Advertisement

Select Page

یک شعر از مجید سنجری

یک شعر از مجید سنجری

رقـــصِ انـــدوه

غم
نه سایه
نه زخم
رشته‌ای از نیِ بریده
بر لبِ باد

غم
را می‌توان کشید
بر پوستِ شب
چون خطی از دوده
بر پیشانیِ ماه

غم
کلمه می‌شود
دانه می‌شود
در دهانِ شاعر
جوانه می‌زند
در گلوی نی

ما
قومِ آتش و آب
از سلاله‌ی سنگ و خورشید
نان را
از خوابِ گندم بیدار کردیم،
آب را
از استخوانِ زمین
به لبانِ عطش رساندیم

در قنات‌های خاموش
اشک ریختیم
چاه‌ها
طعمِ ما گرفتند
گوارا
نامِ اشکِ ما بود

پیش از آن‌که تاریخ
به سنگ نوشته شود
فریاد
در مشتِ ما بود
چرمِ کاوه
بر باد
مارانِ ضحاک
در هراسِ تبر

ما
قیام را
چون آتشی مقدس
از کوه آوردیم
بر سفره‌ی زمان نهادیم

و اکنون
غم
در میدانِ تن
پیچ می‌خورد
چون مارِ زخمیِ اساطیر
خم می‌شود
اما نمی‌شکند

دف
تپشِ دلِ جمعی
پاها
ستون‌های معبدِ خاک
دست‌ها
بال‌های شکسته‌ی سیمرغ

غم
می‌رقصد
نه هر غم
فقط آن‌که
ریشه در ژرفای جمع دارد
آن‌که
از قناتِ کهنِ جان
سرریز می‌شود

غمِ تنها
در گلو می‌ماند
غمِ قوم
به میدان می‌آید
پیچ‌وتاب می‌گیرد
از عمقِ تن
تا وسعتِ تماشا

پس بنویسید
در لوحِ تحولاتِ اندوه:

ما
اولین رقصندگانِ غمیم
خم‌کنندگانِ سوگ
قومِ اشک
و آتش

و غم
در گردشِ پاهای ما
از زخم
به زَروان* بدل می‌شود
از بغض
به آسمان

پی نوشت:
*زروان در ایران باستان خدای زمان و در منابع اسلامی«« زمان درنگ خدای » اشاره شده است

#مجید_سنجری

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights