یک شعر از سپیده جدیری
و آنچه از جنگ به دستهای تو میچسبد چیست؟
جز تَلی گناه و شعرِ ساعت دیواری که تا ابد درد خواهد زد به فرصتهای غریب و ماهها و جوانیها تا کار میکند.
مرگ به خودی خود شاهد است
که من او را شاهد میگیرم
بر عشق
و تنهاییاش در این آسمان لغزان.
به جان همه چیز قسم
که مثل یک سفرهی هفت سین
دستی برده است نمونهوار به مرگ و ماشه و مغز و محیط زیستِ متناوب و متناهی و منتهی به همه چیز
مالوف بودهام لابد مالوف بودهام
مغز من اشتباه است
هر چه میشمارد کم میشود
کوه به کوه است، آدم به آدم
که ناشکل میشود
که بیابان
که شعله
که خون.
تا چشمهای چشم
تا روزهای روز.
مغز من اشتباه است
محروم از ناحیههای واهی
ناصیه* میخواند
از قلب تا اَبَرقلب
از مرگ تا اَبَرمرگ
از بودهها
و ناسرودهها.
——————–
پینوشت:
* در شعر، این معنای ناصیه را مد نظر داشتم:
طالع و بخت: در ترکیبات به معنای سرنوشت نیز به کار میرود (پیشانینوشت)
#hands_off_iran
#no_war_on_iran
#نه_به_جنگ
#نه_به_جنگ_با_ایران





















