Advertisement

Select Page

بدن به‌مثابه میدان بقا: واسازی کنش مهاجرت

بدن به‌مثابه میدان بقا: واسازی کنش مهاجرت

بدن به‌مثابه میدان بقا: واسازی کنش مهاجرت

بررسی فیلم «مهمانان هتل آستوریا» (رضا علامه‌زاده)

مقدمه

در رویکرد «شناخت بدن‌مند»۱، ذهن دیگر به‌عنوان نظامی مستقل و صرفن انتزاعی فهمیده نمی‌شود، بلکه فرآیندهای ادراکی، تصمیم‌گیری و معناپردازی وابسته به ساختار و تجربه بدن‌ هستند. اگر چارچوب شناخت بدنمند را به مسئله مهاجرت تعمیم دهیم، مهاجرت دیگر فقط جابه‌جایی مکانی یا تصمیمی اقتصادی–سیاسی نیست، بلکه دگرگونی در وضعیت بدن و در نتیجه دگرگونی در ساختار ادراک است. مهاجر با تغییر مکان، شبکه‌ی حمایتی، زبان و امنیت حقوقی، در واقع در معرض بازآرایی تجربه‌ی بدنی خود قرار می‌گیرد. محدودیت مکانی-زمانی، ناامنی قانونی، اضطراب، بی‌ثباتی اقتصادی و تهدید و خشونت، همگی ابتدا در سطح بدن تجربه می‌شوند و سپس به سطح معنا، تصمیم و آینده‌نگری منتقل می‌گردند. از این منظر، مهاجرت می‌تواند به وضعیتی بینجامد که در آن بدن به محل تمرکز فشارهای هم‌زمان سیاسی، اقتصادی و زیستی تبدیل شود. هنگامی که بدن در معرض ناامنی مداوم قرار می‌گیرد، ادراک زمان خطی و قابل پیش‌بینی مختل می‌شود؛ تصمیم‌ها به واکنش‌های کوتاه‌مدت تقلیل می‌یابند؛ و افق آینده از پروژه‌ای برنامه‌پذیر به امکانی نامطمئن فروکاسته می‌شود.

فیلم «مهمانان هتل آستوریا» را می‌توان دقیقن از همین منظر دوباره خوانی کرد: نه به‌عنوان روایتی درباره‌ی مهاجرت، بلکه به‌مثابه‌ی مطالعه‌ای بر آنچه در سطح بدن رخ می‌دهد هنگامی که فرد در وضعیت تعلیق قرار می‌گیرد. در این فیلم، بدن نه پس‌زمینه، بلکه نقطه‌ی عزیمت داستان است؛ جایی که سیاست، اقتصاد، زمان و بقا در آن هم‌زمان تجربه می‌شوند.

نظریه شناخت بدنمند

رویکرد «شناخت بدن‌مند» در علوم شناختی، دوگانه‌ی کلاسیک ذهن/بدن را کنار می‌گذارد و نشان می‌دهد که فرایندهای ادراک، تصمیم‌گیری و معناپردازی به ساختار بدنی و کنش حسی–حرکتی وابسته‌اند. وارلا، تامپسون و روش (۱۹۹۱) در کتاب شناخت بدن‌مند۲ با طرح رویکرد «انفعال‌گرایانه»۳، استدلال می‌کنند که ذهن نه بازنمایی‌کننده‌ی جهان، بلکه برساخته در تعامل بدنی با آن است. به عبارتی، شناخت نه بازنمایی‌کننده‌ی منفعل جهان، بلکه حاصل کنش متقابل بدن زنده با محیط است. جرج لیکاف و مارک جانسون نیز در کتاب فلسفه در گوشت و پوست۴ استدلال می‌کنند که مفاهیم انتزاعی مانند «پیشرفت»، «سقوط»، «مانع»، «مسیر» و حتا «آینده» بر پایه طرح‌واره‌های بدنی شکل می‌گیرند؛ برای مثال، فهم ما از زمان اغلب از تجربه‌ی حرکت در فضا نشأت می‌گیرد («پیش رو بودن آینده»). به عبارتی، ساخت تمامی مفاهیم انتزاعی و حتا مفاهیم اجتماعی و اخلاقی نیز بر تجربه‌ی حسی–حرکتی استوارند. بر این اساس، بدن صرفن موضوعی زیستی یا فیزیولوژیک نیست؛ بلکه شرط امکان ادراک جهان است. ما زمان را از خلال تغییرات بدنی، حرکت، انتظار و کنش تجربه می‌کنیم؛ امنیت را از خلال احساس تهدید یا آرامش جسمانی درمی‌یابیم؛ و آینده را بر مبنای توان یا ناتوانی بدن برای بقا تصور می‌کنیم. نتیجه‌ی این دو رویکرد آن است که هر تغییری در وضعیت بدن و محیط، صرفن تغییر موقعیت خارجی نیست، بلکه تغییر در ساختار تجربه و معناست.

در این چارچوب، تجربه‌ی زمان از الگوهای حرکتی و بدن سرچشمه می‌گیرد؛ ارزیابی خطر بر پاسخ‌های فیزیولوژیک استوار است؛ و تصمیم‌گیری تحت تأثیر وضعیت‌های هیجانی و تنظیم بدنی قرار دارد. آنتونیو داماسیو در کتاب خطای دکارت۵ (۱۹۹۴) با معرفی «نشانگرهای جسمانی» ۶نشان می‌دهد که تصمیم‌گیری عقلانی بدون مشارکت بدن ممکن نیست. تجربه‌های پیشین، در قالب واکنش‌های بدنی و هیجانی ذخیره می‌شوند و هنگام انتخاب‌های بعدی به‌صورت سیگنال‌های بدنی فعال می‌شوند. این سیگنال‌ها دامنه‌ی گزینه‌های ممکن را محدود یا برجسته می‌کنند. به بیان دقیق‌تر، عقلانیت نه در تقابل با بدن، بلکه وابسته به آن است. اگر بدن در وضعیت اضطراب مزمن، تهدید یا ناامنی قرار گیرد، سازوکارهای ارزیابی نیز تغییر می‌کنند. در چنین شرایطی، تصمیم‌ها بیشتر بر اجتناب از خطر فوری متمرکز می‌شوند تا بر برنامه‌ریزی بلندمدت. این نکته برای تحلیل مهاجرت اهمیت اساسی دارد، زیرا وضعیت مهاجرت غالب با ناامنی حقوقی، بی‌ثباتی اقتصادی و تهدید همراه است؛ یعنی با شرایطی که به طور مستقیم نشانگرهای جسمانی را در حالت هشدار نگه می‌دارد.

اندی کلارک در کتاب آنجا بودن۷ (۱۹۷۷) و آلوآ نوئه در کتاب کنش در ادراک۸ (۲۰۰۴) نشان می‌دهند که ذهن چیزی جدای از بدن و محیط نیست. از نظر آنان، ادراک فرایندی منفعل برای دریافت اطلاعات نیست، بلکه فعالیتی «کنش‌محور» است؛ یعنی ما جهان را از خلال توانایی‌های عملی خود در آن درک می‌کنیم. به بیان دقیق‌تر، دیدن، فهمیدن و معنا دادن به موقعیت‌ها وابسته به مهارت‌هایی است که بدن در یک محیط خاص آموخته و تثبیت کرده است: تسلط به زبان، آشنایی با رمزگان‌های اجتماعی، درک فاصله‌ها و نظم مکانی-زمانی، و شناخت هنجارهای تعامل. این مهارت‌ها بخشی از سازوکار ادراکی ما می‌شوند. بنابراین، ادراک نه صرفن محصول پردازش ذهنی، بلکه حاصل هماهنگی میان بدن، عادت‌های عملی و ساختار محیط است. مهاجرت این بستر تثبیت‌شده را مختل می‌کند. فرد از محیطی که مهارت‌های ادراکی‌اش در آن تثبیت شده، جدا می‌شود و وارد فضایی می‌شود که نشانه‌ها و قواعد آن برایش ناآشناست. این گسست تنها فرهنگی نیست؛ بلکه اختلال در پیوستگی ادراک است. بدن دیگر به‌صورت پیش‌فرض نمی‌داند چگونه در فضا حرکت کند، چگونه نشانه‌ها را تفسیر کند یا چگونه آینده را پیش‌بینی کند. در این معنا، مهاجرت یک «بازآرایی شناختی» است، زیرا محیط جدید شبکه تثبیت‌شده ادراک را برهم می‌زند.

از سوی دیگر، پژوهش‌های روان‌شناسی شناختی نشان می‌دهند که کمبود منابع حیاتی مانند پول، امنیت حقوقی یا حمایت اجتماعیمی‌تواند توانایی ذهن برای برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری بلندمدت را کاهش دهد. مولایناتان و شفیر در اثر خود با عنوان کمیاب بودن۹ (۲۰۱۳) توضیح می‌دهند که وقتی افراد در شرایط کمبود مزمن قرار دارند، عرصه شناختی آن‌ها محدود می‌شود؛ به عبارت دیگر، ذهن انرژی و ظرفیت محدودی برای پردازش اطلاعات و تصمیم‌گیری دارد و در نتیجه، تمرکز بر مسائل فوری و واکنش‌های کوتاه‌مدت افزایش می‌یابد.

اگر این یافته‌ها را با نظریه‌ی نشانگرهای جسمانی داماسیو ترکیب کنیم، تصویر روشن‌تر می‌شود: بدن و ذهن در وضعیت تهدید دائمی، سیگنال‌های هشدار مستمر دریافت می‌کنند. در شرایط مهاجرت، فرد غالبن با تهدیدهای حقوقی و تعلیقی یا به نوعی بلاتکلیفی، ناامنی اقتصادی و خطر بازگشت به موقعیت تهدیدآمیز پیشین مواجه است؛ این وضعیت بدن را در حالت هشدار مزمن قرار می‌دهد و ذهن را از تمرکز بر آینده و برنامه‌ریزی بلندمدت بازمی‌دارد. نتیجه این است که تصمیم‌ها به واکنش‌های فوری برای حفظ بقا تقلیل می‌یابند و امکان اتخاذ تصمیم‌های استراتژیک و آینده‌نگر محدود می‌شود. به بیان ساده، مهاجرت نه تنها وضعیت زیستی بدن را تحت فشار قرار می‌دهد، بلکه ساختار ادراک و توان تصمیم‌گیری فرد را نیز محدود می‌کند. در نتیجه، در چارچوب شناخت بدن‌مند، مهاجرت را می‌توان چنین تعریف کرد: «مهاجرت فرایندی است که در آن جابه‌جایی مکانی و گسست اجتماعی، بازآرایی نظام ادراکی–بدنی فرد را موجب می‌شود و از طریق تغییر در وضعیت هیجانی، فضایی و حقوقی بدن، ساختار تجربه‌ی زمان، اختیار و آینده را دگرگون می‌کند.» این تعریف سه سطح دارد:

  1. سطح بدنی–حسی: تغییر محیط، امنیت و ریتم زیستی.
  2. سطح ادراکی–هیجانی: تغییر در ارزیابی خطر، تصمیم‌گیری و پیش‌بینی.
  3. سطح معنایی–زمانی: تغییر در تجربه‌ی آینده، امید و امکان.

بنابراین، مهاجرت نه صرفن حرکت از مبدأ به مقصد، بلکه انتقال بدن از یک سامانه‌ی تثبیت‌شده ادراکی به وضعیت بی‌ثبات است؛ وضعیتی که می‌تواند ظرفیت پیش‌بینی، برنامه‌ریزی و حس کنترل را مختل کند. این چارچوب نظری امکان می‌دهد مهاجرت را نه فقط به‌عنوان پدیده‌ای جمعیت‌شناختی یا سیاسی، بلکه به‌مثابه‌ی تجربه‌ای شناختی–بدنی تحلیل کنیم.

بدن به‌مثابه میدان بقا: واسازی کنش مهاجرت

فیلم «مهمانان هتل آستوریا» مسئله‌ی گریز و مهاجرت را نه در قالب تصمیمی آگاهانه و آینده‌نگر، بلکه به‌مثابه‌ی زنجیره‌ای از واکنش‌های اجباری بازنمایی می‌کند؛ واکنش‌هایی که در آن سوژه به‌تدریج اختیار خود را از دست می‌دهد و به «ابژه‌ی سازوکارهای قدرت، منازعات سیاسی و بقا» فروکاسته می‌شود. در این فرایند، مهاجرت دیگر پروژه‌ای برای تحقق آینده نیست، بلکه به وضعیت تعلیقی بدل می‌شود که در آن فرد نه مسیر را تعیین می‌کند و نه بر پیامدهای آن مسلط است. تصمیم‌ها در ظاهر شخصی‌اند، اما در واقع، نمایانگر فروپاشی تدریجی اختیار، معنا و کنترل بر زندگی هستند؛ و همین جابه‌جایی، سوژه را از مرکز تصمیم‌گیری به ابزاری برای مدیریت بحران تبدیل می‌کند؛ تن پوری (شخصیت اصلی زن در داستان) در سطح زیستی، به منظور حفظ بقا (عدم دستگیری توسط نیرهای امنیتی)، به ابزاری برای رهایی از مخصمه تبدیل می‌شود و درنتیجه به همخوابگی با افسر اطلاعاتی ترکیه تن می‌دهد تا از بحران مناقشات سیاسی و امنیتی رها شود.

با تمرکز بر تنِ پوری، می‌توان به ساختار کلی فیلم و سرنوشت دیگر شخصیت‌های داستانی نیز نگریست و نشان داد که چگونه روایت، بدن‌ها را به کانون تلاقی فشارهای سیاسی، اقتصادی و حقوقی بدل می‌کند؛ به‌گونه‌ای که هر شخصیت در نسبت با وضعیت بدنی خود و میزان دسترسی‌اش به امنیت، امکان و اختیار تعریف می‌شود و منطق بقا جایگزین منطق انتخاب آزاد می‌گردد. در این راستان، می‌توان گفت که بدن پوری در روایت فیلم هم‌زمان محل تقاطع بقا، سیاست و محدودیت‌های زیستی است. رابطه‌ی او با آقای محسنی نه صرفن ناشی از تمایلات شخصی، بلکه محصول فشارهای روانی، ناکامی‌های عاطفی و شرایط دشوار مهاجرت است، با پیامدهایی که ابعاد سیاسی پیدا می‌کنند. به بیان دیگر، بدن پوری میدان تجربه‌ای است که در آن نیازهای زیستی، محدودیت‌های اجتماعی و تاثیر کنشهای سیاسی در هم تنیده می‌شوند.

بدن پوری از یک سو به میدان تجلی سیاست تبدیل می‌شود، جایی که پیامدهای کنش‌های سیاسی دیگران به طور مستقیم بر زیست و تجربه‌ی او تحمیل می‌شوند. به عبارتی، کنش‌ها و وضعیت‌ زیستی او با منطق قدرت و فشارهای سیاسی در هم تنیده‌اند و بدن او دیگر صرفن موجودی زیستی یا فردی نیست، بلکه ابزاری است که سیاست از طریق آن عمل می‌کند و پیامدهای خود را بر زندگی افراد تحمیل می‌کند. رابطه با محسنی نشان می‌دهد که حتا در شرایط تبعید و مهاجرت، بدن زنانه از منطق سرکوب سیاسی مصون نیست. کنش‌های سیاسی مرد، نه به‌صورت انتزاعی، بلکه به‌طور مستقیم از طریق بدن زن بازتولید و به پیامدهای زیستی مانند اجبار تن دادن به همخوابگی با افسر اطلاعات، بارداری و مرگ ناشی از بارداری تبدیل می‌شوند. دستگیری شبانه‌ی محسنی و استرداد او به ایران، که بعدها با خبر اعدامش تثبیت می‌شود، نشان می‌دهد که گریز نه گسستی از گذشته، بلکه تداوم خشونت آن در شکلی دیگر است. مهاجرت در این‌جا نه نقطه‌ی پایان تهدید، بلکه امتداد آن است. در این چارچوب، تجربه‌ی زیستی پوری، فراتر از تصمیم‌های شخصی و کنش‌های اخلاقی، بازتاب‌دهنده سازوکارهای قدرت و فشارهای اجتماعی است که در سطح بدن تجسم می‌یابند.

از سوی دیگر، بدن پوری به میدان «اقتصاد بقا» تبدیل می‌شود، جایی که کنش‌ها و روابط او به طور مستقیم با تأمین امنیت، منابع و فرصت‌های زیستی پیوند می‌یابد و بدن به ابزاری برای دسترسی به امکانات و کاهش ریسک‌ مرگ و محرومیت بدل می‌شود. رابطه با افسر فرودگاه نه کنشی عاشقانه، بلکه مبادله‌ای نابرابر است؛ نوعی تبدیل بدن به سرمایه‌ای اضطراری برای خروج از وضعیت بی‌ثبات. فیلم بدون ملودرام‌سازی یا تأکید اخلاقی، این مبادله را در سکوت و بی‌قضاوت نشان می‌دهد. حذف احساس گناه، نشان‌دهنده‌ی تعلیق نظام اخلاقی پیشین است: در وضعیت مهاجرت، بدن دیگر حامل ارزش‌های ثابت نیست، بلکه به ابزار مدیریت بحران بدل می‌شود.

همچنین، بدن پوری هم‌زمان با فرایندهای زیستی خود، به محور تعارض زمان‌ها بدل می‌شود. بارداری او زمان زیستی خاص خود را دارد و مستقل از برنامه‌های مهاجرتی یا قوانین ویزا حرکت می‌کند. این زمان زیستی با زمان اداری– قوانین سخت‌گیرانه و محدودیت‌های مهاجرتی که فرصت‌ها و تصمیمات او را تعیین می‌کنند- در تعارض قرار می‌گیرد. هم‌چنین، زمان سیاسی- دستگیری محسنی و امکان دستگیری و استرداد مرتبطان به او به ایران- به شکل مستقیم بر بدن و تجربه‌ی او اثر می‌گذارد. در کنار این‌ها، زمان رؤیایی آینده، شامل امید به تولد کودک در آمریکا و کسب اقامت، با واقعیت‌های زیستی و اجتماعی برخورد می‌کند و نامطمئن است. ابهام درباره‌ی پدر کودک، تعارض زمان‌ها را در بدن پوری فشرده می‌کند: گذشته‌ی زناشویی و ناتوانی در بارداری، اکنونِ رابطه با محسنی و افسر فرودگاه با پیامدهای سیاسی و حقوقی‌اش، و آینده‌ی مشروط به تولد فرزند در آمریکا هم‌زمان در یک واقعیت زیستی جمع می‌شوند. بارداری، که نتیجه‌اش نامعلوم است، بدن او را به نقطه‌ای بدل می‌کند که در آن گذشته، حال و آینده نه به‌صورت خطی، بلکه به‌صورت هم‌زمان و متعارض حضور دارند. در این وضعیت، تصمیم‌گیری دیگر بر پایه‌ی انتخاب آزاد شکل نمی‌گیرد، بلکه زیر فشار محدودیت‌های زیستی و حقوقی سامان می‌یابد؛ تا جایی که تولد کودک نیز از یک رویداد شخصی به ابزاری برای تضمین بقا و امکان مهاجرت تبدیل می‌شود.

مرگ پوری جمع‌بندی منطقی فرایندی است که در آن بدن به‌تدریج به واحدی در معرض فشارهای انباشته سیاسی، حقوقی و زیستی تقلیل یافته است. تأخیر در انتقال او به بیمارستان نه یک رخداد استثنایی، بلکه پیامد مستقیم وضعیت تعلیقی و بی‌ثباتی زندگی در مهاجرت است؛ وضعیتی که در آن دسترسی به مراقبت، امنیت و تصمیم‌گیری مؤثر همواره معلق و مشروط است. این مرگ نه قهرمانانه است و نه تراژیک به معنای کلاسیک، بلکه نتیجه‌ی فرسایش تدریجی ظرفیت زیست در مواجهه با محدودیت‌های ساختاری است. تولد کودک پس از مرگ مادر و طرح این احتمال از سوی وکیل که همین واقعه می‌تواند به صدور ویزا برای پدر کمک کند، نشان می‌دهد که بدن حتا در لحظه‌ی مرگ نیز از مدار محاسبه خارج نمی‌شود و به «امکان حقوقی» تقلیل می‌یابد؛ بدنی که در زندگی ابزار بقا بود، در مرگ نیز به عنوان ابزاری اداری و مهاجرتی به کار گرفته می‌شود تا پدر کودک، به دلیل مرگ مادر، امکان مهاجرت به آمریکا را پیدا کند.

خط داستانی دختر آقای ضیایی نشان می‌دهد که مهاجرت الزامن به معنای رهایی بدن از محدودیت نیست، بلکه می‌تواند آن را وارد شکلی تازه از آسیب‌پذیری کند. او از قیود اجتماعی ایران می‌گریزد، اما در فضای بسته و تعلیقی هتل، در غیاب حمایت اجتماعی و امنیت پایدار، بدنش در معرض نگاه‌ها و مناسباتی قرار می‌گیرد که او را به یک «امکان» فرو می‌کاهد. چند جوان بلاتکلیف که خود زیر فشار ناامنی و بی‌افقی آینده‌اند، به او نه به‌عنوان سوژه‌ای مستقل، بلکه به‌مثابه‌ی ظرفی برای رهایی از تنش یا دسترسی به موقعیت نگاه می‌کنند. در این وضعیت، بدن دختر ضیایی نیز مانند تنِ پوری، از حوزه‌ی انتخاب آزاد خارج می‌شود و در منطق بقا و کمیابی معنا می‌یابد؛ جایی که رابطه‌ها نه بر پایه‌ی افق مشترک، بلکه بر اساس اضطرار و بی‌ثباتی شکل می‌گیرند..

همچنین، زن و شوهر سالمندی که در هتل به کار خدماتی مشغول‌اند، وضعیت مشابهی دارند. فرسودگی جسمانی، کار طاقت‌فرسا و زندگی در تعلیق، بدن آنان را در وضعیت استهلاک مزمن قرار داده است. تصمیم آنان برای معرفی خود به سفارت ایران با علم به پیامدهای خطرناک آن را می‌توان واکنشی بدنی به وضعیت تعلیق دانست: بازگشت به امکان تثبیت، حتا اگر این با خطر همراه باشد. در این‌جا بدن، ثبات تهدیدآمیز را بر تعلیق فرساینده ترجیح می‌دهد.

درنهایت، زوج جوانی که در پایان فیلم به آقای کریم‌نیا چشم دوخته‌اند نیز بدن خود را در افق آینده‌ای نامعلوم تعریف می‌کنند. نگاه آنان به او، نه صرفن نگاه به یک فرد، بلکه نگاه به الگویی برای بقاست؛ بدنی که با تبدیل شدن به ابزاری حقوقی یا اداری قرار است بحران را مدیریت کند. امید آنان به امکان صدور ویزا درصورت بارداری، نشان می‌دهد که بدن همچنان در مدار محاسبه، انتظار و امید به آینده به عنوان الگویی تکرار شونده، گرفتار است. و چنین است که تمامی بدن‌ها در این فیلم به ابزاری برای رهایی تعلیق تبدیل می‌شوند، هر یک به شیوه‌ای متفاوت، اما در منطقی مشترک، تحت فشار سازوکارهای سیاسی، اقتصادی و حقوقی. بدن‌ها یا در معرض استثمار قرار می‌گیرند، یا فرسوده می‌شوند، یا به ابزار معامله و امکان حقوقی تقلیل می‌یابند. بدین‌ترتیب، فیلم «مهمانان هتل آستوریا» مهاجرت را نه به‌عنوان حرکت در جغرافیا، بلکه به‌مثابه بازآرایی وضعیت بدنی انسان‌ها تصویر می‌کند؛ وضعیتی که در آن اختیار، آینده و معنا همگی از خلال بدن تجربه می‌شوند و هنگامی که بدن در حالت هشدار، کمبود و تعلیق مزمن قرار گیرد، زندگی به سطح بقا فروکاسته می‌شود. در این جهان روایی، همه شخصیت‌ها، درون یک منطق مشترک گرفتارند: منطق بقایی که بدن را به کانون نهایی سیاست و اقتصاد تبدیل می‌کند.

—————

منابع:

علامه‌زاده، رضا(۱۳۶۷)، مهمانان هتل آستوریا [فیلم]. ایران.

Clark, A. (1997). Being There: Putting Brain, Body, and World Together Again. Cambridge, MA: MIT Press.

Damasio, A. R. (1994). Descartes’ Error: Emotion, Reason, and the Human Brain. New York: Putnam.

Lakoff, G., & Johnson, M. (1999). Philosophy in the Flesh: The Embodied Mind and Its Challenge to Western Thought. New York: Basic Books.

Mullainathan, S., & Shafir, E. (2013). Scarcity: Why Having Too Little Means So Much. New York: Times Books.

Noë, A. (2004). Action in Perception. Cambridge, MA: MIT Press.

Varela, F. J., Thompson, E., & Rosch, E. (1991). The Embodied Mind: Cognitive Science and Human Experience. Cambridge, MA: MIT Press.

۱ Embodied Cognition

۲ The Embodied Mind

۳ enactive

۴ Philosophy in the Flesh

۵ Descartes’ Error

۶ somatic markers

۷ Being There

۸ Action in Perception

۹ Scarcity

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights