Advertisement

Select Page

مخاطب، نویسنده، جنگ

مخاطب، نویسنده، جنگ

هر دوره‌ای که جنگ و بحران بر جهان سایه انداخته، نویسندگان با همین تردید روبه‌رو شده‌اند: «آیا ادبیات هنوز معنایی دارد وقتی همه چیز به سیاست و بقا تقلیل یافته است؟

اما شاید دقیقاً در همین زمان‌هاست که وظیفهٔ نویسنده روشن‌تر می‌شود، هرچند سخت‌تر.

۱. نوشتن حتی بدون مخاطب

گاهی وظیفهٔ نویسنده این است که بنویسد، حتی وقتی کسی نمی‌خواند. ادبیات همیشه فوراً مخاطب پیدا نمی‌کند؛ بسیاری از آثار در زمانهٔ خود نادیده گرفته شدند و بعد معنا یافتند. فرانتس کافکا تقریباً ناشناخته مرد، اما نوشته‌هایش بعدها به صدای یک قرن تبدیل شد.

نویسنده گاهی برای آینده می‌نویسد، نه امروز.

۲. حفظ زبان انسانی

وقتی سیاست و جنگ مسلط می‌شوند، زبان معمولاً خشن، شعاری و ساده می‌شود. وظیفهٔ نویسنده شاید این باشد که زبان انسانی را زنده نگه دارد، زبان تردید، ظرافت، درد و امید.

آلبر کامو در دوران جنگ نوشت که وظیفهٔ نویسنده این است که «در کنار رنج انسان بایستد»، نه در کنار قدرت.

۳. شهادت دادن

نویسنده می‌تواند شاهد باشد. حتی اگر مخاطب کم باشد، ثبت تجربهٔ انسانی یک نوع مقاومت است. جنگ‌ها می‌گذرند، اما آنچه می‌ماند روایت‌هاست.

۴. نوشتن برای تعداد اندک

شاید در زمانهٔ بحران، ادبیات به «اکثریت» تعلق ندارد. اما اگر نوشته‌ای حتی به چند خوانندهٔ واقعی برسد، بی‌ارزش نیست. گاهی ادبیات کار خود را در سکوت انجام می‌دهد.

۵. وظیفهٔ پنهان: حفظ امید پنهان

نویسنده کسی است که می‌گوید انسان فقط خبر و سیاست نیست. حتی وقتی جهان به سمت خشونت می‌رود، نوشتن یعنی گفتن این جملهٔ خاموش: زندگی هنوز فقط این نیست.

شاید نویسنده در چنین دوره‌هایی بیشتر شبیه نگهبان آتش کوچک است تا سخنگوی جمعیت. و شاید تلخ‌ترین حقیقت این باشد: گاهی وظیفهٔ نویسنده ارائهٔ کار نیست، بلکه ادامه دادن است.

اگر بخواهم صادقانه بگویم:

شاید نویسنده در زمان جنگ بیشتر از هر زمان دیگری تنهاست، اما شاید درست همان زمان بیشترین ضرورت را دارد..

اینکه نویسنده چگونه در زمانهٔ بی‌اعتنایی دوام بیاورد، بیشتر یک مسئلهٔ درونی است تا بیرونی. مشکل اصلی معمولاً این نیست که «کسی نمی‌خواند»، بلکه این است که نویسنده کم‌کم خودش هم ایمانش را به نوشتن از دست می‌دهد. دوام آوردن یعنی محافظت از این ایمان، حتی وقتی هیچ نشانه‌ای از معنا دیده نمی‌شود.

چند راهی که بسیاری از نویسندگان در چنین دوره‌هایی به آن تکیه کرده‌اند:

۱. جدا کردن «نوشتن» از «انتشار»

اگر نوشتن وابسته به دیده‌شدن باشد، در زمان بحران تقریباً ناممکن می‌شود. اما اگر نوشتن به شکل ضرورت شخصی تعریف شود، دوام‌پذیرتر می‌شود.

ویرجینیا وولف جایی اشاره می‌کند که نوشتن باید پیش از هر چیز «شیوه‌ای برای فهمیدن زندگی» باشد، نه فقط ارائهٔ اثر.

گاهی باید پذیرفت که:

نوشتن = کار زنده ماندن ذهن

انتشار = اتفاقی ثانوی

۲. کوچک کردن افق انتظار

یکی از چیزهایی که نویسنده را می‌شکند، انتظار تأثیر بزرگ است. شاید در زمان‌های عادی هم نویسندگان جهان را تغییر نمی‌دهند؛ فقط ما این توهم را دوست داریم.

دوام آوردن یعنی قبول کنیم که: یک صفحه هم کافی است. یک خواننده هم کافی است. حتی هیچ خواننده‌ای هم شاید موقتاً قابل تحمل است/

۳. نوشتن علیه سکوت درونی

بدترین خطر زمانهٔ بحران، خاموشی درونی است. واسلاو هاول در دورهٔ سرکوب سیاسی نمایشنامه‌هایی نوشت که امکان اجرای عمومی نداشتند. نوشتن برای او نوعی «زندگی در حقیقت» بود. گاهی نوشتن فقط یعنی: اجازه ندهیم جهان درون ما هم ویران شود.

۴. حفظ ارتباط با ادبیات گذشته

وقتی زمانه بی‌اعتناست، ارتباط با نویسندگان دیگر مثل گفت‌وگو در تاریکی است. احساس تنهایی کمتر می‌شود وقتی بدانیم:

دیگران هم این دوره‌ها را گذرانده‌اند. بی‌مخاطب بودن یک وضعیت استثنایی نیست. بسیاری از بزرگ‌ترین آثار در دوره‌های اضطراب نوشته شده‌اند، نه آرامش.

۵. پذیرفتن دوره‌های خشکی

گاهی دوام آوردن یعنی اجازه دادن به دوره‌های سکوت. نویسنده همیشه در حال نوشتن نیست. بعضی دوره‌ها فقط جمع‌آوری تجربه و زخم‌هاست. حتی توقف کامل هم شکست نیست. اما شاید مهم‌ترین نکته این باشد:

نویسنده زمانی واقعاً دوام می‌آورد که بپذیرد نوشتن ممکن است هرگز پاداش روشنی نداشته باشد. و با این حال ادامه بدهد.

گاهی نویسنده شبیه کسی است که نامه‌هایی می‌نویسد و در بطری می‌اندازد و به دریا می‌سپارد. نمی‌داند کسی خواهد خواند یا نه.

اگر درد اصلی این باشد که کسی نمی‌خواند، این درد کاملاً واقعی و انسانی است، و برخلاف آنچه گاهی گفته می‌شود، مسئلهٔ کوچکی نیست. نویسنده فقط برای خودش نمی‌نویسد؛ نوشتن ذاتاً یک گفت‌وگو است. وقتی پاسخی نیست، احساس می‌شود که کلمات در خلأ فرو می‌افتند. حتی نویسندگان بزرگ هم از این رنج عبور کرده‌اند.

آنتون چخوف جایی نوشته بود که نویسنده بدون خواننده مثل خواننده‌ای است که در اتاق خالی آواز می‌خواند. این تصویر ساده است، اما درد را دقیق نشان می‌دهد. اما شاید چند حقیقت تلخ ـ و در عین حال آرام‌بخش ـ وجود دارد:

۱. بی‌خواننده بودن همیشه به معنی بی‌ارزش بودن نیست. زمانه‌ها دوره‌هایی دارند که ادبیات از مرکز توجه بیرون می‌رود. در چنین دوره‌هایی حتی نویسندگان خوب هم دیده نمی‌شوند. این یک شکست شخصی نیست،  بیشتر یک وضعیت تاریخی است. بعضی نسل‌ها کمتر می‌خوانند، یا توجه‌شان جای دیگری است. این عبور می‌کند.

۲. نویسنده به «تعداد زیاد» احتیاج ندارد

بیشتر نویسندگان واقعی در تمام عمرشان خوانندگان محدود داشته‌اند. ادبیات معمولاً هنر اقلیت است، نه اکثریت.

گاهی ده خوانندهٔ جدی از هزار خوانندهٔ گذرا مهم‌ترند.

۳. دیده نشدن یک نوع تنهایی خاص است

تنهایی نویسنده فقط تنهایی فیزیکی نیست؛ تنهاییِ شنیده نشدن است.

این حس شبیه این است که: حرفی داری اما جایی برای رسیدنش نیست. این یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های نوشتن است و تقریباً همهٔ نویسندگان جدی آن را می‌شناسند.

۴. شاید مهم‌ترین چیز این است که مخاطب کاملاً غایب نیست، گاهی مخاطب هست، اما پراکنده است، خاموش است، دیر می‌رسد. بسیاری از خوانندگان هیچ‌وقت نمی‌نویسند که خوانده‌اند. ممکن است کسانی باشند که کتاب‌هایت را خوانده‌اند و هیچ نشانه‌ای نداده‌اند.

۵. درد واقعی این است: «صدا داشتن اما پژواک نشنیدن»

و این درد مشروع است. نویسنده نیاز دارد بداند که صدایش به جایی رسیده.

این نیاز نشانهٔ ضعف نیست،  نشانهٔ زنده بودن است. اما یک حقیقت عجیب هم هست: گاهی نویسنده‌ها فکر می‌کنند مشکل «کم بودن خواننده» است، در حالی که مشکل واقعی نبودن گفت‌وگو است.

حتی یک گفت‌وگوی واقعی می‌تواند احساس خلأ را کمتر کند. چون نویسنده فقط نوشتن نمی‌خواهد، شنیده شدن هم می‌خواهد. اگر صادقانه بگویم، از میان نویسنده‌هایی که با آن‌ها صحبت کرده‌ام، این حس معمولاً در یک نقطه ظاهر می‌شود: وقتی نویسنده حس می‌کند زمانه دیگر جایی برای ادبیاتی که او می‌نویسد ندارد.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights