Advertisement

Select Page

سه شعر از حسن فرخی

سه شعر از حسن فرخی

۱

تو کجایی؟
خبرت می‌کنم.

پرنده مسافری ست
بیم سقوط آسمان را تیره و تار کرده است
من کجا بودم؟
ابرها دست نخورده مانده‌اند
سایه‌ها در پی تن‌ها روان‌اند
چه کسی ترانه می‌خواند در کوچه و خیابان
و پنجره‌های خفته را بیدار می‌کند؟
تو کجایی؟
– خبرت‌می کنم.
[اندوه شاعر تمامی ندارد.]
رود مسافری ست به دریا فکر می کند.
حالا که بی حرمت شده من
فانوس ها را به شاخه های شکسته آویزان می کنم
ناقوس ها را در مسیر روز
و به شب تن نمی دهم.
تو کیستی که از ترس من تغذیه می کنی؟
[من‌ناخدایی هستم که توفان احضار می کنم.]
تو کیستی که مرگ را به خواب من می کشانی؟
[من خدایی هستم که نام تو را طلب می کنم.]
راه ها به بن بست رسیده اند
شعر فرصتی ست
که مسافران را به سرزمین آفتاب می رساند
چه کسی کشته مرده ی جنون است ؟
[و نئشه‌ی احتضار!]
ماه
آهی ست که من می‌کشم
[رگ‌ها
اینجا
قیام می‌کنند
و رنگین کمان در آسمان نقش می بندد.]
چه کسی عصیان تعریف می‌کند
و دست می‌برد میان موهای من؟
[مغلوب آذرخشی ست
از من می‌گذرد
نگاه کن
در امتداد من خاکستر واژه ها و صداها ریخته‌اند.]
پناه‌ می برم به آفتاب
که در بامدادان برای غزل غزل‌ها می‌میرد
و زنده می‌شود.

بهمن ۱۴۰۴

۲
حسن
تو کجایی که ببینی در کدام بند؟

چیزی جا نگذاری دلاورم
که نمی آیی باز
ما
“آینده ای برای کالبد عشق می خواستیم.”
هر شب اما
سلاخ
با چاقویی خون زده به خیابان می آید
اینجا
شب پره و جیرجیرک به مسیر تاریک
یورش آورده اند
ومادران جوان رقص مرگ می کنند
کنار فرزندان خویش
هوای آب و علف را داشته باشید.
درخت مشرق
در باغ سیب به شکوفه در نشسته است.
و شاعران”دردناک ترین شعر های شان را
در دی ماه سروده اند.”
در خیابان های وتن
دیگر
سکوت نخواهد بود
ما از افسردگی و خشم می نویسیم
و انکار نمی کنیم
میان آتش و دود
شادی جنون آمیزی می گذرد
من دلباخته ی مروارید چشمان غزل بودم
نگاه کن
آفتاب پشت دست من طلوع می کند
عروس وتن اما
در ویرانه انتظار می کشد:
“رخسار تو گل سرخی ست
که مرا وسوسه می کند غلتی بر خاک تو بزنم
نگاه‌ دیگر کن
مرگ
هر مرگی مرگ من است
و شعر من به آینده تعلق دارد،
همین!

زمستان ۱۴۰۴

۳

حسن
و سوگ
در تصرف توفان است.

این بهای رویاست
آن‌چه در خیابان می گذرد
من به تو فکر می کنم
نام تو بر لب های من می شکفد
و مرده از خاک بر می خیزد،برادران!
آزادی همین لبخندی ست
که طلوع می کند،
ببین!
-شماچند قفس در این شب پنهان کرده اید؟
ما از خواب پریدیم به خیابان
ابرهای سپیدت را به من بده ای دریا!
تا گفتیم:
” باران می خواهیم.”
باد و شاخه ها به طرب برخاستند
تو هم برقص غزل ام
بعد از این همه زخم نتیجه این شد.
قاتل چهره پنهان‌ نمی کند
و قیمت مرگ را
ما به این همه مردن عادت کرده ایم
بعد از این همه تلخ
پرونده های افسردگی باز است برادران!
بعد از چیدن این همه گل سرخ
رد خون مرا بگیر
و بیا
شما به خانه که بر می گردید
دست های تان بوی ترس می دهد
و نعره این حیوان وحشی
قصد غزال دارد
یک چیزی از چشم های سوخته بگویم:
“اشک‌های من واژه‌هایی ناتمام‌اند.”
و سوگ در تصرف توفان است، برادران!

بهمن ۱۴۰۴

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights