یک شعر از نفس موسوی
با دهانهایی دوخته
به صف شدهایم
و شهر
دستکش پوشیده
نبضمان را میگیرد
تا مطمئن شود
هنوز
میشود
از ما
آمار ساخت
خیابان
پُر از استخوانِ صداست
که زیرِ کفشِ خبر
خُرد میشود
و دیوارها
آنقدر گوش دارند
که سکوت
دیگر
امنترین فریاد نیست
ما را
با واژههای تاریخمصرفگذشته
دلداری ندهید
وقتی آینده
پنجرهای مُهر و مومشدهاست
که هر شب
در خوابمان
بازجویی میشود
من
از میانِ این همه قانونِ گنگ
رد میشوم
با قلبی که
نه مجوزِ تپیدن دارد
نه حکمِ توقف
و حالا
این شعر
زخم را پنهان نمیکند،
بلکه میگذارد کمی هوا بخورد..
#نفس_موسوی





















