تاملی در وست وود سینا سنجری از منظر هستیشناسی
خیرگی در گلی زرد
تاملی در وست وود سینا سنجری از منظر هستیشناسی
نوشته: دکتر پونه معتمد/ دکترای ادبیات تطبیقی ، شاعر و مترجم
«وستوود» اثر سینا سنجری با شیوه بدیعی در زبان و سبک روایت و با حرکت بر لبه مرزهای شعر و داستان پنجرهای تازه به ادبیات داستانی ما میگشاید. راوی هویتی سیال دارد و شیوه روایت او به گونه منحصربفردی از روایت در سبک پست مدرن تبدیل میشود. مؤلف دیگر مرجع نهایی معنا نیست. متن اعلام میکند که ما به نیت و زندگی او دسترسی نداریم. این وضعیت با نظریه «مرگ مؤلف» رولان بارت درباره عدم تثبیت هویت در انسان معاصر هم سوست. چرا که انسان دیگر مرکز مطمئن جهان نیست. اما اتفاقی که در سیر غیر خطی و چرخشی روایت این داستان میافتد این است که راوی مدام به شکلی معماگونه میان شخصیتها در نوسان است. خواننده در لابلای حرفها و کنشهای شخصیتها مدام در جستجوی یافتن ردپای راویست و سرانجام حس میکند که توگویی همه کس و همه چیز، حتی سنگها و اشیا و چه بسا خود او نیز روایتگران داستانند. معنا نه از قصد نویسنده، بلکه در فرآیند خوانش شکل میگیرد. به عبارت دیگر متافیکشن یا حضور فعال خواننده در طول روایت داستان اتفاق میافتد. دیوار چهارم شکسته میشود و متن به پروژه مشترک او و نویسنده بدل میشود. در طول خواندن وستوود خواننده مدام درگیر این شراکت میشود و این باعث گسترش همواره مرزهای خیال او می گردد.
داستان بهجای آنکه فقط «روایتگر چیزی باشد»، درباره «ناممکنی روایت» سخن میگوید. این ویژگی را در آثار نویسندگان بزرگی چون خورخه لوییس بورخس، فرانتس کافکا، ساموئل بکت و نیکلای گوگول میتوان مشاهده کرد. اما چیزی که وستوود را از این آثار متمایز می کند نوعی عارفانگی و حضور بیحضور راویست که او را از هویتی صرفا مجهول فراتر میبرد. و جایی دیگر انگار صدای زمان است که روایت میکند: زمانی که خود را در متن پراکنده حضورش در جهان گم کرده است و در عین حال در همه جا حضور دارد و در همه چیز رخنه کردهاست و با اینکه ناظر خاموش زندگیست، تنها به زیبایی دست نمیزند.
وستوود را میتوان از منظر شاعرانگی و متافیزیک خاص اثر با آثار درخشانی همچون استاکر تارکوفسکی و مرشد و مارگاریتای بولگاکف نیز در قیاس قرار داد: فضاى شاعرانه، تنهایى و سکوت جهان، تجربه زمان و مکان به شکل ذهنى و روانى، حس “ابرزمان” و ابدیت ، حضور در تائو و در هم تنیدگی حوادث با ذهن شخصیتها به حال و هوای فلسفی – تخیلی اثر جاودانه « پیکنیک کنار جاده» برادران استروگاتسی نزدیک میشود که خود زمینه ساز خلق و سوژه اصلی فیلم استاکر آندری تارکفسکی شد.
ساختار روایی وستوود تأکید بر ناتمامى ،فقدان قطعات، و نبود آغاز و پایان دارد. در «استاکر» هم روایت کلاسیک علت ومعلولى فرو مى ریزد. ما وارد «زون» مى شویم بى آنکه ماهیتش بر ما روشن شود، و بیرون مى آییم بى آنکه باسخى روشن دریافت کنیم. تنها در همان مسیر سفر است که دگرگونی صورت میگیرد. هر دو اثر از روایت خطى فاصله مى گیرند و تجربه اى گشوده وتفسیر بردار خلق مى کنند.
جهان وستوود با خلق اشباح و عناصر فراواقعى، برخوردهای روزمره غیر قابل توجیه و حضور ماورایی اشیا و موجودات، چنان که به سخاوتی شگرف در غریبوارگی این منظقه به عنوان شهروندان آن پذیرفته میشوند؛ زمان غیر خطى و استفاده از نمادها و سمبلها پیوندهایی با جهان مرشد و مارگاریتای بولگاکف نیز دارد. با این حال استفاده از مفاهیم عارفانه شرقی از قبیل «وحدت وجود» و «وحدت در عین کثرت»، عرفان بیدل و عرفان هند و بودیسم، ماندالاها، چرخههای آفرینش ونابودى, حضور اشیا و طبیعت به عنوان عناصر زنده، انتقال حس همزمان یگانگی و فنایذیرى جهان، دست نزدن زمان به گل نیلوفر پس از پایان چرخه سامسارا و…. وستوود را به اثری منحصر به فرد تبدیل میکند که حاوی پیامی متفاوت است.
جهان وستوود، جهانی شبیه به یک هزارتوست. دود گستردهای که در محله پخش میشود و فرو رفتن وستوود در شکاف سنگ، استعارهای از مسیری کرمچالهای و فراکتالی دارد که از یک سو گسترش مییابد و از سوی دیگر به اعماق فرو میرود؛ همانگونه که ماندالاها همزمان میتوانند از مرکز به سمت خارج توسعه پیدا کنند و از محیط به درون ریزترین جزئیات فرو روند. این ساختار یادآور فراکتالهای مندالبورت است. به نظر میرسد که نویسنده به دنبال نظامی فراکتالیست. همه چیز در حال ویرانیست و در عین حال همه جیز به شکلی کمال گونه زیباست.
طبق این نظریه، جهان در واقع از اشکال فراکتالی درست شده است . برخی از اشکال در حالت بینظمی به سر میبرند که به تدریج ساختاری نظاممند همچون چرخه کامل یک ماندالا پیدا میکنند و دوباره به سمت بینظمی پیش میروند. در عین حال در همین چرخه بینظمی و نظم پیوسته و ابدی ، نظم و زیبایی حاکم است و غایت در «پذیرش هر آن چه که هست» نهفته است. نویسنده وستوود به دنبال آشکار کردن این نظم کیهانیست.
او در تلاش است که اهالی وست وود را در آستانه یک فروپاشی و رفتن به سمت افق رویداد یا از رفتن و گم شدن در گسترههای فراکتالی دیگر در منطقهای به نام وستوود گرد هم جمع آورد. منطقهای که آونگوار به زمانی فراموش شده و یا از دست رفته آویخته است. بنابراین او نیز ناجیست. اما او در عین حال فرزانه نیز هست و چون خدایی همه چیز را در عین ویرانی همواره در مرز کمال میبیند. او به ماهیت جهان دست نمیزند و این شاید عارفانهترین نگاه به جهان از منظر هستیشناختی باشد.
نماد گل در استاکر تارکفسکی نیز مشاهده میشود. « زون» از آغاز غرق گلهای زیبا و معطر بوده است ولی به تدریج بویشان محو میشود و سپس ناپدید میگردد. این فقدان عطر گلها نمادیست از ویرانی جهان خطی که ذره ذره به «زون» نفوذ میکند؛ در عین حال اتاق آرزو هنوز آنجاست. در وستوود، مشابه همین تحول دیده میشود: گلهای زرد به تدریج پژمرده و محو میشوند، اما با رسیدن بهار دوباره ظاهر میشوند، که این نشانگر امید و امکان بازسازی و تجربهی زیبایی دستنخورده در وستوود است.
در باور هندوییزم تمامی کائنات در درون یک نیلوفر قرار دارند؛ نیلوفری پر از ماندالاهای تو در تو که به چرخههای متوالی تولد و مرگ اشاره دارد. در پایان هر «کالپا» زهر انباشته شده در گلوی شیوا ( که به صورت نمادین سنگ “شیوا لینگام” است) جهان را نابود میکند، اما نیلوفر در جهان «وایکونتها» همچنان دستنخورده باقی میماند.
این نگاه عارفانه شرقی نویسنده وستوود است که از نگاه استاکر که تنها یک دیستوپیای در آستانه ویرانی میبیند فراتر میرود. نویسنده تلاش میکند همچون استاکر که میخواهد همه را برای رهایی از کولاپس در «زون» حفظ کند، اهالی وستوود را در آن مکان نگاه دارد،؛ اما در عین حال با چشمان خدایان آن کمالیافتگی– آن نیلوفر بزرگ نمادین آغازین و واپسین را نظاره میکند.
مفاهیم عارفانهای از این دست در وستوود فراوانند.
استفاده از نماد گل زرد در «مرشد و مارگاریتا» هم وجود دارد. گل زردی که مارگاریتا در خیابان به دست دارد و مرشد را ملاقات میکند؛ حرکت نمادین گل زرد، در پیادهرویی که به سمت دیستوپیای تاریک سقوط میرود. و مارگاریتا با پرتاب گل به زمین و انتخاب گل سرخ به سمت جهان عشق و جادو رهسپار میشود…. جهانی که سفری «پسیکه»وار به جهنم را رقم میزند تا مرشد « اروت» را پیدا کند.
در هر سه اثر، ناجیان مشخص نیستند و گاهی نقشها مبهم و چندلایهاند:
در استاکر، خود استاکر با اینکه ناجیست، در چند نقطه از سفر در «زون» از نویسنده میخواهد که جلوتر از همه حرکت کند. او گاهی در بزنگاه، شهود نویسنده را از دانش و اشراف خود به منطقه بالاتر میداند.
در مرشد و مارگاریتا، مرشد پونتی پیلات را رهایی میبخشد، و نویسنده مرشد را؛ شیطان مارگاریتا را به باغ آغازین عدن بازمیگرداند، اما خود نیز در برزخی ابدی در انتظار بخشش است.
در وستوود نیز مشخص نیست ناجی کیست؛ ناجی شاید امندا به عنوان نماد زیبایی دستنخورده (آگاپه) یا سنگ به عنوان عنصر فلسفه و استواری (فیلوس) و یا شاید نویسنده یا یکی از اشیا، موجودات و یا یکی از شخصیتهای اثر باشد.
شخصیتها و اشیا در وستوود: آقای بانتن، رابینسون پیر که با دقت در جزئیات در گستره فراکتالی ریزتری فرومیرود، استیفن کراس که نماد خطی نبودن زمان است، ماستنگ، گلها، پرندهها و اشیا در وستوود هر یک در مسیری جداگانه در حال دور شدن هستند، انگار که هر کدام در یک هزارتوی منحصر به فرد از تجربه و زمان حرکت میکند. با این حال دوباره چیزهایی آنها را کنار هم جمع میکند…. حضور سنگها که نماد فیلوس هستند، یا شکوه زیبایی امندا که در جایی رو به پژمردن است و در جایی دیگر مرده است اما در توالی غیر خطی داستان دوباره رویت میشود ؛ حضور گلی زرد که با عمرکوتاهش در کنار سنگی که متن گستردهای از زمان را در سینه خود محفوظ داشته، و در عین حال میتواند از آسمان بر سر وستوود آوار شود، همگی همزمان در ابتدا و انتهای جهان ایستادهاند.
گل به عنوان عنصری که پویاست اما میمیرد و سنگ به عنوان عنصری که ایستاست اما میماند؛ همه اینها در ماهیت پارادوکسیکال خویش به نظم پیچیدهای اشاره میکنند که آغاز و پایان، مرگ و زندگی توامان است. در وستوود همه چیز ایستاست و در عین حال همه چیز پویاست. گاهی سنگ پویاست و از آسمان میافتد و تغییرات بزرگ را رقم میزند. رخدادهای عجیب و ماورایی، رئالیسم جادویی منحصر به فرد وستوود را رقم میزنند . اما تاکید وستوود نیز همچون مرشد و مارگاریتا شاید بر اعجاز باشد.اعجاز همان چیزیست که گاهی ماهیت فراکتالی جهان را به طرز عجیبی دگرگون میکند و نشان میدهد که کار ما شاید در مشاهده این اعجاز تنها حیرت باشد.
چنانچه شاعر– نویسنده وستوود در ابتدای اثری که شاید بتوان آن را یک «پوئما»ی بلند نامید میگوید:
«وست وود همچون خطی ممتد سواحل دور را به هم میرساند
من همچنان در روشناییها وتاریکیهایش قدم میزنم
گاهی روایتگر تاریکی ام
گاهی بشارت دهنده روشنایی
اما بهرروی
تامل از حدود خیرگی در گلی زرد
که از میان انبوه اشیای وانهاده سر بر آورده است فراتر نمیرود».
فوریه ۲۰۲۶






















