خورشید سنگی و گلگون، به خزیدن در اینسو و آنسوی آسمان.
اکنون بر فراز زمین مردابی خاکسترگون آویخته است
که تهدید میکند جهان را در زیر خود بپوشاند.
با شتابی میگسترد که از تلاشهای پررنج ما یک میلیارد بار تندتر است.
اما آه، دیرزمانی است که ما با شور بسیار در آرزوی پاک کردن آن سایهی سترون بودهایم.
پس از آن روز، ما دیگر بر دو پا راه نمیرویم.
اما چون دستها و پاهامان دیگر هماندازه نیستند،
هرگز نیز نخواهیم توانست چهار دستوپا بر زمین بخزیم.
با دو دست پیش گرفته و نهاده بر زمین، چون نشان ِ تسلیم،
شادمانه بر زانوهای خود میخزیم و میگردیم.
از آن روز، هنگام که قارچ ِ عظیم ِ بنفش ِ تیره را در آسمان ِ گلگون سنگی دیدیم،
شکم ِ ما ورم کرد، چون شکم ِ زنی باردار، و از ناف ِ ما روغن میچکد.
لنگلنگان میگذریم از روی روغن اندک یا کمی بیش.
هنگام که یکیمان دیگری را که تازه خود را پاک کرده، آلوده کند، غر میزنیم.
چنان مضحک است که از خنده دچار تشنج میشویم و دندههامان نمایان میشود.
دیگر لازم نیست شرمگاه خود بپوشانی؛ برامان اهمیتی ندارد دیگر.
آنچه ذهن ما را به خود مشغول کرده،
این است که با این ناف ِ بزرگ و سرخ ِ تیره چه باید بکنیم.
بر ناف ِ ما نه چشمی میروید، نه بینی.
و یا کُرکهایی چون علف ِ خاکستری ِ کوهستان،
به تاب خوردن بر فرق ِ طاساش؟
هر بامداد آن را با دقت وارسی میکنیم،
مقدسترین لحظه در گذران ِ روزانهی ما.
پس برامان هیچ راهی نمیماند جز آنکه در روشنای خورشید ِ گلگون و سنگی
شادمانه بر زانوها بخزیم و بگردیم.
دیریست آغاز کردهایم سایهمان را که بر زمین گسترده بود، پاک کنیم.
دیریست آغاز کردهایم به از یادبردن ِ زادگاهمان که در تاریکی فرو رفته بود.