ثروت‌های ملی، نابرابری اقتصادی، سرکوب، بحران محیط‌زیست، فقر و تبعیض نژادی، زبانی و قومی) حتی با وجود اختلاف‌های فاحش نظری. انسجام نه از طریق «یگانگی»، بلکه از طریق ائتلاف گفتمانی دمکراتیک حاصل می‌شود.

۳. بازگشت به زندگی واقعی مردم از ایدئولوژی به واقعیت‌های زیستی

روشنفکر ایرانی (به‌ویژه چپ) اغلب درگیر تحلیل‌های فلسفی و ساختارگرایانه‌ای‌ست که با نیازهای فوری جامعه (کار، مسکن، آموزش، تبعیض، خشونت جنسیتی…) با کارکرد امروزی فاصله دارد. پرداختن به مسائل ملموس و روزمره جامعه. معیشت، آزادی‌های فردی، عدالت آموزشی، بحران‌های جنسیتی و قومی. حضور میدانی در اجتماعات مردمی، همراه و در کنار مردم نه فقط در جلسات آکادمیک و نقل‌قول از نظریه‌پردازان و فلاسفه‌ی دویست سال پیش. استفاده از تجربه‌های زیسته مردم به‌عنوان منبع مشروع دانش اجتماعی. مردم باید احساس کنند که روشنفکر “صدای آن‌ها”است، نه صرفا “تئوری‌پرداز از بالا”.

  1. بازسازی نهادهای روشنفکری، از فردگرایی به ساختار اجتماعی:

نیستیِ نهادهای مستقل فکری و فرهنگی، باعث شده روشنفکری در ایران به پدیده‌ای پراکنده، شخصی و گاه نمایشی تبدیل شود. پویایی نهادهای مدنی روشنفکری (مانند کانون نویسندگان ایران، انجمن‌های صنفی، مجلات آزاداندیش، کافه‌های فکری و …) ایجاد بسترهای تعاملی برای گفت‌وگوی روشنفکران با اقشار مختلف جامعه (کارگران، معلمان، زنان، دانشجویان، اقلیت‌ها.) تولید جمعی دانش و فرهنگ؛ گذر از روشنفکر تک‌صدایی به روشنفکران جمعی و شبکه‌ای. روشنفکریِ نهادمند، از زوال شخص‌محوری جلوگیری می‌کند.

۵. پیوستن به مطالبات اجتماعی، نه فقط نقد نظری

روشنفکری گاه از جنبش‌های اجتماعی فاصله می‌گیرد و در مقام ناظر باقی می‌ماند. همبستگی فعال با جنبش‌های مردمی جنبش زنان، کارگران، دانشجویان، اقوام، محیط زیست و… ارائه تحلیل و راهکار برای تقویت این جنبش‌ها. تسهیل ارتباط میان گفتمان و کنش. روشنفکری اگر در متن مطالبات اجتماعی قرار گیرد، دوباره زنده خواهد شد.

۶. عبور از نوستالژی گذشته و بازسازی آینده‌محور

بخشی از روشنفکری ایران هنوز در حسرت دوران طلایی (پیش از انقلاب، دوران چپ کلاسیک…) به سر می‌برد. عبور از گذشته‌گرایی و بازتعریف پروژه روشنفکری برای دنیای جدید؛ جهانِ دیجیتال، چندهویتی و متکثر. مواجهه با تحولات جهانی (هوش مصنوعی، تغییرات اقلیمی، بحران‌های جهانی سرمایه‌داری) با نگاهی محلی- جهانی. پرورش نسل جدید روشنفکران با ابزارها، زبان و دغدغه‌های به‌روزِ زمانه‌ی خود. روشنفکری آینده‌نگر، تنها راه تداوم حیات فکری در جامعه معاصر است.

برای بازسازی پیوند روشنفکر با توده‌ها در ایران، راهی جز بازنگری در زبان، گفتمان، نهاد، و جایگاه اجتماعی روشنفکری وجود ندارد. انسجام، نه از طریق وحدت صوری، بلکه از طریق ائتلاف فکری-اجتماعی متکثر حاصل می‌شود؛ ائتلافی بر بستر دغدغه‌های واقعی مردم، با زبانی قابل فهم و مشارکتی، و حضوری در متن جامعه، نه در حاشیه.

پس می‌توان گفت که:

روشن‌فکری و نویسندگی در ایران دو عنصر هم‌زمان و متقابل هستند که در طول تاریخ تأثیرات عمیقی بر یکدیگر گذاشته‌اند. از دوران مشروطه تا امروز، روشن‌فکران و نویسندگان ایرانی با آثار خود سعی در پاسخ به پرسش‌های بنیادین جامعه خود داشته‌اند. در این مسیر، آنها همواره با چالش‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی مواجه بوده‌اند، اما همیشه نقش مهمی در پیشبرد آگاهی و تغییرات اجتماعی بازی کرده‌اند. روشن‌فکری و نویسندگی در ایران، به‌ویژه در دوران معاصر، به‌عنوان ابزاری برای مبارزه با استبداد، گسترش آزادی‌های فردی و اجتماعی و تبیین هویت فرهنگی به کار گرفته شده‌ است. معتقدم با وجود مشکلات و چالش‌های فراوان، روشنفکری ایرانی هنوز دارای ظرفیت‌هایی است که می‌تواند نقش‌آفرینی کند. فضای سیاسی بسته، فشارهای سانسور و محدودیت‌های آزادی بیان باعث شده‌اند که روشنفکری به شکل رسمی و سازمان‌یافته نتواند به طور گسترده و به‌موقع فعال باشد اما در بسترهای غیررسمی، شبکه‌های مجازی و فعالیت‌های زیرزمینی، روشنفکران هم‌چنان تلاش می‌کنند تا صدای خود را به گوش مردم برسانند.

روشنفکری معاصر در ایران، با تغییرات نسلی روبروست که در آن، نسل جدیدی از نویسندگان و متفکران با رویکردهای تازه و انعطاف‌پذیرتر ظهور کرده‌اند. این نسل جدید تلاش می‌کند تا از الگوهای نخبه‌گرایانه، فاصله گرفته و به مباحث هویت، جنسیت، محیط زیست، حقوق انسانی و دموکراسی و آزادی‌خواهی بپردازد. بنابراین می‌توان گفت روشنفکری در ایران اگرچه در شرایط سختِ گذشته تاوان‌های سنگینی را پرداخته است، اکنون در وضعیت خاص و حساسی قرار دارد، اما به‌نظرم هنوز زنده و حرف برای گفتن دارد و در حال گذار به مرحله‌ای تازه‌ای است.

ع.الف.جانوند

مرداد ۱۴۰۴

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights