“باباچاهی و افق ناتمام زبان”
مرگ باباچاهی را اگر در نسبت با شعرش ببینیم، اتفاقی تناقضآمیز است.
او شاعری بود که با «قطعیت» مخالف بود. اما مرگ قطعیترین رخداد انسانی است. با این حال، شعرش طوری بود که گویی از ابتدا به «ناپایداری» آگاه است. شعرهایش پایانهای بسته ندارند. مرگ هم برای چنین شاعری پایان خطی نیست، بلکه ادامهی گسست است.
او از آن شاعرانی نیست که با مرگ، شعرشان اسطورهای شود بلکه از آنهاییست که شعرشان پیشاپیش با مفهوم فقدان و خلأ آشناست. و از منظر نوآوری زبانی قابل توجه است.
شاید از نظر تأثیر عمومی بر مخاطب عام، محدود باشد اما از نظر تأثیر در جریانهای نظری شعر بسیار مهم است و مرگش یک فقدان برای جریان شعر تجربهگرا و زبانمحور ایران است، باباچاهی بیش از آنکه یک چهره مردمی باشد، یک چهره جدیِ ادبی بود.
باباچاهی از شاعرانی بود که بیشتر از «مضمونگویی»، درگیر ساختار زبان بود. او به شعر بهعنوان روایت خطی نگاه نمیکرد. شعر برایش میدان بازیِ زبان، شکست دستور، و جابهجایی معنا بود.
و همانگونه که ویژگیهای برجسته شعرش گریز از روایت مستقیم، بازی با نحو و جملهبندی فاصله گرفتن از عاطفهی سانتیمانتال نگاه انتقادی به قطعیتها، تمایل به چندصدایی بودن متن است. زبان، مهمتر از احساس در سرودههایش نقش داشت. در شعر باباچاهی، «زبان» قهرمان است، نه «منِ شاعر».
برخلاف شاعرانی مثل فروغ فرخزاد که صدای شخصی پررنگ دارند، در شعر باباچاهی صدا گاهی پخش میشود، میشکند، چندلایه میشود. او با واژهها رفتار آزمایشگاهی داشت. جمله را میشکست تا معنا از درزها بیرون بزند.
علی باباچاهی از آن شاعرانی بود که زبان را موضوعِ شعر کرد، نه فقط وسیلهی آن. او جمله را میشکست تا معنا از ترکهایش عبور کند و قطعیت را از تخت پایین بکشد.
در شعرش «من» بلند فریاد نمیزد؛ صدا تکثیر میشد، میلغزید، چندپاره میشد.
مرگ برای چنین شاعری پایان نیست، ادامهی همان گسستی ست که سالها در واژههایش تمرین کرده بود.
#فرناز_جعفرزادگان
5 بهمن ۱۴۰۴





















