با یاد علی باباچاهی؛ برف میبارید/ راه میرفتیم/ برف میبارید
سال ۶۷ بود (از سال ۶۰ شروع به نوشتن کرده بودم) یک روز مجله دنیای سخن را ورق میزدم، صفحه شعر و بعد صفحات دیگر که یادداشتی با عنوان شعر معاصر به قلم ع. ب، نظرم را جلب کرد و شروع به خواندن کردم. دیدم شعر من در این یادداشت آمده بود همراه با شعر چند شاعر نام آشنا و …
برای اولین بار شعرم در نشریهای و بدین شکل چاپ شده بود که برایم خیلی جالب بود. بعد اطلاع یافتم که ع. ب؛ علی باباچاهی هستند.
چند سال بعد که از تهران به کرج مهاجرت کردم اتفاقی دیگر افتاد.
در یکی از خیابان های گوهردشت دیداری با آقای علی باباچاهی دست یافت که به تدریج منجر به دوستی شد؛ آدرسی و بعد دیداری در منزل ایشان در یکی از خیابانهای گوهر دشت کرج و گپی درباره شعر و شاعری و…
درواقع اولین دیدار جدی من با ایشان سال ۷۰ بود. باباچاهی ۴۸ سال و من ۱۳ سال کمتر و دوستی ما همچنان ادامه دارد.
در همان سال جلسهای در معرفی و نقد کتاب نم نم بارانم در منزل یکی از علاقهمندان شعر معاصر واقع در گوهر دشت برگزار شد.
عجب شبی بود!
گروهی از شاعران از تهران و شهرهای دیگر در این جلسه حضور یافتند! در آن جلسه من پی به یکی از خصوصیات برجسته استاد بردم. تحمل انتقاد و صبوری بسیار.
در آن جلسه پرسشها، گفت وگوها و نقدهایی مطرح شد که دامنه آن کم کم به توهین و تحکم رسید. اما چیزی که مرا شگفت زده کرد تحمل و بردباری جناب باباچاهی بود!
گمان میکنم کمتر شاعری تحمل این همه و این گونه انتقادهای با زهر آغشته داشته باشد!
سالها رفت و کسی مرد ره عشق ندید!
نم نم بارانم کار خودش را کرده بود و برخوردهای سلبی و ایجابی به این کتاب مرا یاد برخوردهایی که با نیما یوشیج بزرگ در خواندن اشعارش در نقد کارهایش در انجمنها میشد، میانداخت.
دوستی با جناب باباچاهی بیشتر و بیشتر شد. دیدارها به هفتهای سه بار هم میرسید و شاید بیشتر. نان و نمک هم را میخوردیم و نوشیدنیهای بسیار.
از شعرهایم برایشان میخواندم که بارها پیشنهادهای ارزشمندی میدادند و ایشان از شعرهای تازه سروده شدهشان میخواندند و نظر مرا هم میخواستند که خیلی برایم اهمیت داشت.
کارگاه شعر علی باباچاهی در سه راه گوهردشت کرج محل کار یکی از دوستان تشکیل شد و ما چند نفر با برنامه مشخص و ساعات مشخص شرکت میکردیم که تاثیر بسیاری بر شعر ما در آن سالها گذاشت.
مسعود زندی، محمد آشور، کورش معروفخانی، امیر احمدی، ناهید سرشکی، و بعدها ابراهیم رزمآرا
در این کارگاه شرکت کردند.
در نزدیکی منزل جناب باباچاهی محل کاری داشتم که در زیرزمین بود و در هفته چند بار ایشان به آنجا سر میزد و بحثهای همچنان در اطراف شعر، نقد شعر و…. بود!
در آن زمان پسرم دو سه سالی بیشتر نداشت. در محل کارم که نسبتا بزرگ بود با پسرم توپ بازی میکردیم، اما وقتی آقای باباچاهی میآمدند و صحبتها شروع میشد، پسرم؛ فربد در گوشم میگفت؛ باباچاهی را ول کن! بیا فوتبال بازی کنیم و نیز در مواردی که مطالعه میکردم، هر کتابی که بود میگفت باز هم باباچاهی میخوانی!
دیدار در منزل همدیگر، دیدار در جلسات شعرخوانی و کوچه و خیابان، پیاده رویهای طولانی
پارکها و … سفر به سنندج و سفر به یوش؛ در سفر یوش و دیدار باباچاهی با نیما و سوالاتی که از او میکرد شنیدنی بود. گویا داشت تلافی ندیدن نیما را از مجسمه او میکرد. از نیما، نیمای بزرگ!
در برف قدمزدن با جناب باباچاهی را هیچگاه فراموش نمیکنم. شاعر شوریده مدام رو به من میکرد و میگفت: قدح به شرط ادب گیر!
و من مانده بودم که در آن وقت شب نوشیدنی داغ را از کجا بیاورم؟
به قول مهدی اخوان ثالث:
برف میبارید/ راه میرفتیم/ برف میبارید…
و باباچاهی کژ و مژ میشد و میگفت: ادای سرمستان را در آوردیم.
آن شب می خواند با دو دانگ صدای به قول خودش دلآزار!
آخ وطنم، وتنم، وطنم آرزوست و قهقههی ما طنینانداز بود در شب و اکنون موهای سفیدمان، یاد آور آن شب برفی است.





















