Advertisement

Select Page

ضد‌‌صهیونیسم و ضد‌امپریالیسم در شرق

ضد‌‌صهیونیسم و ضد‌امپریالیسم در شرق

انگیزه بازنشر مقاله داریوش آشوری از مجله فردوسی، متنی بود که دوست فرهیخته من حسین نوش‌آذر در صفحه فیسبوکی خود نوشته‌ که برای من خواندنی و قابل تامل بود. برای آن عده از دوستانی که به صفحه‌ی فیسبوکی ایشان دسترسی ندارند،  تمام آن را در ابتدای آورده‌ایم تا با خواندن مقاله داریوش آشوری، اشراف بهتری بیابیم.

چگونه داریوش آشوری از شاهزاده رضا پهلوی سوءاستفاده کرد؟

حسین نوش‌آذر

[داریوش آشوری در دی‌ماه ۱۳۴۰ (معادل اواخر ۱۹۶۱ میلادی) به اسرائیل سفر کرد. این سفر در قالب شرکت در یک سمینار دانشجویی بین‌المللی انجام شد. او در آن زمان عضو گروه «نیروی سوم» (به رهبری خلیل ملکی) بود و پس از بازگشت، مطالبی در دفاع از اسرائیل نوشت. سفرنامه کوتاهی از او هم ظاهراً در شماره اول مجله «کیهان ماه» منتشر شد که با نقل‌قول‌هایی از عهد عتیق آغاز می‌شد و توصیف مثبتی از اسرائیل (مانند فرودگاه تل‌آویو و سازمان‌یافتگی آن) داشت.
جنگ شش روزه در سال ۱۹۶۷/۱۳۴۶ اتفاق افتاد، مقاله‌ای هم که آقای آشوری درباره عقده ضدیهودی بودن روشنفکران ایران نوشته و در گویانیوز منتشر کرده، در همان سال نوشته شده. علی شریعتی در تیر ۱۳۴۶ در مجله فردوسی، همین مقاله آشوری («ضد صهیونیسم و ضد امپریالیسم در شرق») را نقد کرد و او را متهم به «اسرائیل‌پرستی» و توجیه اشغالگری کرد. شریعتی در بخشی طعنه‌آمیز نوشت که آشوری «اسم ایرانی، لقب آشوری، نژاد یهودی (العهده علی الراوی)، مغز مارکسیست انقلابی و عقیده صهیونیست!» دارد و همین جمله منشأ شایعه‌سازی علیه او شد. کیهان شریعتمداری هم سال‌ها بعد از همین شایعات برای بدنام کردن او استفاده کرد.
بنابراین دیدار آقای آشوری با شاهزاده رضا پهلوی به دلیل اعتقاد یا باور او به شاهزاده به عنوان یک شخصیت رهایی‌بخش یا به دلیل علاقه آقای آشوری به کشورش ایران نیست. یک دعوا، یک درگیری و اگر بخواهم با زبان اشوری صحبت کنم یک «عقده» کهنه در محیط روشنقکری ایران سبب‌ساز آن است. آقای آشوری با این اقدام یک آورده بسیار مهم داشت: تکلیف خود در کهنسالی را با آن درگیری/عقده کهنه روشن کرد و این کم‌ دستاوردی نیست.
بنابراین آقای آشوری از شاهزاده رضا پهلوی سوءاستفاده کرده است برای حل یک عقده دیرینه. رضا پهلوی نه یک «رهبر آینده» که یک «ابژه‌ی انتقالی» (transitional object) است. آشوری از او استفاده می‌کند تا پیامی به «جامعه روشنفکری» بفرستد: «من همچنان همان کسی هستم که در ۱۳۴۰ بودم، نه آنچه شما از من ساختید.» او با این کنش، وفاداری خود را به «خود جوانی‌اش» اعلام می‌کند، حتی اگر این وفاداری به قیمت تخریب وجهه‌اش در افکار عمومی امروز تمام شود.
به یک معنا پهلوی برای آشوری یک «وسیله» بوده برای حل یک کشمکش درونی که ریشه در دهه ۱۳۴۰ دارد. پهلوی برای او «مهم» نیست، بلکه «مفید» است؛ مفید برای بستن یک پرونده کهنه. این نوعی «بهره‌کشی روانی» از یک نماد سیاسی برای اهداف شخصی‌تر است، هرچند خود آشوری احتمالاً چنین تعبیری را رد کند.
من اینها را نوشتم که بگویم دیگرانی که در آن جمع بودند نمی‌توانند به هیچ‌وجه به جناب آقای آشوری تکیه کنند. حساب او به دلایلی که باز کردم جداست. بعداً اگر حوصله کنم حساب باقی این جمع را روشن می‌کنم و این بحث را می‌بندم. اما برای من از آن جمع فقط آقای آشوری مهم است.]
– از صفحه فیسبوکی حسین نوش‌آذر

***

ضد‌‌صهیونیسم و ضد‌امپریالیسم در شرق

نوشته داریوش آشوری به تاریخ ۲۰ تیر ۱۳۴۶ – تهران، مجله فردوسی

اول این مختصر را بخوانید [از] «عباس پهلوان» [سردبیر مجله فردوسی]

***

چنانکه خوانندگان عزیز مستحضرند ما از بدو جنگ اعراب و اسرائیل سعی داشته‌ایم تا خوانندگان خودمان را به دور از احساسات و تعصب های گوناگون در جهت واقع‌بینانه مسائل فیمابین بگذاریم و همچنانکه نمی‌توانستیم موافق با تز ابلهانه و کینه توزانه «محو و نابودی اسرائیل و یهودیان» باشیم (و در بررسی های مختلف شکست اعراب را تحت لوای این «شعار» پیش‌بینی کرده بودیم) طبعاً موافق با هرگونه تسلط نظامی و توسل به قوه قهریه برای حل و فصل اختلافات نیز نخواهیم بود و همچنین تسلط بر سرزمین‌هایی که از آن اعراب است.
چنانکه ملاحظه می‌فرمایید این حداقل وظیفه یک نشریه‌ای است که خود را وابسته به نسل جوان و روشنفکر و تابع «اصولی» می‌داند و این دو روش به‌هیچ‌وجه ناقض یکدیگر نیست و اتفاقا در یک جهت بوده و محتوی یک فکر است که همانا تنفر از هر گونه جنگ و احترام به ارزش‌های انسانی و خصلت‌های بشری‌است.
احیانا در این رهگذر ممکن است سوء تفاهماتی (چنانکه مشاهده شد) به تحقیق ما نمی‌توانیم حتی افکار سخیف و ضد انسانی «آنتی سمیتیزم» و دشمنی با ملت یهود را به مخیله خود راه بدهیم چه برسد به آنکه مروج و مشوق آن باشیم و از طرفی بر ما فرض است که از حقوق ضایع شده صدها هزار نفر انسانی که در این مبارزات سیاسی و پیکارهای نظامی خانه و کاشانه خود را از دست داده و آواره شده‌اند نیز دفاع کنیم و همدرد ملت عرب در شکست عظیم‌شان باشیم.
به شخصه امیدواریم با این توضیح از معدودی خوانندگان و دوستان و بخصوص اقلیت محترم «یهودی» ایران رفع سوءتفاهم شده باشد.
«سردبیر»

***

ضد یهود بودن به هر شکل و زیر هر لایه‌ای خیانتی است به جوهر روشنفکری

نوشته داریوش آشوری

غرض‌ام نوشتن تفسیری نیست بر آنچه که میان اعراب و اسرائیل گذشته است، زیرا که من مفسر سیاسی نیستم و قضایا را بیشتر بر زمینه تاریخی‌شان می‌نگرم تا محدوده‌ی زمانی که در آن اعمال «سیاسی» صورت می‌گیرد.
کار مفسر سیاسی روشن کردن محتوی اعمال سیاسی و عواقب آنهاست در محدوده‌ی زمانی معین، و این اعمال وقتی از محدوده زمانی خود بیرون آمدند و در زمان دراز دنبال شدند، حرکات تاریخی را تشکیل می‌دهند که چیزی است کلی‌تر و عام‌تر از اعمال و حرکات سیاسی و از آن به‌بعد کار مفسر تاریخی یا جامعه‌شناس یا فیلسوف تاریخی است که آن حرکات بلند را تفسیر کند و توضیح دهد و یحتمل قوانین آنها را بیان کند.
بدین لحاظ بسیاری از مفسران ما اساساً مفسر سیاسی نیستند، بلکه یا گزارشگران اخبارند یا کلی‌بافان تاریخی و توضیح‌دهندگان حوادث براساس الگوهای پیش‌ساخته‌ی ذهنی.
در ایران شاید فقط یک نفر را بتوانیم به معنی کامل کلمه «مفسر سیاسی» بخوانیم، یعنی کسی که از نزدیک صرفا حوادث و اعمال سیاسی را تعقیب می‌کند ـ صرف نظر از محتوی اقتصادی، اجتماعی، تاریخی‌شان ـ و عواقب آنها را در کوتاه‌مدت بررسی می‌کند و آن یک نفر داریوش همایون است (البته اشاره‌ی من فقط به استیل نویسندگی اوست نه لزوما محتوی آن) از این مقدمه مقصودم این‌است که قصدم تفسیر حوادث نیست بلکه بیشتر توضیح عکس‌العمل حوادث است در ذهن بعضی از هموطنان‌ام و رقم زدن چند کلمه‌ای در حاشیه برای روشن شدن بعضی نکات و انگشت گذاشتن روی بعضی جراحت‌هایی که دارند رشد می‌کنند.
نکته‌ی قابل تأسف این‌است که روشنفکر جماعت ایرانی به وضع وحشتناکی مبانی بینش و استدلال تعقلش فرو ریخته و به علت خلایی که در این جامعه بر اندیشه‌ها حکمفرماست، روشنفکر نیز به‌جای تعقل و تفکر تنها از احساسات گذرای زمانه پیروی می‌کند و این حالت در همه‌ی آنهایی که به داشتن نوعی طرز تفکر خاصی تظاهر می‌کنند نیز وجود دارد، روشنفکران ایرانی با این که غالباً به بیماری الیت‌گرایی گرفتارند، به وضع بدی با توده‌ی عوام‌الناس هم شکل و همسان‌اند.
یعنی آن جوهر اندیشه‌ای که روشنفکر را از توده جدا می‌کند، در اینجا خشکیده یا خشکانیده شده و از این جهت با وجود همه‌ی اختلاف‌های شخصی و بر سر هم کوبیدن‌ها یک فضای فکری عمومی وجود دارد که در آن همه همسان و همرنگ‌اند و هیچ‌کس تشخص اندیشه‌ای ندارد.
این فضای عمومی عبارت‌است از مقداری قضاوت‌های کلیشه‌ای از پیش ساخته درباره‌ی بسیاری مسائل که از عناصر آن مقداری رادیکالیزم کاذب و شهیدنمایی هست.

در چنین فضای پرهیاهوی بی‌اوج و حضیضی است که کسی نمی‌داند کدام کس در کدام موضع است و همه چیز برحسب مقتضای زمان و مد روز از ماهی به‌ماهی و گاه از هفته‌ای به هفته‌ای نوسان می‌کند، در چنین شرایطی است که مجله‌ای مانند فردوسی، که خریدارانش از بالاترین سطوح مجله‌خوان‌های مملکت هستند، در مورد مسئله‌ای مانند مسئله‌ی اعراب و اسرائیل نمی تواند روش ثابت و مشخصی را ارائه کند و در طول دو هفته دو شماره‌ی متناقض منتشر می‌کند که یکی تعیین کننده‌ی مصالح سیاسی پس پرده است و آن حمله به بعضی رهبران عرب و شماره دیگر پیروی از احساسات عمومی است چه توده مذهبی و چه غیر‌مذهبی و آن ریاکاری‌های روشنفکرانه که در جای خود به آنها اشاره خواهم کرد.
این ریاکاری از روی جلد مجله شروع می‌شود با عنوان «سربازان اسرائیلی در مسجد خدا» تا آن تظاهرات ضد‌یهودی داخل مجله به شعر و نثر.
جای افسوس است که در ایران امکاناتی نیست و نویسندگان و مجلاتی نیستند که با صبر و حوصله ریشه‌های تاریخی مسئله را بشکافند و قضاوت‌ها را تنها به‌آنچه که از وضع امروز و اطلاعات سطحی ما از قضایا استنباط می‌شود وانگذارند.
و از این جهت است که تنها به اشاراتی گذرا در باب موضوعی که باید صفحات بسیاری را برای آن سیاه کرد، اکتفا می‌شود و من نیز چاره‌ای جز این ندارم.
اصل قضیه این است که غرب دارد عقده‌ی ضد یهود را از خود باز می‌کند و به شرق می‌افکند و به کفاره‌ی گناهانی که در طول دوهزار سال علیه قوم یهود مرتکب شده است (که پلیدترین و موحش‌ترینش در همین اواخر بود) امروزه در شرق مسلمان دارد عقده‌ی ضد یهود را تقویت می‌کند و رشد این عقده و ترکیدن‌اش را در همین شماره‌ی گذشته‌ی فردوسی می‌شد دید و جای دریغ و افسوس است که ضد صهیونیزم و ضد امپریالیزم در شرق دارند مفاهیم توأمی می‌شوند و این حالت خطرناکی است که عقده‌های نژادی و مذهبی را در شرق می‌پروراند و نهضت‌های اصیل را از راه خود منحرف می‌کند واقعیت قضیه این‌است که آن اشکالی از حکومت که در کشورهای عربی «سوسیالیست» معرفی می‌شوند زیر اقشار این عقده‌های نژادی و مذهبی جز اشکالی از کاپیتالیزم دولتی و فاشیزم نیستند و جنگ اخیر فضاحت‌های بسیاری را در داخل این سیستم‌ها نشان داد و بورژوازی میلیتاریست و بوروکرات عرب در لحظه‌ی حساس ناتوانی و از هم پاشیدگی درونی خود را نشان داد.
اگر به ریشه‌های تاریخی قضیه نگاهی بکنیم می‌بینیم که مسئله جز برخورد یهود و عرب به عنوان دو قوم چیزی نیست و در آن زمان که عرب و یهود با یکدیگر در سرزمین فلسطین درگیر شدند نه ناسیونالیزم عربی به صورت امروزی وجود داشت و نه هیچ کشور عرب با عنوان‌های «چپ»، «انقلابی»، «سوسیالیست».
صهیونیزم که ابتدا در اروپای شرقی به‌وجود آمد به عنوان نهضت بازگشت به ارض موعود و به عنوان عکس‌العملی علیه زجرها و آزارها و یهودی‌کشی‌ها، در ۱۹۴۷ توانست پاداش خود را به عنوان کفاره‌ی گناهان و جنایات دوهزار ساله‌ی مسیحیت علیه اقلیت یهود و به ویژه جنایات هولناک نازیسم، به صورت حق سکونت و داشتن استقلال در گوشه‌ای از سرزمین فلسطین، بدست آورد و سران کشورهای عربی که آن زمان به جنگ یهودی‌ها آمدند، همه دست‌نشاندگان مستقیم استعمار بودند، از قبیل فاروق و ملک عبداللّه و غیره.
و آن‌هایی که تصور می‌کنند که غرب اسرائیل را به عنوان چماقی برای کوبیدن بر سر اعراب به وجود آورد، فراموش نکنند که موجودیت اسرائیل بود که ناسیونالیزم عرب را پدید آورد، نه به‌عکس.
امپریالیزم اگر پیش بینی می‌کرد که روزی با به‌وجود آمدن اسرائیل کانال سوئز را از دست خواهد داد و منافع نفتی‌اش (که در آن زمان ناچیز بود) در سرزمین‌های عربی به‌خطر خواهد افتاد، هرگز در شناسایی و تثبیت دولت اسرائیل مشارکت نمی‌کرد.
و فراموش نکنیم که یهودی‌هایی که در ۱۹۴۷ در فلسطین می‌جنگیدند اسلحه‌شان را از شوروی و چکسلواکی می‌گرفتند نه از انگلیس و آمریکا، و آمریکا در آن زمانه در خاورمیانه هنوز جا باز نکرده‌بود.
رشد ناسیونالیزم عرب در جهت کسب استقلال سیاسی و رهایی از تسلط امپریالیزم (که نهضت های ملی در تشدید و تقویت آن بسیار مؤثر بود) با رشد عقده‌ی ضد یهود و ضد اسرائیل توأم بود تا جایی که این هر دو را یکی کرد ـ اگرچه در کشورهای عرب دست راستی ترین محافل و کشورها نیز همانقدر ضد یهود و اسرائیل هستند که چپ ترینشان ـ و اینکه می‌گویم ضد یهود و ضد اسرائیل به این سبب است که جنبش اعراب تنها بر ضد «دولت» اسرائیل نیست؛ بلکه به ضد موجودیت یهود است در فلسطین.
و رهبران عرب بارها این مطلب را گفته‌اند و رادیوهای‌شان نیز این را دائما تکرار کرده‌اند که هدف‌شان تنها برانداختن دولت اسرائیل نیست، بلکه محو یهود از فلسطین و «آزاد» کردن آن سرزمین است و من یقین دارم که اگر این جنگ به پیروزی اعراب می‌انجامید، «کشتاری چندین برابر مهیب‌تر و جنایاتی بسیار وحشیانه‌تر» روی می‌داد که حاصل انباشته شدن عقده‌های چندین ساله‌ی کینه و انتقام است.
متأسفانه سیر سیاسی قضایا امروز به جایی رسیده‌است که دولت اسرائیل را هر چه بیشتر برای برخورداری از منابع مالی و حمایت سیاسی و نظامی ـ در چنگال سرمایه‌داری بزرگ یهود در اروپا و آمریکا قرار می‌دهد و کشوری که می‌شد در آن امید تحقق یکی از اشکال سوسیالیزم و اقتصاد تعاونی را بست، رفته رفته در دامن سرمایه‌داری بزرگ یهود قرار می‌گیرد.
البته، غرض من به‌هیچ‌وجه، توجیه تجاوز اسرائیل به اعراب نیست و در این نکته که اسرائیل، باید سرزمین‌های تصرف کرده را باز پس بدهد، تردیدی ندارم، ولی فراموش هم نمی‌کنم که انگیزه‌ی این جنگ عرب‌ها بودند نه یهودی‌ها: آن‌ها بودند که وعده‌ی ملاقات در تل‌آویو را با یکدیگر می‌گذاشتند.
جمعیت عربی بود که می‌خواست خود را یکبار دیگر نشان دهد و «سوسیالیزم عربی» بود که جهاد اسلامی می‌خواست بکند و این تمام کشورهای عربی بودند، از چپ‌ترین تا ارتجاعی‌ترین، که دسته‌جمعی خواهان محو اسرائیل بودند و به این دلایل، بر مظلومیت اعراب دل نمی‌سوزانم.
اگر ارتش مصر چنان ضربت‌پذیر است و اگر اسرائیلی‌ها می‌توانند ژنرال‌های مصری را بخرند ولی اعراب نمی‌توانند ژنرال‌های اسرائیلی را بخرند و به خیانت وادارند، گناه اسرائیل نیست.
اگر ارتش‌های عرب با فیلد مارشال‌ها و رژه‌ها و هیاهوهای‌شان تنها می‌توانند در داخل کشورشان کودتا کنند و اگر نیروهای هوایی اعراب با تمام هواپیماهای مدرن تنها می‌توانند مراکز ستاد ارتشی خود را هنگام کودتا بمباران کنند، گناه اسرائیل نیست.

اما اگر اسرائیل به صورت متحد غرب در می‌آید و جای شایسته‌ی خود را در میان ملل آسیا نمی‌یابد گناه اعراب است و رهبران آن‌ها که احساسات توده را به بازی می‌گیرند و سرانجام خود اسیر آن می‌شوند ـ همان‌گونه که آمریکا نمی‌خواهد موجودیت چین را بشناسد و هر روز این چماق را علیه خود و به‌رغم خود بزرگتر می‌کند ـ و امروزه آنچه که مانع عمده‌ی حل مسئله است همان احساسات توده‌ی اعراب است که رهبران برانگیخته‌اند و خود اکنون اسیر آنند و هیچ یک از رهبران عرب جرأت آن را ندارد که برای یافتن راه‌حلی پای پیش گذارد زیرا زیر فشار عوام‌فریبان خرد خواهد شد و تا زمانی که مسئله بدین صورت باقی‌است چه تضمینی وجود دارد که باز قضیه تکرار نشود؟ باقی‌ماندن مسئله بدین صورت موجب تقویت گروه‌های میلیتاریست و توسعه‌طلب در دو‌سو می‌شود و سیاست‌های ماکیاولیستی قدرت‌های بزرگ متأسفانه به پیچیده‌تر شدن موقعیت کمک می‌کند.
و در عین حال نباید فراموش کنیم که عامل وحدت دهنده‌ی اعراب، وجود اسرائیل و از میان رفتن اسرائیل، سلاح بزرگی را که عامل وحدت کشورهای عربی است، از میان خواهد برد و اعراب آنگاه با خود خواهند جنگید.
آنچه که به «وحدت عرب» و «ملت عرب» معنی می‌دهد وجود یک دشمن مشترک است، و اِلا وحدت زبان و مذهب با وجود تفرقه‌ی سیاسی و اختلاف سطح اقتصاد، مایه‌ی وحدت ایشان نتواند بود.
امید است که این شکست، نیروی تعقل را در رهبران عرب، نسبت به “موجودیتی که به هر حال از بین نرفتنی است”، زنده کند و اعتدال دو طرف بتواند بی عدالتی موجود را ترمیم کند.
ولی آنچه که انگیزه‌ی اصلی رقم زدن این سطور است عکس‌العملی است که برخی از روشنفکران ایرانی در برابر این مسئله نشان می‌دهند علت آن به هم آمیخته‌شدن مفهوم ضد‌امیرپالیزم و ضد‌صهیونیزم در ذهن ایشان‌است و به علت مشکل سیاسی کنونی مسئله و این آشفتگی ذهنی در بعضی از ایشان به بیدار شدن عقده‌ی چرکین ضد یهود انجامیده است.
یکی از نویسندگان که غالباً بجای تفسیر سیاسی اعلامیه‌ی سیاسی می‌نویسد و طرز تفکر اجتماعی خاص از خلال نوشته‌های او پیداست، ناگهان مسلمان دو آتشه‌ای از آب درآمده و خاطرات فتح خیبر را زنده می‌کند و بدین ترتیب بی‌آنکه خود هشدار بیدار شدن «آنتی سمیتیزم» را می‌دهد، به عوامانه‌ترین احساسات برای بیدار کردن «آنتی سمیتیزم» متوسل می‌شود و فتح موشه دایان را تلافی فتح خیبر و کشته شدن مرحب تلقی می‌کند و اینجاست که آدمی از اینانی که قلم به‌دست گرفته‌اند تا چیزی را برای دیگران روشن کنند، سخت دچار حیرت می‌شود.
چرا این نویسندگان پرشور و شاعران زنده‌کننده‌ی خاطرات صدر اسلام مثلاً برای رهایی مردم مسلمان کشمیر از تسلط هندوها قلم نمی‌فرسایند؟ و چرا در جنگ هند و پاکستان این احساسات «اسلامیه» فوران نکرد و چرا در جنگ یهود و عرب چنین فوران می‌کند؟ آیا این جز سر باز‌کردن همان عقده‌ی چرکین ضد یهود، این بیماری طبقه‌ی متوسط مسلمان و مسیحی، چیز دیگری هست؟ دوست من آقای آزاد تهرانی، شاعر شهیر، از «حکمت ازلی» دم می‌زنند و حکم «قطعی» تاریخ را که به‌تازگی از سروش غیب به ایشان رسیده است به ما تحویل می‌دهند.

آزاد گویا آخرین نبی از سلسله‌ی انبیاء بنی‌اسرائیل مانند داود و حز‌قیال [حزقیل] و یرمیا [ارمیا] است که بار دیگر از جانب یهود برای «قوم» آیات عذاب می‌خواند و محکومیت جاودانی ایشان را ابلاغ می‌کند و ما نفهمیدیم که این «سرِ ازلی» از کجا به گوش ایشان راه یافت که «قوم» هم آنگاه که گوسفندوار گله‌گله به اطاق‌های گاز می‌رفت و یا آنگاه که خانه‌هایشان سوزانده می‌شد و از بارسلون تا مسکو قتل عام می‌شد، محکومیت «حکمت ازلی» را بر پیشانی داشت؛ و این زمان که به ملتی تبدیل شده است چالاک و دلیر، آقای محمود آزاد بی‌ایمان به‌خدا و دین، غرامت خون مسیح و خاکستر ریختن بر سر محمد را از یهود می‌طلبد ـ زهی روشنفکری قلابی و باطل!
در اینجا مجال پرداختن به محتوی مسئله‌ی «آنتی سمیتیزم» نیست ولی آن هایی که برای سیاهان آمریکا سینه چاک می‌کنند و ملعنت سفید را محکوم می‌کنند بدانند که «سیاه» ایشان همان «یهودی» است و این مسئله در جوامع مختلف از یک ریشه‌ی روانی و اجتماعی آب می‌خورد و این آقا اگر در آمریکا می‌زیستند حتما «ضد سیاه» از آب در می‌آمدند! من از این روشنفکری کاذب که هم مارکسیست نماست و هم در ته روح، تمام حقارت‌های خرده‌بورژوازی را در خود دارد، و هرگز دانایی و آگاهی به آنچه که گفته و باز گفته نداشته است، می‌پرسم که «نفرین جاودان زمین» چیست و کدام دست «تقدیر» آن را بر زمین نهاده است و کدام اشراق یا علم آن را برایشان متظاهر ساخته است و چرا باید دهانی بازداشت و گوشی فروبسته و ذهنی ساکن؟ آقای تهرانی! «ضد یهود» که پرخاش‌گری و نامنعقل بودن را به عنوان «فضیلت» خود برمی‌گزیند «یهودی» خود را در هر جا می‌یابد.
این «یهودی» گاه، ترک آذربایجانی است گاه خود «یهودی» است و گاه، هر کس که دم دست باشد! مسئله برای ضد‌یهود ایرانی و هر جای دیگر، تنها این نیست که تجاوزی صورت گرفته و پیروزیی به دست آمده، مسئله این‌است که این تجاوز و پیروزی یک تجاوز و پیروزی «یهودی» است که با هر نوع تجاوز و پیروزی دیگر فرق دارد.
یهودیی که در طول دوهزار سال عادت داشته‌ایم به چشم حقارت و زبونی بنگریم‌اش، آن یهودی «طماع» و «ترسو» حالا ملت دلیری شده است که برای بقای خود بهترین جنگ‌ها را می‌کند و این قابل تحمل نیست! والا مگر نه این‌است که وقتی چین به هند تجاوز کرد یا هند به پاکستان تاخت احساسات عمومی برانگیخته نشد: چون آن تجاوزها «یهودی» نبود.
هر قدر هم که اصرار بورزیم که اسرائیل را با امپریالیزم غرب یکی و دست اندر دست جلوه دهیم، باز نمی‌توان عقده‌های ضد یهودی را در این برداشت‌ها پنهان کرد.
به نظر من «آنتی سمیتیزم» به هر شکل و قالب و زیر هر لایه‌ی عقلی و استدلالی که در نظر گرفته شود و عرضه شود خیانتی است به جوهر روشنفکری و تسلیم شدن به پست‌ترین احساس‌های «گروهی» و «دوران ناخودآگاه جمعی».
اختلافات ارضی و مدعاهای ایدئولوژیک و مذهبی در دنیا کم نیستند، اگر توانستیم مسئله‌ی عرب و یهود را همان‌گونه بنگریم که اختلاف سودان و حبشه را، آن وقت می‌توانیم بگوییم که از عقده‌ی «آنتی‌سمیتیزم» رها شده‌ایم و آن روشنفکر چپ اروپایی که به او فحش می‌دهیم، کم وبیش به این مرحله رسیده‌است و امروز غرب که از بیماری «آنتی سمیتیزم» تدریجا شفا می‌یابد، بیماری را به همسایه‌ی شرقی‌اش منتقل می‌کند و اگر تاکنون حوزه‌ی مسیحیت عرصه‌ی اصلی ضدیت با یهود بود، بعد از این حوزه‌ی اسلام چنین می‌شود و این دو فرزندِ دینِ یهود، مادر خود را به نوبت دراز می‌کنند و این مایه‌ی تأسف است و این وظیفه‌ی روشنفکران و آگاهی‌دهندگان است که از رشد این بیماری جلوگیری کنند و آن را دامن نزنند و آن را دستاویز عداوت‌های سیاسی نسازند.

۲۰ تیر۱۳۴۶ – تهران، مجله فردوسی

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

۱ Comment

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights