سه شعر از یاسیمین بدری
۱
“خطایی نابخشودنی”
هر صبح با آفتاب بیدار نمیشویم،
با خبری بیدار میشویم که وزنش
از دیروز سنگینتر است
و عددهایش آرامآرام
جای اسمها را میگیرند.
جنگل کمحرف شده است
هوا به سختی از سینهی شهر عبور میکند
و آب شبیه خاطرهایست
که دیگر
کسی جرئت صدا زدنش را ندارد
جوانها نه برای قهرمانشدن آمده بودند
و نه برای مردن؛
آنها فقط
زندگی را بلد بودند
و همین
در این خاک
خطایی نابخشودنیست.
سالهاست طلوع را نگاه میکنیم
بیآنکه صبح تصمیم بگیرد
واقعاً آغاز شود،
و امید
مثل نوری کمجان
میآید
میلرزد
و عقب مینشیند
خستهایم
خسته از شمردن
از دانستن
از بیدار شدن با فقدان؛
اما هنوز
هر صبح
زمین
ما را
از خودش
پس نمیزند.
۲
چشمهایم را
با تبلیغِ خورشید
باز نمیکنم
نور
جرأتِ روشنکردن ندارد
حتی روز
روی این زمین
مکث میکند
آنها
میزنند
میبرند
میکشند
و اینها
با دستهای تمیز
و واژههای صیقلی
جسدها را
از پشتِ میز
محکوم میکنند
محکمتر
در صندلیهایشان فرو میروند
و نامِ نظم میگذارند
بر جنایت
نامِ قانون
بر خون
و به این مضحکهی مقدس
خیره میمانند
منتظرند
نه برای عدالت—
برای پیروزی
آمادهاند
کف بزنند
برای هر که بماند
شعارِ تأیید سر بدهند
دورِ سفرهی برنده جمع شوند
بخورند
ببرند
و بر گورِ تازه
بیانیه صادر کنند
سالها
از من عبور کردهاند
مثل مرزهایی
که با زور پاک شدند
دنیا کوچک نشده
حرص
آن را جمع کرده
این سیستم
دیگر اندازهی تنِ من نیست
این تمدن
طنابیست
که آرام
سفت میشود
یا باید دریده شود
یا من
باید از آن بیرون بروم
و بگذارم
بیرضایتِ من
فرو بریزد
زمستان ۲۰۲۶
۳
ما
در صفِ نان
ایستادهایم
و جهان
روی صفحهای کوچک
برایمان تصمیم میگیرد.
جنگ را
مثل سایه
روی دیوار میکشند
تا نورِ روز
کمتر به چشم بیاید.
صلح را
در پاکتی شفاف
نشان میدهند
اما قیمتش
با خطِ ریز
روی پیشانیِ ما نوشته شده.
ما
ملتی هستیم
که خوابهایش را
قسطی دیده
و بیداریاش
همیشه با خبر شروع شده.
کودکان
با واژههایی بزرگتر از سنشان
بزرگ میشوند
و مادران
نامِ فردا را
دیگر بلند صدا نمیزنند.
آنقدر
با ترس بازیمان دادهاند
که خنده
شکلِ احتیاط گرفته
و امید
یاد گرفته آهسته راه برود.
هیچکس نمیگوید
از ما
چه میخواهند
جز اینکه
همچنان بمانیم
بیآنکه دیده شویم.
و ما
ایستادهایم
میانِ جنگی که نمیآید
و صلحی که
هر بار
چیزی از ما کم میکند
اول فوریه ۲۰۲۶





















