Advertisement

Select Page

آزادی از آسمان نمی‌بارد

آزادی از آسمان نمی‌بارد

مرگ یک جنایتکار به دست جنایتکاری دیگر، عدالت نیست! عدالت، پاسخ‌گویی است. عدالت، حقیقت‌یابی است.

بحران فقط آزمون حکومت نیست؛ آزمون مخالفان هم هست.

این روزها، در خانه‌های زیادی در ایران، زبان کوتاه شده است. جمله‌ها به‌انداز‌ه‌ی نفس‌های بریده درآمده‌اند: و بعد سکوت. جنگ، پیش از آنکه سقفی را فرو بریزد، واژه‌ها را فرو می‌ریزد؛ «صدایت می‌آید؟»، «رسیدی؟»، «کجایید؟» انسان را از آرزو به اضطرار می‌برد، از فکر به پناه، از فردا به همین یک دقیقه. جنگ، حتی اگر شهر را‌، تمام ویران نکند، روح را می‌ساید؛ آدم را تبدیل می‌کند به موجودی که فقط یک هنر دارد: دوام آوردن و در همان لحظه، جایی دیگر، بعضی‌ها می‌رقصند. نه از سرِ شرارتِ ذاتی شاید، بلکه از شدتِ خستگی، از فرطِ نفرت از استبداد، از آن اشتیاقِ فشرده‌ای که سال‌ها در گلوی جامعه مانده بود و راه نفس را بسته بود. می‌شود این دوگانه را دیده‌اند. اما فهمیدن، کافی نیست. مسئله از «‌پایان‌» فهمید؛ ترسِ آن‌ها که زیر آوارند، و شوقِ آن‌ها که خیال می‌کنند جایی آغاز می‌شود که شادی، جای اندیشه را می‌گیرد؛ که هیجان، به سیاست تبدیل می‌شود؛ که خون، به ابزارِ روایت و توجیه بدل می‌گردد. آن وقت است که باید ایستاد و پرسید: ما داریم به کجا می‌رویم؟ چه چیزی را جشن می‌گیریم؟ و‌؟ فردا، روی چه زمینی قرار است آزادی را بنا کنیم. تاریخ، با رقص نوشته نمی‌شود. تاریخ را آن چیزی می‌نویسد که وقتی موسیقی خاموش شد، روی زمین باقی مانده است: نهادها، شبکه‌ها، مصالحِ قدرت، و ظرفیتِ جامعه برای ساختن. سقوط یک نفر حتی اگر نمادِ همه‌ی سیاهی باشد—به خودی خود پایانِ استبداد نیست.

استبداد فقط یک چهره نیست که با رفتنش از قاب بیرون برود؛ استبداد یک دستگاه است: شبکه‌ای از امنیت، اقتصادِ رانت، تبلیغاتِ سازمان‌یافته، دادگاهی که حق را به زنجیر کشیده، و عادتی اجتماعی که ترس را طبیعی کرده است. اگر این دستگاه بماند، اگر این عادت بماند، اگر این منطق بماند، نام‌ها عوض می‌شوند و ‌زخم‌ها همان زخم‌ها می‌مانند؛ فقط جای دست‌ها عوض می‌شود آزادی با خلأ بیگانه است. خلأ، اگر با قانون و نهاد و خردِ جمعی پر نشود، با هر چیزی پر می‌شود جز آزادی: با زورهایی که اول نجات می‌دهند تا بعد صاحبخانه شوند. «‌نجات‌دهنده‌» با پول، با شبکه‌های تاریک، با نفوذ، با سلاح، با توافق کند: حقِ زندگی، حقِ برابری، حقِ اعتراض، «‌حداقل‌ها‌» خلأ، دشمنِ ملتی است که هنوز فرصت نکرده بر سرِ حقِ تشکل، حقِ دادخواهی. و حالا، درست در همین خلأ، جنگ فرود آمده است؛ سنگین، بی‌ملاحظه، کور. جنگی که نه فقط ساختمان‌ها را می‌زند؛ بلکه توانِ جامعه را برای تصمیم گرفتن می‌زند، تبدیل می‌کند. آدم‌ها در جنگ، طرفِ قرارداد نیستند؛ موضوعِ خبرند. در «‌موضوع‌» به «‌کنشگر‌» جنگ، جامعه را از به زبانِ غالب «‌امنیت‌» جنگ، شهروند به عدد فروکاسته می‌شود: چند کشته، چند زخمی، چند آواره. در جنگ، زبانِ تبدیل می‌شود؛ همان زبانِ آشنا و خطرناک. جمهوری اسلامی سال‌ها با همین زبان حکومت کرده است: امنیت، امنیت، امنیت—و پشت این واژه، زندان و گلوله و تحقیر. جنگ می‌تواند این زبان را نه تنها پایان ندهد، که مقدس‌تر کند؛ هم ادامه می‌دهد، هم برای هر نیروی دیگری که فردا «‌وضعیت اضطراری‌» برای حکومتِ موجود که سرکوب را به نام بخواهد در فضای نظامی‌شده، قدرت را قبضه کند.

ایران سزاوار آزادی است، سزاوار عدالت است، سزاوار رفاه است. اما این آینده از آسمان نمی‌بارد. آزادی کالا نیست که از مرز عبور کند و روی میز تحویل داده شود. آزادی در چمدان سرباز نمی‌نشیند. آزادی ا‌ز لوله‌ی تفنگ بیرون نمی‌آید. رفاه از دلِ خاکستر قد نمی‌کشد. عدالت در دود رشد نمی‌کند. آزادی ساخته می‌شود؛ رفاه بنا می‌شود؛ عدالت‌، کاشته می‌شود—و هیچکدام با بمباران ساخته و بنا و کاشته نمی‌شوند. اینجا باید صریح بود: نفی جنگ، دفاع از جمهوری اسلامی نیست. جامعه ایران همزمان دو بلا را تحمل می‌کند: استبداد داخلی و خشونت خارجی. و خطرناک‌ترین خطا این است که جنایتِ استبداد داخلی آ نقدر بزرگ و هولناک باشد که ما، جا بزنیم. این خطا، هم اخلاق «‌به نفع مردم‌» — از شدت خشم، هر ضربه‌ی بیرونی را حتی اگر بر سر مردم فرود بیاید را می‌کُشد، هم سیاست را. اخلاق را می‌کُشد چون جانِ انسان ر‌ا ابزار می‌کند. سیاست را می‌کُشد چون عاملیت مردم را از آنان می‌گیرد و آینده را دستِ دیگران می‌دهد. دارند با کلنگ به جان ایران می‌افتند. حتی اگر خوشبینانه فرض کنیم که هدف نهایی‌شان تکه‌تکه کردن این سرزمین‌ است، دارند با ضربه‌های پی‌درپی، شالوده ایران را می‌شکنند. حتی اگر خوش‌بینانه بگوییم قصد نهایی‌شان تقسیم این سرزمین نیست، باز چشم‌اندازی که شکل می‌گیرد چیزی جز سپردنِ کشوری زخمی و ویران به مردم نیست؛ بعد هم با نقابِ ناجی اما پرسش روشن است: در این یورش «مسیر را باز کردیم، حالا شما روی آوارها کشورتان را بسازید‌»‌: خواهند گفت‌؟ و این منطقِ تهاجمی، دقیقا کدام بخشش، سودی برای مردم ایران دارد؟ این تصویر برای بسیاری یادآور همان سناریوهای تاریکی است که در آن غیرنظامیان زیر آتش می‌مانند و هم‌زمان فضای عمومی چنان هدایت می‌شود که پرسیدن ممنوع جلوه کند؛ گویی سؤال کردن خیانت است و تردید گناه. هراس بزرگتر آن است که خشمِ به‌حق مردم از استبداد دینی و ناتوانیِ تحمیل‌شده برای تغییر، به ابزار تبدیل شود؛ ابزاری در ‌خدمت منافع قدرت‌هایی که کرامت و آینده ایرانیان در اولویتشان نیست جامعه در مسیر فرسایش و فروپاشی اجتماعی و زیرساختی هل داده می‌شود؛ و حتی اگر حکومتِ فعلی زیر این فشار از هم بپاشد، هیچ تضمینی وجود ندارد که بدیلی بهتر، انسانی‌تر و پاسخ‌گوتر سربرآورد—چه بسا همان الگو با لباسی تازه، یا شکلی خشن‌تر، تکرار شود.

جنگ مرهمِ رنج‌های ما نیست؛ فقط صورتِ رنج را عوض می‌کند و آن را طولانی‌تر و عمیق‌تر می‌سازد. و در میانه این میدان، مردم می‌مانند و حسِ تنهایی: از یک سو حکومتی که سال‌ها با خشونت بر آنان می‌گذارند؛ و تلخ‌تر آنکه گروهی «‌راه‌حل‌» رانده، و از سوی دیگر قدرت‌هایی که سقف خانه را می‌ریزند و نامش را هم بر ویرانه‌ها کف می‌زنند، بی‌آنکه بپرسند فردای این خرابه‌ها را چه کسی، با چه هزینه‌ای، و با کدام حق قرار است‌، بسازد تا حالا برسیم به عدالت. مرگ یک جنایتکار به دست جنایتکاری دیگر، عدالت نیست. عدالت، پاسخگویی است. عدالت، حقیقت‌یابی است. عدالت، دادگاهی است که نه در هیاهوی بمب، که در روشنیِ قانون، جنایت را نام می‌برد و عامل را پاسخ‌گو می‌کند. عدالت، کرامتِ قربانی را بازمی‌گرداند و راهِ تکرار را می‌بندد. جنگ معمولاً این مسیر را قطع می‌کند: تبدیل می‌شود، و قانون به حاشیه می‌رود. در «‌روایت‌» پرونده‌ها زیر آوار می‌ماند، شاهدان پراکنده می‌شوند، حقیقت به چنین شرایطی، جامعه‌ای که تشنه آزادی است، ممکن است ناخواسته عدالت را به انتقام تبدیل کند؛ و انتقام، در نهایت، فقط شکل دیگری از همان خون است که خون می‌آورد و اینجا، بحران فقط آزمون حکومت نیست؛ آزمون مخالفان هم هست. جنگ و آشوب، زمانِ رهبرسازی شتاب‌زده است. زمانِ آن است که هر کس تریبونی دارد، هر کس رسانه‌ای دارد، هر کس شبکه‌ای دارد، هر کس دستی در بیرون دارد، جا بزند. در چنین زمانه‌ای، اگر معیار پاسخگویی روشن نباشد، اگر جامعه نپرسد و نسنجَد و «‌نماینده‌ی فردا‌» خود را مطالبه نکند، فردا ممکن است همان منطقِ اقتدارگرایی بازتولید شود؛ فقط با چهرهای تازه، با شعارهایی نو، با پرچمی دیگر. مردم ایران از یک استبداد خسته‌اند، نه اینکه مشتاقِ استبدادی تازه باشند در این میان، نام رضا پهلوی ناگزیر در مرکز توجه است؛ نه چون او تنها چهره است، بلکه چون برای بخشی از جامعه تبدیل شده است. اینجاست که بحث از سلیقه و علاقه بیرون می‌آید و وارد حوزه‌ی مسئولیت عمومی «‌راه‌» به نشانه‌ی می‌شود.

مسئله این نیست که کسی سلطنت می‌خواهد یا جمهوری؛ مسئله این است که آیا مدعی نقش سیاسی، قواعدِ نمی‌خواهد؛ حقِ پرسش می‌خواهد. دموکراسی «‌ایمان‌» سیاستِ دموکراتیک را می‌پذیرد یا نه. دموکراسی از مردم نمی‌خواهد؛ مشارکت می‌خواهد. دموکراسی با جمله‌های پرطنین ساخته نمی‌شود؛ با تعهدهای قابل سنجش و «‌اطاعت» پاسخ‌گویی ساخته می‌شود سیاستِ امید، اگر مسئولانه نباشد، می‌تواند خطرناکتر از سیاستِ ترس شود؛ چون امیدِ بی‌پاسخگو، مردم را به لبه می‌برد و بعد تنها می‌گذارد. جامعه‌ای که بارها هزینه داده، حق دارد از هر کسی که در جایگاه رهبری یا نمایندگی می‌ایستد—از جمله رضا پهلوی—چند چیز ساده و سخت بخواهد: شفافیت، پاسخ‌گویی، پرهیز از عاد‌ی‌سازی خشونت، متعلق به مردم است، نه به بمب و نه به تریبون «‌حق تعیین سرنوشت‌». و تعهد به این اصل که گذار دموکراتیک با چهره‌سازی و رسانه‌سازی به تنهایی ساخته نمی‌شود؛ با برنامه و نهاد ساخته می‌شود. برنامه یعنی حداقل‌های روشن: حقوق پایه شهروندی، برابری در برابر قانون، تضمین حقوق همه—بدون استثنا—جلوگیری از انتقام‌جویی و خشونت گسترده، و راهی برای عدالت انتقالی. نهاد یعنی سازوکاری که قدرت را محدود کند، نه اینکه فقط تکیه کند و ساختن را به بعد از ویرانی حواله دهد، خلأ «‌فروپاشی‌» قدرت را جابه‌جا کند. اگر گفتار سیاسی فقط بر ایجاد می‌شود؛ و خلأ را معمولاً کسانی پر می‌کنند که زور دارند، نه حق. و جنگ، این خطر را چند برابر می‌کند؛ چون جنگ مردم را کنار می‌زند و سیاست را می‌سپارد دستِ بازیگران مسلح پس معیارها. باید همین امروز روشن شود؛ نه فردا که دیر است.

درباره رضا پهلوی، معیارها باید ساده و سنجش‌پذیر باشد: آیا حاضر است به جای ادعاهای بزرگ و مبهم، تعهدهای دقیق و قابل ارزیابی بدهد؟ آیا حاضر است اگر خطا کرد، اگر وعدهایش محقق نشد، اگر جامعه آسیب دید، مسئولیت بپذیرد و شفاف توضیح دهد؟ آیا حاضر است در متن جنگ، به جای شرط‌بندی روی ویرانی، اولویت را بگذارد بر حفاظت از غیرنظامیان و بر حق مردم برای تعیین را یک لحظه‌ی هیجانی نمی‌بیند، بلکه یک فرایند حقوقی و نهادی «‌گذار‌» سرنوشت‌شان؟ آیا حاضر است نشان دهد‌؟ می‌فهمد و برای آن برنامه دارد که آزادی از آسمان نمی‌بارد. آزادی ساخته می‌شود؛ با نهاد، با قانون، با همبستگی و با مسئولیت‌پذیری. جنگ این مسیر را کوتاه نمی‌کند؛ اغلب آن را دورتر می‌کند. و هر کسی که خود را برای فردای ایران مطرح می‌کند—به‌ویژه چهره‌ای مانند رضا پهلوی که در مرکز توجه است—باید همین امروز نشان دهد که از چرخه بی‌پاسخ‌گویی و از وسوسه‌ی نه فریبِ «آزادی با بمب» و اقتدارگرایی عبور کرده است. مردم ایران دیگر توانِ یک فریبِ دیگر را ندارند؛ نه فریبِ نجات بدون پاسخ‌گویی «نه فریبِ رهایی با شعار».

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights