ادبیات به مثابهی ابزارِ قدرت: «پوزیسیون و اپوزیسیون»
موضوع فرارو میتواند با نگاهی فرآرونده به بررسی و وارسی نحوه و روشِ استفاده از ادبیات بهعنوان ابزاری برای توجیه، نقد و تقویت قدرتهای سیاسی در ایران و حتی جهان در ازمنهی مختلف تاریخ باشد.
پرسشهای بنیادی این است که آیا نویسندگان در ایران تحت تأثیر قدرتهای سیاسی قرارگرفتهاند؟ آیا ادبیات همیشه تحت کنترل سیاستها بوده است یا گاهی اوقات از آن بهعنوان ابزاری برای مقاومت استفادهشده است؟ گمان میرود در بسیاری از موارد ادبیات بهویژه در دورانِ سلطنتی و دیکتاتوری ایران برای مشروعیتبخشی به حکومتها و سلطنتها بهکاررفته بهگونهای که شاعران و نویسندگان غالباً دربار را هدف اصلی خود قرار داده و آثارشان را بهگونهای مینوشتند که قدرت سیاسی در جایگاه و پایگاه «حقِ طبیعی» خود قرار بگیرد.
برای مثال: در دورانِ پهلوی حکومت پهلوی بهویژه در دهههای ابتدایی سلطنت از رسانههای مختلف برای ترویج هویت جدید ایرانی و تحکیم قدرت خود بهره میبرد. در این دوره، برخی نویسندگان و شاعران به تقویت ایدههای نوین لائیک پرداخته و سعی در تقویت مشروعیت رژیم شاه داشتند؛ بنابراین در این زمینه ادبیات در خدمت ترویج و تداوم مدرنیته و سیاستهای فرهنگی حکومت قرار میگیرد.
در دورانِ انقلاب اسلامی به عبارتی در انقلاب سال ۱۹۷۹ ادبیات به یک ابزار مبارزاتی و سیاسی تبدیل شد بهطوریکه نویسندگان و شاعران بسیاری آثار خود را در جهتِ مخالفت با رژیم شاهنشاهی و برای حمایت از انقلاب اسلامی نوشتند. در این زمینه، ادبیات باقدرت درگیر بود و بهعنوان وسیلهای برای شکلدهی به ایدئولوژی سیاسی جدید و چالش با ایدئولوژیهای غربی و شاهنشاهی عمل میکرد.
با این تعابیر درمییابیم که ادبیات در ازمنهی تاریخ دو حالت و شکل را به خود دیده است. یکی باقدرت بودن و دودیگر، بر قدرت بودن و به تعبیری دیگر، ادبیاتِ پوزیسیون و ادبیاتِ اپوزیسیون، که اصولاً ادبیات بر قدرت همیشه در مخالفت باقدرت بوده و این ادبیات یا تبعید و سرکوبشده و یا راه مهاجرت را در پیشگرفته است؛ بنابراین رابطهی قدرت و ادبیات یک رابطهی پیچیده و تعقیدبرانگیز و چند سویه و گویه بوده است که در طولِ تاریخ و در جوامع مختلف شکلهای متعددی به خود دیده است. در این رابطه، قدرت نهتنها بهعنوان عامل فشار بر نویسندگان و شاعران عمل میکند، بلکه ادبیات نیز میتواند بهعنوان ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت یا حتی نقد و مقاومت در برابر آن عمل کند. برای مثال: در دورهی صفویه و قاجار شاعران و نویسندگان دربار در اشعار خود به ستایش شاهان و مشروعیت دینی آنها پرداخته و ادبیات بهطور غیرمستقیم در خدمت قدرتهای حکومتی قرا گرفته است.
اصولاً آزادی بیان در هیچ دورهای برای نویسندگان نبوده مگر اینکه نویسنده همگام و همگنِ باقدرت گام برداشته و حرکت کرده است. مثلاً قدرت بهعنوان سانسور و کنترل ادبیات عمل میکرده بهگونهای که قدرتهای سیاسی اغلب از ابزار سانسور برای محدود کردن آزادی بیان و کنترل محتویات ادبی استفاده میکردهاند و در این نوع رابطه، حکومتها با استفاده از سانسور نظارت و محدودیتهای قانونی، سعی در شکلدهی به نوع ادبیاتی دارند که از آنها حمایت میکند. ادبیات اصولاً در چارچوب «پارادایمها» حرکت میکند و هر ادبیاتی مختصِ به یک پارادایمِ فکری است حالا اگر این پارادایم در رأس قدرت باشد نویسنده میتواند دراین میدان، میدانداری کند و اگر در حاشیه و اپوزیسیون قدرت محسوب شود بهناچار منزوی و سرخورده خواهد شد و تنها در لابهلای کتابهای تاریخی قابلتعریف و خوانش است. برای مثال: در دورانِ مشروطه ادبیات بهویژه در قالب روزنامهنگاری و شعر، ابزاری برای اعتراض به استبداد قاجاری و خواستههای آزادی خواهانه تبدیل میشود و نویسندگانی بهمانند میرزادهی عشقی با آثار خود بهطور صریح بهنقد سلطنت قاجار پرداخته و در دفاع از مردم و عدالت اجتماعی وارد میدان میشود.
قدرت همیشه برای ساخت هویت و فرهنگ ملی خود در تلاش بوده و به همین خاطر سعی داشته از ادبیات برای ایجاد و تحکیم یک هویت فرهنگی یا ملی در قالب یک ابزار استفاده کند. در این نوع رابطه، ادبیات بهعنوان ابزاری برای ترویج ارزشها، باورها و دیدگاههای فرهنگی خاص که توسط حکومتها و نهادهای قدرت ترویج میشود، عمل کرده است. قدرت هم احترام دارد و هم اعتبار و اعتبارِ در تفسیر آن در رأس امور است. ادبیات و شعر نیز دو عنصرِ مهم در جهتِ ترویج هویت فرهنگی و ملی قدرت به شمار میروند. ازادبیات میتوان بهعنوان زیرساخت ساختمان جامعه یادکرد و زمانی که ساختارفرهنگی و بافتارِاجتماعی جامعه زیر سلطهی قدرت زیست میکند ادبیات نیز مجبور به پیروی از این روند و روندِگی است. اصولاً نه ادبیاتِ دموکراتیک وجود دارد و نه ادبیاتِ دیکتاتور بلکه بر بنیادِ ساختارِ سیاسی عمل میکنند و ممکن است که درزمانی بهعنوان مخالف از جانب جامعه تشویق و ترغیب شود و درزمانی دیگر از جانب خودِ قدرت تبعید و تنبیه گردد.
سیر اندیشگی ادبیات یک سیر تکاملی نیست بلکه سیری تفاهمی دارد که فاهمهی این سیر را «قدرت» تعیین میکند. ادبیات میتواند در اشکالی دیگر هم ظاهر شود بهمانند ادبیات ثروت، ادبیات قدرت و ادبیات لذت.
طرح این پرسش ِ بنیادی میتواند موضوع جدیدی باشد که در ابعاد مختلف اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ادبیات را موردبررسی و وارسی قرار میدهد. این سه نوع ادبیات زیرساخت جوامع محسوب میشوند و بهطور خاص نهتنها از منظر تولید و مصرف آثار ادبی، بلکه در رابطه با تأثیرات آنها بر جامعه، فرهنگ و سیاست نیز قابلتحلیل هستند. لذا در ادامه به توضیح هرکدام از این مفاهیم و نقش آنها در جامعه میپردازیم:
۱. ادبیاتِ ثروت: به آنگونه ادبیاتی اشاره دارد که در آن، مسائل اقتصادی و اجتماعی پیرامون ثروت، طبقات اجتماعی و نابرابری اقتصادی نقش مرکزی دارند. اینگونه ادبیات معمولاً نقدهایی سازنده به اقتصاد و طبقاتِ اجتماعی موجود در جامعه دارد و میتواند بهعنوان ابزاری برای انتقادِ از استثمار، فقر و مشکلاتِ اقتصادی عمل کند. ادبیات ثروت، همچنین میتواند به تبلیغ و تقویت ایدههای سرمایهداری، سرمایهگذاری و انباشت ثروت بپردازد. اصولاً ادبیاتِ ثروت در دو نوع و حالت خودش را در جامعه نشان میدهد.
نخست بهمثابهی کالا که به فروش میرسد و درواقع یک کالای فرهنگی است که برچسبِ اقتصادی دارد. دوم بهمثابهی یک آگاهی استعلایی (فرا تجربه) که تن به کالا شدن نمیدهد و میخواهد تحلیل آگاهی جامعه را بر عهده بگیرد که این نوع ادبیات همیشه ازلحاظ ثروت فقیر است اما از حیثِ بعد ِمعرفتی و آگاهی غنی است. نقش و تأثیر ادبیات ثروت در جامعه کارکردمند است بهطوریکه، میتوان به چند بعد ِمهم اشاره داشت:
۱. نقد اقتصادی و اجتماعی: در بسیاری از آثار ادبی، نقد بر توزیع نابرابر ثروت و فساد اقتصادی بهعنوان مسئلهی مرکزی مطرح و شایان است. مثلاً آثار ادبیاتی مانند «کافکا» و «چارلزدیکنز» که در آنها به مشکلات اجتماعی پرداخته میشود نمونههای برجستهای از این نوع ادبیات هستند.
۲. آگاهی بخشی: ادبیات ثروت میتواند آگاهی مردم را نسبتِ به نابرابریهای اقتصادی و قدرتهای اقتصادی افزایش و تقویت نماید: برای مثال: رمانهایی مانند «جورج اورول»، در «۱۹۸۴» و «برادرانِ کارامازوف» اثر داستایوفسکی میتواند دیدگاههای انتقادی در برابر قدرتهای اقتصادی و تأثیر آنها بر زندگی روزمره مردم ایجاد کند. اصولاً ادبیات ثروت تابعِ ایدهی مردم معترض نیز ثروتاندوزی میکند چراکه ادبیاتی که بر قدرت است و مشکلات حاد و مزمن جامعه را بررسی میکند از جانب خودِ مردم حمایت مالی میشود و بهعنوان یک ادبیات شاخص شناخته میشود و چهبسا نویسنده بعد از ارتقاء مالی خودش تبدیل به قدرت ناهمگونِ با جامعه شود و جامعه را در خاموشی و به فراموشی بسپارد. به عبارتی جامعهپذیری ثروت ادبیات گاهی به دست جامعه رقم میخورد اما تنها سلایقِ روحی و روانی و علایقِ فکری و فرهنگی جامعه را تسکین میدهد نه حامی اقتصادی جامعه بهعنوانِ سوژهی تقاضا باشد.
۳. تغییراتِ اجتماعی: ادبیات در این زمینه میتواند به ترویج تغییراتِ اجتماعی و اقتصادی کمک کند و موجب ایجاد حرکتهای اعتراضی یا حتی اصلاحات در جامعه شود. برای مثال: «کتابهای مارکس» بهویژه در آثار ادبی بهعنوان نقد و تحلیل وضع موجود در جوامع سرمایهداری و روابطِ اقتصادی آنان در نظر گرفتهشدهاند.
۲. ادبیات قدرت: به آنگونه ادبیاتی گفته میشود که در آن، قدرتهای سیاسی، نهادهای دولتی، ایدئولوژیها و رابطههای سلطه در مرکز توجه قرار دارند. این نوع ادبیات میتواند هم در راستای حمایت از قدرتهای حاکم و تثبیت سلطنتها عمل کند و هم بهعنوان ابزاری برای انتقاد و مقاومت در برابر قدرتهای مستبد یا غیرعادلانه باشد. نقش و تأثیر اینگونه ادبیات در جامعه قابلتعریف و تعبیر است:
۱. نقد قدرت و ایدئولوژی: این نوع ادبیات بهعنوان منتقد و معترض درواقع بهعنوان اپوزیسیون ساختاری عمل میکند بهطوریکه ادبیات قدرت میتواند بهعنوان ابزاری برای نقد نظامهای سیاسی و استبدادی عمل کند. بهطور مثال: آثار «ژان پل سارتر» یا «میخائیل بولگاف» در آثار خود به بررسی قدرت و فساد سیستمهای حکومتی پرداختهاند و نوعی مقاومت فرهنگی را در برابر استبداد ایجاد کردهاند. واژهی استبداد زمانی برای نویسنده قابلفهم است که خودِ نویسنده نمیتواند با مفاهمهی قدرت کلاف بخورد و جامعه نیز همراهِ تفکرِ آن است.
۲. بازسازی هویت و مشروعیت بخشی: اصولاً قدرت ادبیات را وسیلهای میداند که این وسیله بهخوبی توانِ آن را دارد تا که به قدرت مشروعیت بخشی بدهد و یا تقویت و احیاناً بازسازی هویت ملی و فرهنگی آن را در دستور کار قرار دهد. بیشک زیرساخت قدرت ادبیات است و ادبیات میتواند روح و روانِ مردم را به آسایش و آرامش برساند. لذا برخی از آثار ادبی با استفاده از ابزارهای داستاننویسی و شعر به تقویت یا مشروعیت بخشی به قدرتهای سیاسی میپردازند. برای مثال: شاهنامهی فردوسی که به شکلی غیرمستقیم برای تقویت هویت ملی و مشروعیت بخشی به قدرتهای حکومتی استفاده میشود، نمونهای از این نوع ادبیات است.
۳. ترویج قدرت و کنترل اجتماعی: برخی از آثار ادبی تحتفشار حکومتها تولیدشده و بهطور مستقیم یا غیرمستقیم به تقویت ایدئولوژیهای خاص یا مشروعیت بخشی به حکومتها میپردازند. در دوران دیکتاتوری یا استبدادی، ادبیات قدرت میتواند به ابزار کنترلی برای جامعه تبدیل شود. ادبیات بهمثابهی قدرت همیشه دوروی یک سکه است بدین خاطر که هر ادبیاتی تابعِ یک قدرت عمل میکند و همگرایی در ادبیات که بتواند در هر ازمنه به مطالبات فرهنگی و مناسبات اجتماعی جامعه جواب دهد، وجود ندارد و این موجودیت ادبیات بهعنوان یک جلوه تابعِ مکانیزمهای نظامِ سلطه و پارادایمهای فکری در پارفت است.
۳. ادبیات لذت: ادبیات لذت به ادبیاتی اطلاق میشود که هدف اصلی و جامعهی هدف آن تأمین لذتهای احساسی، فکری و زیباییشناختی برای مخاطب است. این نوع ادبیات بیشتر به هنر و زیباییشناسی متمرکز است و میتواند در قالبهای مختلفی چون رمانهای عاشقانه، شعرهای زیباییشناسی، داستانهای فانتزی و فرمیک و حتی اروتیک و پُرنو و آثارِهنری دیگری که صرفاً به ایجاد لذتهای ذهنی و احساسی و حتی عینی پرداختهاند ظهور کند. نقش و تأثیر و جایگاهِ این ادبیات شاید درجهان امروز پررنگتر هم شده است و میتوان به چند بعدِ مهم و بایستهی آن التفات داشت:
۱. فرار از واقعیت: ادبیات لذت به دنبالِ کشف واقعیت نیست بلکه بهعنوان یکراه فرار از واقعیتهای تلخ و روزمره عمل میکند. در این نوع ادبیات مخاطب ممکن است به دنبالِ تخلیهی عاطفی و احساسی باشد و با خواندنِ آثار، خود را از مسائل و مشکلات زندگی روزمره رها کند. ادبیات لذت به روانِ آدمی آرامش میبخشد و حتی میتواند روانِ انسان را در شرایطِ سخت به آرامش برساند. نشاط و آزادی روح و روان دو مؤلفهی مهماند که مخاطب به دنبالِ آنهاست و ادبیات لذت میتواند به اینگونه خواستهها فرد کمک نماید. اصالت بدن مهمترین موضوعی است که نیازِ به لذت دارد و اغلب مردم جهان در امتداد لذتِ بدن تعریف میشوند بنابراین ادبیات میتواند بهعنوان ابزاری کارآمد به این لذایذ پاسخ دهد.
۲. رشد فردی و تفکر: بسیاری از آثار ادبی لذتبخش بهویژه در قالب فلسفه و داستانهای اخلاقی، میتوانند به رشد فردی و توسعهی تفکر انتقادی و هنرهای ذهنی کمک کنند. ازاینرو، آثار ادبی لذتبخش، همواره ابزاری برای رشد فردی، پرورش ذوق و ذهنیت خلاق در جامعه محسوب میشوند.
۳. مشارکت در فرهنگ عمومی: آثار ادبی لذت محور همچنین به ایجاد فرهنگهای عمومی و جامعهپذیری فرهنگی کمک میکنند. این نو ادبیات به شکلی همگانی در دسترس مردم قرار میگیرند و موجب شکلگیری تفکرات و روندهای فرا روندهی فرهنگی جامعه میشود؛ بنابراین در یک نتیجهگیری کلی میتوان گفت ادبیات ثروت، قدرت و لذت هرکدام تأثیرات متفاوتی در جامعه دارند و میتوانند بهطور مستقیم یا غیرمستقیم در شکلدهی به افکار عمومی، ساختارهای اجتماعی و تغییرات فرهنگی نقش ایفا کنند.
۴. رابطهی قدرت و ادبیات از نگاه فوکو: رابطهی قدرت با ادبیات از دیرینهها بوده است ازاینرو که، قدرتِ بدون ادبیات فاقدِ زبان است و ادبیاتِ بدونِ قدرت نیز فاقد سخنوری است. این رابطه بسیار پیچیده و چندبعدی است. ادبیات میتواند از یکسو بهعنوان ابزاری در دست قدرتهای سیاسی برای مشروعیت بخشی، کنترل و هدایت افکار عمومی عمل کند و از جانبی دیگر، میتواند بهعنوان ابزاری برای مقاومت و انتقاد از قدرتها به کار گرفته شود بهطوریکه در هر دورهی تاریخی، این رابطهها شکلهای مختلف و متنوعی به خود گرفتهاند و بستگی و وابستگی به شرایطِ اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هرزمانی دارد. قدرت زمانی شکل میگیرد که شما اقتدار سیاسی و اجتماعی و نظامی دارید و اقبالِ حمایتِ مردمی را هم در کارنامهی خود ثبت و ضبط کردهاید. قدرت مانیفست جامعه رامی نویسد بهطوریکه جامعه بایستی در چارچوب قوانین و ساست گذاریهای آن عمل کند؛ بنابراین هیچچیزی خارج از این چارچوب قابلبحث نیست و اگر باشد نبایستی به ضرر و زیانِ قدرت باشد.
میشل فوکو به ادبیات قدرت نگاهی متفاوت دارد وی قدرت را نهفقط بهعنوان چیزی که در دست حکومتها یا اشخاص متمرکز است بلکه بهعنوان شبکهای از روابط اجتماعی و فرهنگی میبیند که همه زندگی انسانی را شکل میدهند. فوکو معتقد است ادبیات نهفقط ابزاری برای قدرت، بلکه بخشی از خودِ شبکهی قدرت است. اگرچه فوکو نوعی قدرت عمومی و همگرا را مطرح میکند که محور ِهمنشینی در آن بسیار مؤثر است اما هنوز قدرت به همان شکل کلاسیک عمل میکند و داشتهها و نگاشتههای فوکو نیز درمانِ دردِ جامعه نبودهاند. تصور بر آن است که آگاهی تاریخی بشر این را میرساند که ادبیات بخشی از خودِ قدرت است نه شبکهی قدرت که میتواند عمومیتر و گستردهتر باشد. لذا مدینهی فاضلهای که فوکو برای ادبیات و یا قدرت مطرح میکند هنوز ساخته نشده است و تنها این شهر در ذهنِ فوکو قابلبحث است. فوکو قدرت را متمرکز و مطلق نمیبیند، بلکه آن را شبکهای پراکنده و همهجانبه میداند که در تمامی روابطِ اجتماعی جریان دارد و این عدالتِ قدرت و آزادی و دموکراسی قدرت که فوکو مطرح میکند در جهانِ اکنون کمتر دیده میشود و آنچه شاهد هستیم همان قدرت کلاسیک و مطلق است.
قدرت هم سرکوبکنندهاستو هم تولیدکنندهی دانش، حقیقت، دروغ و هویتهاست ولی این تولیدات بایستی به نفع خودش و جامعهی مدنظر خودش باشد به عبارتی درباز تعریف هویت قدرت و مشروعیت بخشی به قدرت کمکی بایسته باشد وگرنه محلی از اعراب نیست. لذا هر رابطهی اجتماعی، هر گفتمان و حتی هر متن ادبی، زمانی بخشی از شبکهی قدرت است که بتواند به مطالبات مختلفِ خودِ قدرت جواب دهد.
به نظر میرسد ادبیات صرفاً محدود به سانسور یا ستایش شاهان بوده است و تاریخ این را نشان داده و هرکسی اپوزیسیون قدرت بوده در واقع، تنبه شده است و اینکه فوکو میگوید: ادبیات خود قدرت را تولید و بازتولید میکند حرف درستی است اما پرسش اینجاست که کدام قدرت را تولید میکند و یا کدام دانش را به دایرهی زایش و بایش میآورد که مسلماً آن قدرتی را بایستی تولید کند که خواسته و درخواسته خودِ قدرت سیاسی است و ادبیات و حتی فرهنگ را قدرت تعیین میکند و ممکن است در برخی کشورهای دموکراتیک مسئلهی شبکهی گسترده قدرت و یا قدرت عمومی وجود داشته باشد که البته بسیار نادر است.
البته این را هم بگویم که در ساختارِ جامعه اغلب افراد از قدرتی نسبی برخوردار هستند مثلاً پدر یا مادرِ خانواده که بر خانواده مدیریت دارند و یا ورزشکارانی که در رشتهی مختصِ به خود به قدرت و مقام بالا میرسند و یا یک نویسنده یا هنرمندی که کتابش به چاپ هزارم میرسد و یا یک بقال یا بازاری که پول کلانی به دست آورده است.
به عبارتی ساختار جامعه ذاتاً جوری تعبیهشده که برای غلبه بر زندگی و دیگران باید جنگید و در اینجاست که بحث آلترناتیو وجود دارد و فینفسه قدرت در همهی نشانههای طبیعی و اجتماعی هست اما آن قدرتی که حرف اول و آخر را میزند و بهراحتی هر قدرتی را بر زمین میکوبد قدرتِ سیاسی است مگر اینکه از جانب مردم تضعیف شود که باز قدرتِ سیاسی دیگری میآید و بر مردم حکومت میکند. با این تفاسیر، آثار انتقادی، طنزسیاسی یا داستانهای اعتراضآمیز میتوانند قدرت را نقد کنند و بهعنوان نوعی مقاومت فرهنگی محسوب شوند اما اقتداری ندارند. بنابراین ادبیات هم ابزار قدرت است و هم میتواند درنبرد باقدرت عمل کند و آن ادبیاتی که به قدرت میرسد از دلِ ادبیاتِ مادر زاده میشود اما فرزند آن ادبیات نیست چراکه بهمحض اینکه به قدرت برسد زبانش و نو و شیوهی رفتارش تغییر میکند.
ادبیات گفتمانی است. به عبارتی تولید و ساختار آن همیشه در چارچوب قوانینی شکل میگیرد که توسط قدرتِ اجتماعی و فرهنگی تعیین میشود اما بهرهبرداری این نوع ادبیات از آنِ قدرتِ اجتماعی و فرهنگی نیست بلکه همانطور که بیان شد قدرت سیاسی از آن بهرهمند میشود.
نویسنده یا هنرمند نقش فاعل را در جامعه بازی نمیکند بلکه نقشِ فعل را بازی میکند و همیشه کارش انجام است از برای به سرانجام رساندنِ قدرت به عبارتی، فاعلِ فکرِ نویسنده قدرت است که میتواند اقتدار نویسنده را تعیین کند. در تعریفی جامع از قدرت بایستی گفت: قدرت تابهحال ازلحاظ شکل و محتوا دچار پوستاندازی شده است که میتوان به قدرتِ نظامی و تکنولوژی، قدرت اجتماعی، قدرتِ فرهنگی، قدرتِ صنعتی و قدرتِ اقتصادی اشاره نمود اما مهمترین و کاربردیترین آنها همان قدرتِ نظامی – سیاسی و تکنولوژی است که بهراحتی میتواند هر کاری را انجام دهد. اگرچه ادبیات بهعنوان زیرشاخهی قدرتِ فرهنگی به شمار میآید اما باز بخشی از قدرتِ کلان است و بااینکه همواره درگیر تولید و بازتولید حقیقت، واقعیت و معناهاست اما در ختام تعیینکنندهی این پارامترها قدرتِ سیاسی است.
دانش باقدرت کلافی عمیق خورده است و خودِ دانش قدرت است اما بدونِ قدرتِ سیاسی بازتولید و بازآفرینی نمیشود مگر به جایگاه و پایگاهِ سیاسی دست یابد. هر قدرتی نیاز به دانش دارد و هر دانشی هم نیاز به قدرت دارد تا که بتواند خودش را در جامعه نشان دهد و در این صورت این پروپاگاندای ادبی است که میتواند مُبلغِ دانش در جهتِ نیل به هدف باشد.
۵. پروپاگاندای ادبیات: پروپاگاندای ادبیات یعنی بهرهگیری و استفاده آگاهانه از ادبیات (شعر، رمان، نمایشنامه، داستان کوتاه و …) برای ترویج و متداول کردنِ یک ایدئولوژی، تقویت یک نظام سیاسی، تخریب مخالفان با شکل دادن به افکار عمومی. به بیانی سادهتر، وقتی ادبیات فقط برای زیبایی یا تجربهی انسانی نیست بلکه به ابزار اقناع سیاسی تبدیل میشود، با پروپاگاندای ادبی روبهرو هستیم. رابطهی ادبیات و قدرت سیاسی همیشه یک رابطهی دوسویه و متداول بوده زیرا قدرت نیاز به مشروعیت دارد و سیستمهای حکومتی برای ماندن، بایستی خود را «طبیعی» «حق» یا «ضروری» جلوه دهند و تنها وسیلهی لازم که بتواند این روند را شکل دهد و تصویری کارآمد را بسازد ادبیات است.
از خصایص و شاخصههای مطرح ادبیات میتوان به این مهم اشاره نمود که به سهولت میتواند احساسات را درگیر کند و روان ِآدمی را دچار تغییر نماید و اینگونه به گون شدن روان آدمی تنها کارِ ادبیات است و برخلاف بیانیهها و داشتههای سیاسی، درواقع شعر و داستان بر احساس، همدلی و تخیل و از همه مهمتر بر همزادپنداری و همذاتپنداری انسان اثر مستقیم و کارساز میگذارند و عمیقاً جوهرهی هر پیکره را شکل میدهند.
کار ِادبیات ساختنِ حافظهی جمعی است و نوعی خودآگاهی جمعی را تولید میکند بهطوریکه داستانها و قهرمانان ادبی میتوانند روایت رسمی از تاریخ و هویت ملی را به تصویر و تثبیت برسانند. از نمونههای تاریخی میتوان به چند نمونهی ذیل اشاره داشت:
۱. ادبیات در حکومتهای توتالیتر: در آلمان نازی، ادبیات و هنر تحت کنترل دولت بود و فقط آثاری مجاز بودند که ایدئولوژی نازی را تقویت میکردند و نویسندگان مخالف سانسور یا تبعید میشدند و در اغلب حکومتهای توتالیتر که کنترل کامل و همهجانبه بر تمام جنبههای زندگی مردم رادارند و درواقع از سیاست و اقتصاد گرفته تا فرهنگ، رسانه، آموزش و حتی باورهای شخصی نظارت میشوند، چنین حالتی مشهود است. مثلاً در اتحاد جماهیر شوروی نیز سبک رسمی «رئالیسم سوسیالیستی » ترویج میشد و خبری از رئالیسم انتقادی نبود و این کار به خاطر این بود تا که تصویر قهرمانانهای از کارگر و حزبِ کمونیست ارائه شود و اگر ادبیاتی خلاف این ایده تصویر میشد با آن برخورد میکردند.
۲. ادبیات بهعنوان ابزار مقاومت: رابطهی ادبیات و قدرت فقط یکطرفه نیست گاهی ادبیات علیه قدرت عمل میکند. مثلاً زمان ۱۹۸۴ اثر جورج اورول نقدی برنظام های تمامیتخواه است و نشان میدهد چگونه زبان و روایت میتوانند ابزار کنترل باشند.
۳. ادبیاتِ ملیگرایانه: در بسیاری از کشورها، ادبیات برای ساخت هویت ملی بهکاررفته است. مثلاً در قرن نوزدهم اروپا، رمان ها و اشعار ملیگرایانه به شکل دولت – ملت کمک میکردهاند. به عبارتی، ابزارهایی چون پروپاگاندای ادبی، خلق قهرمانان ایدئولوژیک، حذف یا تحریف تاریخ، استفاده از زبان احساسی و نمادهای میهنی، دوقطبی سازی (ما خوبیم / آنها بدند) و تکرار پیام در قالب داستان به چشم میآید حالا پرسش اینجاست که آیا هر ادبیات سیاسی پروپاگاندا است؟ در جواب به این پرسش نمیتوان پاسخ مطلق و مشخص و قانعکنندهای داد چراکه ادبیات سیاسی میتواند انتقادی، تحلیلی یا چندصدایی نیز باشد و پروپاگاندا معمولاً پیچیدگی را حذف میکند، مخالف را کاریکاتوری نشان میدهد، یک حقیقت مطلق ارائه میدهد و درواقع هدف آن اقناع است نه پرسش گری و به همین خاطر است که شعر زبانی «رتوریک» دارد و به سهولت میتواند مخاطب را تحتِ تأثیر قرار دهد و او را قانع کند و یا رهبران پوپولیستی به سهولت میتوانند ذهن مخاطبین را جذبِ سخنانِ رتوریک خود کنند؛ بنابراین در یک جمعبندی میتوان چنین پنداشت که رابطهی ادبیات و قدرت یک رابطهی دوطرفه و پیچیده است بهطوریکه قدرت میکوشد ادبیات را کنترل کند و ادبیات هم میتواند قدرت را تقویت یا تضعیف کند لذا هر چه نظام سیاسی اقتدارگرتر باشد تمایل بیشتری به استفاده ابزاری از ادبیات دارد. یک رهبر سیاسی برای رسیدنِ به کرسی قدرت ابتدا از شعر بهعنوان شعار سازنده در جهتِ گزینش خود استفاده میکند و از نثر برای ریاست و بقا بهره میجوید.
منابع تاریخی و ادبی:
-
فردوسی، ابوالقاسم. (۱۳۸۲). شاهنامه (تحقیق: پرویز ناتل خانلری) شاهنامه فردوسی، بهعنوان یک اثر تاریخی و ملی، یکی از مهمترین آثار ادبی است که در ارتباط با قدرتهای مختلف ایرانی، از جمله غزنویان، نوشتهشده است.
-
حافظ، شیخ کمالالدین. (۱۳۸۱). دیوان حافظ (مصحح: محمد قزوینی)
دیوان حافظ بهعنوان یکی از آثار برجسته شعر فارسی، در بسیاری از دورهها برای تقویت هویت ملی و دینی ایران مورداستفاده قرارگرفته است.
-
سعدی، شیخ مصلحالدین. (۱۳۸۴). گلستان و بوستان (مصحح: عباس فروغی)
آثار سعدی در بسیاری از دورهها نقش برجستهای در ترویج ایدههای اجتماعی و سیاسی، بهویژه در دوران صفویه، داشتهاند.
-
آلاحمد، جلال. (۱۳۷۴). غربزدگی (انتشارات نی)
یکی از آثار مهم در نقد مدرنیسم و تأثیرات غرب در ایران که در دوران پهلوی نوشتهشده و بهطور مستقیم با مسائل فرهنگی و سیاسی ایران درگیر است.
-
هدایت، صادق. (۱۳۸۱). بوف کور (انتشارات امیرکبیر)
«بوف کور» بهعنوان یکی از مهمترین آثار مدرن ادبیات ایران، نقدی بر وضعیت اجتماعی و سیاسی ایران در دوران پهلوی است.
-
دشتی، علی. (۱۳۷۳). زندگی و زمانه نادرشاه (انتشارات علمی و فرهنگی)
این کتاب تحلیلی تاریخی است که بهویژه درزمینهی بررسی مشروعیت سلطنت نادرشاه و چگونگی استفاده از ادبیات در دوران سلطنت وی، منبع ارزشمندی بهحساب میآید.
-
میرزاده عشقی، احمد. (۱۳۷۶). اشعار (مصحح: محمدعلی جمالزاده)
شاعر و نویسندهای که آثارش نقدهای شدید اجتماعی و سیاسی را در برمیگیرد و بهویژه در دوران مشروطه، بهعنوان ابزاری برای اعتراض به سلطنت قاجاریه استفاده میشد.
-
بروکس، نورمن. (۱۳۷۲). تاریخ ادبیات ایران (ترجمه: ابوالقاسم دهخدا)
کتابی معتبر درزمینهی تاریخ ادبیات ایران که به بررسی تحولات اجتماعی و سیاسی ادبیات ایران در دورههای مختلف میپردازد.
-
خسروشاهی، حسن. (۱۳۷۹). ادبیات سیاسی در ایران (انتشارات نی)
این کتاب به تحلیل نقش ادبیات در تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در دوران مختلف پرداخته و بهویژه در ارتباط با ادبیات معاصر و انقلاب اسلامی توضیحاتی ارائه میدهد.
-
عبداللهی، محسن. (۱۳۸۰). نقد ادبی در ایران معاصر (انتشارات فرهنگ جاوید)
نقد ادبی معاصر ایران بهویژه در زمینهی رابطه با قدرتهای سیاسی و اجتماعی را بررسی میکند.
-
شاهرخ مسکوب. (۱۳۷۵). در کوچهباغهای اندیشه (انتشارات نی)
شاهرخ مسکوب یکی از نویسندگان برجسته معاصر است که نقدهای اجتماعی و فرهنگیاش بهویژه در دوران پس از انقلاب اسلامی تأثیر زیادی داشتهاند.
-
خسروشاهی، حسن. (۱۳۷۸). نظریات ادبی در ایران (انتشارات امیرکبیر)
این کتاب تحلیلهای مفصلی در مورد نحوه شکلگیری و تکامل نقد ادبی در ایران و ارتباط آن با مسائل سیاسی و اجتماعی دارد.
-
گورویچ، میخائیل. (۱۹۹۶). نقد و تحلیل ادبیات فارسی (ترجمه: سید جلالالدین طاهری)
تحلیلهایی پیرامون ادبیات کلاسیک و مدرن ایران و بررسی نحوه تعامل آن باسیاستهای مختلف داخلی و خارجی.
-
رشدی، سلمان. (۱۳۷۹). آیات شیطانی (ترجمه: یحیی آرینپور)
در این کتاب، نقدهایی بر مسائل اجتماعی و دینی ایران ارائه شده که میتواند بهعنوان یک مثال برای تأثیرات جهانیشدن بر ادبیات ایران در نظر گرفته شود.
-
علی، جلالالدین. (۱۳۹۰). نقد ادبی در ایران معاصر (انتشارات زرین)
این اثر شامل نقدهایی است که رابطه ادبیات معاصر ایران و قدرت را بهطور عمیقتری تحلیل میکند.
-
محقق، عبدالحسین. (۱۳۸۷). تاریخ سیاسی ایران از عصر صفویه تا قاجار (انتشارات علمی)
کتابی درزمینهی تاریخ سیاسی ایران که به بررسی تحولات ادبی و فرهنگی در کنار تحولات سیاسی میپردازد.
-
برادیگان، هاوارد. (۱۹۹۵). ادبیات مقاومت در ایران (ترجمه: محمدرضا شفیعی کدکنی)
این کتاب به تأثیرات ادبیات ایران در دوران مختلف، بهویژه در زمانهایی که علیه قدرتهای حاکم مقاومت میشده است، پرداخته است.
-
سیف، ابوالفضل. (۱۳۹۵). سانسور در ادبیات ایران (انتشارات نی)
این کتاب بهویژه به مسئله سانسور و محدودیتهای دولتی در ادبیات معاصر ایران پرداخته و تأثیر آن بر نویسندگان و شاعران را بررسی میکند.
-
برنارد لوئیس، (۲۰۰۲). تاریخ ایران (ترجمه: رضا تقیزاده)
تاریخ جامع ایران که به تحلیلهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی این کشور در طول تاریخ پرداخته و ازنظر تحولات ادبی و فرهنگی در دوران مختلف بهرهبرداری میشود.
-
قدرت، نویسنده: ماکس وبر، مترجم: فرهنگ رجایی، ناشر: نگارستان اندیشه، سالِ نشر: ۱۴۰۳
-
نظم گفتار، نویسنده: میشل فوکو، مترجم باقرپرهام، ناشر: نشر نی، سالِ نشر: ۱۳۹۲
-
ایرانیها چه رؤیایی در سردارید؟/ نویسنده: میشل فوکو، مترجم: حسین معصومی همدانی، ناشر: هرمس، سالِ نشر: ۱۳۷۷
-
بهسوی نقدی بر عقل سیاسی، نویسنده: میشل فوکو، مترجم: زمان زمانی جمشیدی، ناشر شبخیز، سالِ نشر: ۱۳۹۴
-
ایران روح یک جهان بدون روح، نویسنده: میشل فوکو، مترجم: جهاندیده و نیکو سرخوش، ناشر، نشر هرمس، سالِ نشر: در ۱۳۷۷
-
گذاری در کارکردهای گفتمان پراگماتیسم (عملگرایی)، در بافت هستی، نویسنده: عابدین پاپی (آرام)، ناشر: کانون فرهنگی چوک، سال ِنشر: ۱۷/خرداد ۱۳۹۸
-
قدرت و ثروت دو نگاه از یک نگاه، نویسنده: عابدین پاپی (آرام)، ناشر: روزنامهی ماندگار، نشر ۱۷/ سرطان ۱۱۳۹۸
#عابدین_پاپی_(آرام)






















