سیر شب در روز
با صدای چند انفجار از خواب میپرم. ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه است. خانه میلرزد. بچهی همسایه که از خواب پریده جیغ میزند. و چند چراغ در خانههای اطراف روشن میشود. صدا خیلی نزدیک بود. بلافاصله بلند میشوم و در رختخواب مینشینم. از تصور اینکه وقتی دراز کشیدهام شیشهها یا تکههای سقف به رویم بریزد یا اتاق طبقهی بالا روی سرم آوار بشود وحشت دارم. فکرهایم احمقانه است، چون اگر ساختمان فرو بریزد، یا در اثر موج انفجار چیزی به سرم بخورد، یا بمبی روی خانه بیفتد نشسته باقی نمیمانم؛ احتمالا زیر تن صد کیلویی همسایه بالایی و آهنهای سقف له میشوم. حتی ممکن است از وسط خیابان سر دربیاورم. اما اگر فقط بخشی از ساختمان خراب شود، در حالت نشسته بیشتر امکان بیرون پریدن از رختخواب و رفتن به خیابان را دارم. این روزها جرات ندارم لباس خواب بپوشم؛ با بلوز و شلوار میخوابم که لااقل جلوی همسایهها لباس مناسبی تنم باشد. حتی جوراب هم میپوشم که مجبور نباشم پا برهنه بروم بیرون. در این چند روز جنگ حمام نرفتهام. موهایم را در دستشویی میشویم و بدنم را با حولهی خیس تمیز میکنم. امیدوارم که بیشتر از دوهفتهای که گفتهاند طول نکشد. آرزوی زیر دوش رفتن وحس قطرات آب روی موها و بدنم را دارم، یا در وان خوابیدن. خندهام میگیرد. چقدر آرزوهایم کوچک شده: آب و سکوتی برای خواب! دیگر شبها خیلی کم میخوابم. صدای انفجارهای پیاپی نمیگذارد که خواب درستی داشته باشم. بیدار هم که میشوم فکرهای مختلف نمیگذارد دوباره بخوابم. انگار قرار است من تمام مشکلات دنیا را حل کنم. ساعت را هم دیگر کوک نمیکنم(چه اصطلاح احمقانهای! منظورم همان تنظیم زنگ گوشی است.) خواهرم میگوید که اصلا صدای انفجارهای دور را نمیشنود و خوابش هنوز به هم نخورده است. او همیشه خوابش سنگین بود. سرش را میگذاشت روی بالش و بلافاصله خوابش میبرد. انگار هیچ دغدغهای نداشت. اما من از همان بچگی با خوابیدن مشکل داشتم. اطرافم باید ساکت میبود تا خوابم ببرد و در طی روز اصلا نمیخوابیدم. حالا سکوت و تاریکی دیگر آرزو شده است. خواب یعنی از فرط خستگی بیهوش شدن. یکی دو ساعتی میخوابم و بقیه شب را نشسته به صداها گوش میدهم یا کتاب صوتی و موسیقی میشنوم. گاهی هم دم پنجره چسب زده میایستم و به نور انفجارها نگاه میکنم. بعضی از همسایههای روبروهم از پشت پنجرهها نگاه میکنند، یا فیلم میگیرند. انگار مسخ شدهایم! امروز صبح، در دوازدهمین روز از این جنگ لعنتی، دیگر حوصلهی موسیقی گوش کردن را هم ندارم. نشسته در رختخواب چرت میزنم. دو ساعت دیگر باید بروم سر کار و اصلا توانش را ندارم. شبهایی مثل این بیشتر تنهایی را حس میکنم. کاش کسی کنارم بود و در آغوشم میگرفت تا آرام میشدم؛ کسی بود که ترسها و فکرهایم را با او در میان میگذاشتم.
ده دقیقه به هفت ناشتا از خانه بیرون میزنم. زهرا خانم همسایه انگار پشت در آپارتمانشان فالگوش ایستاده است. همراه با من در را باز میکند و بیرون میآید. به خودم دلخوشی میدهم که میخواهد برود نان بخرد. اما نه، دقیقا به قصد حرف زدن با من بیرون آمده. فکر کنم در خانهام هم دوربین کار گذاشته. دیگر کار از چشمی در، که انگار کارکردش پاییدن در خانهی من است، گذشته. حالا چطور از شرش خلاص شوم؟ حتی نمیتوانم بگویم که عجله دارم و باید بروم سر کار. ساعت شروع کار و طول زمان رسیدن من تا بانک را هم میداند. بهناچار لبخندی میزنم و سلام میکنم.
-شما هم صدای انفجار رو شنیدین نسترن خانوم؟
-بله، مگه میشه نشنید؟
مثل همیشه شروع میکند به حرف زدن از زمین و زمان. دیگر گوش نمیدهم، فقط سیلی از کلمات میشنوم و دهان او را میبینم که بیوقفه حرکت میکند. آن وسطها چند لعنت و مرگ بر این و آن هم به گوشم میخورد. یاد دهان در نمایش «من نه» بکت میافتم. دارم در سیل کلمات غرق میشوم که از فضایی دور اسمم را میشنوم: «خوندین نسترن خانم؟» به خودم میآیم. نمیدانم منظورش چیست. با احتیاط میپرسم: «منظورتون چیه؟» با تعجب جواب میدهد: «وا! گوش نمیدادین؟ نماز وحشت دیگه. تو این مواقع باید خوند. امام جماعت مسجد هم گفت همه باید بخونن.» دلم میخواهد بگویم «من نماز عادیاش را هم نمیخوانم»، اما احتیاط میکنم. معلوم نیست از همین یک جمله چه چیزهایی در بیاید. به جایش میگویم: «خوب شد گفتین، حتما باید بخونم. ببخشید زهرا خانم، من باید برم سر کار.» «وا! هنوز که خیلی زوده.» میگویم:«ساعات کارمون تغییرکرده. هفت و نیم تا یک و نیم شده.» با عجله خداحافظی میکنم و از پلهها پایین میروم . صدایش را میشنوم که پشت سرم غرغر میکند و در مورد جوانهای امروزی چیزی میگوید.
با وجود گفتگوی اجباری با زهرا خانم هنوز به اندازه کافی وقت دارم که پیاده خود را به محل کارم برسانم. کنجکاوم ببینم محل انفجار کجا بوده و چه خسارتهایی زده. انگار دنبال کمی هیجان میگردم. از خانه تا سر کارم نیم ساعتی راه است. از دور صدای آژیر میشنوم. در همان جهت مسیر من است. یک ربعی که راه میروم به محل افتادن بمب میرسم. یکی دو خانه کاملا تخریب شدهاند و خانههای اطرافشان هم یا شیشههای پنجرههایشان شکسته یا قسمتی از ساختمان پایین ریخته. چند نفر جسدی را زیر پتو میبرند. رویم را برمیگردانم. در آن سوی خیابان مردی پشت رل ماشینی که با سقف کف خیابان افتاده له شده است. چند ماشین از محل پارک خود به آن سوی خیابان پرتاپ شدهاند و ماموران مشغول جمع کردن آنهایند. دلم آشوب میشود. میخواهم هر چه زودتر از آنجا دور شوم. کف زمین پر از تکههای آجر و سیمان و غباری خاکستری است. سرگردان میان تکههای ماشین و سیمان و غبار راه میروم و صدایی در سرم میخواند: «روزای روشن خداحافظ/ سرزمین من خداحافظ/ روزای خوبت کجاست؟» اشک توی چشمهایم جمع شده و بدنم بی اختیار میلرزد. از خودم میپرسم، «آخه این چه سرنوشتیه؟ از یه فاجعه به یکی دیگر.هنوز از عزای قبلی در نیامدهایم. مگر ما چه فرقی با بقیه مردم دنیا داریم؟» این را بارها وقتی در خیابانهای استانبول هم راه میرفتم از خودم پرسیدهام. واقعا مردم ما چقدر باید دنبال زندگی بدوند؟ نمیدانم، شاید هم دارم مبالغه میکنم. شاید به مردم دنیا از بیرون نگاه میکنم. شاید همه جا همین باشد. شاید همین جنگیدن ما برای به دست آوردن چیزهایی که نداریم ارزش داشته باشد. بعد از دیدن این صحنهها رفتن سر کار واقعا کار سختی است. به خصوص که این روزها حتی نمیتوانیم سر کار راحت با هم حرف بزنیم؛ فقط اخبار جنگ را به هم میدهیم. همه هم متخصص شدهاند و در مورد نوع جنگدهها و بمبها و موشکها اظهار نظر میکنند.
سر کار که میرسم میبینم که اغلب همکارانم رنگ پریدهاند و چشمهایشان خسته و پف کرده است. مریم، منشی رئیس، آهسته میگوید: «دیشب دو تا بانک رو زدن، برای همین امروز برا بالاییها جلسهی اضطراری گذاشتن.» میپرسم: «کدوم بانکها؟» جوابی نمیدهد.بانک خلوت است. سردرد را بهانه میکنم، یک لیوان چای پر رنگ برای خودم میریزم، به اتاق میروم، پشت مانیتور مینشینم و چشم میدوزم به اعداد روبرویم. به جای اعداد غبار خاکستری میبینم و ماشینهایی که وارونه وسط پیادهرو یا خیابان افتادهاند. حالت تهوع دارم. چوب نبات را در چایام فرو میکنم و هم میزنم. نمیدانم چه مدت مشغول هم زدنام، صدای همکارم را میشنوم که میگوید: «چوبش هم آب شد خانم کمالی» و نخودی میخندد. چقدر از همهشان خستهام. کاش چند روز تعطیل میکردند، مثل اون هفتهی اول. گوشیام را در میآورم و کمی خبر میخوانم. همهی خبرها شبیه همند و نوید پیروزی و نابود کردن دشمن را میدهند. امروز زودتر تعطیل میشوم، اما جایی برای رفتن ندارم. بیشتر مغازهها بسته است و مردم فقط مواد غذایی میخرند. روزهای اول کمی بیخیالتر بودند، اما حالا کم کم نشانههای اضطراب و نگرانی در چهرهشان میبینی. میبینند که خانههای مسکونی هم خراب و کسانی کشته میشوند. هیچکس نمیداند کی تمام میشود و این موضوع اغلب آدمها را بیقرار کرده. با اینکه دم عید است از خانه تکانی و شیرینی و آجیل و گل و سنبل کمتر اثری میبینی. زنها انگار بیشتر دلمردهاند. کجا خوانده بودم که «جنگ چهرهای زنانه ندارد»؟
ساعت یک و سی و پنج دقیقه از بانک میزنم بیرون. احساس گرسنگی میکنم. شاید اگر روزی معمولی بود میرفتم رستوران نزدیک بانک، اما الان اغلب رستورانها بستهاند. به اندازه کافی مواد غذایی در خانه دارم، اما حوصلهی آشپزی ندارم. این روزها اغلب غذای سرد میخورم. اصلا بروم خانه چکار کنم؟ باز تا فردا صبح تنها بشینم، کتاب بخوانم فیلم نگاه کنم و چند تا تلفن به دوستانم بزنم، تازه با احتیاط، چون دیگر به تلفنها هم اطمینانی نیست؟از برادرم بابک که نروژ است هیچ خبری ندارم. قبلا شبی هر شب با او تصویری حرف میزدم. حرفهای همدیگر را خوب میفهمیم. حتما او هم حسابی نگران من و مامان است. چند دقیقهای است در خیابان ایستادهام و به دو طرفم نگاه میکنم. به خانهی خودم نزدیکترم، اما دلم میخواهد بروم خانهی خواهرم. او همیشه غذایی آماده دارد و خانودهای که احساس تنهایی را از آدم میگیرد. تا خانهی او باید با اسنپ بروم. ماشین را این روزها بیرون نمیآورم. دلم نمیخواهد مثل خیلی ماشینهای کنار خیابان برود روی هوا. شاید به نظر بقیه مسخره بیاد که نگران جان خودم و دیگران نیستم، ولی میترسم ماشینم را از دست بدهم. نه، ترس نیست. اصلا نمیدونم چه احساسی است. شاید دیگر مرگ برایم بیتفاوت شده. کسی را ندارم که از دست دادن من در زندگیاش خیلی موثر باشد. اما ماشین یادگار روزگار عاشقی با انوش است. کلی باهاش سفر کردیم. انگار هر شهر و جنگل و هر خیابانی در این شهر نشانی از ما و این ماشین دارد. همه جا با آن عکس گرفتهایم. الان دیگر کم سفر میروم. از وقتی جدا شدیم دیگر حتی نمیتوانم به پارک ساعی، محل همیشگی قرارهایمان بروم؛ هر نقطهاش رنگ و بوی خاطراتمان را دارد. اشک در چشمم جمع میشود. گوشی را در میآورم، و به اسنپ زنگ میزنم.
ساعت دو میرسم خانهی سمیرا. راننده اسنپ ترانهای را گذاشته بود که حالا در ذهنم تکرار میشود: «زخمی عشقی وطنم، باید صدایت بزنم، باید کنارت بمانم. شعری و شوری وطنم» پیاده که میشوم پر از بغضم. شاید هم احمقام که همیشه این شعرها مرا به گریه میاندازد. مگر این روزها وطن جز چند ساختمان و درخت و شهر از آشنا خالی شده و غمزده چیز دیگری هم هست؟ مردد به دکمهی زنگ نگاه میکنم و بعد از چند ثانیه زنگ میزنم. خواهرزادهام بردیا به استقبالم میآید. از دیدنم متعجب شده: « سلام خاله، خوبی؟ سر کار نرفتی؟ ترسیدی اومدی پیش ما؟» میگویم که از سر کار آمدم آنها راببینم. میگوید:
ـ دیدی چه خفن بمب میزنن؟! عین بازیای کامپیوتری. باامب! من و بابا تمام مدت از پنجره یا پشت بوم نیگا میکنیم.
به زور لبخندی میزنم و میگویم:
قربونت برم خاله جون، این کارا خطرناکه، نرو دم پنجره.
-نه خاله، بابا میگه فقط نقطهزنی میکنن.
صحنهای که امروز صبح دیدهام جلوی چشمم میآید، اما چیزی نمیگویم. سمیرا گیج از اتاق خواب بیرون میآید:
-یه کم دراز کشیده بودم، دیشب تا صبح خوابم نبرد. خیلی صدا میاومد. چی شده اومدی اینجا؟
او را میبوسم و میگویم:
-چه استقبال گرمی خواهر جون! نباید به خواهرم سر بزنم؟
اخلاقم را میشناسد که سرزده جایی نمیروم. ادامه میدهم:
-داشتم از گرسنگی غش میکردم، گفتم اینجا همیشه سور و سات به راهه.
میدانم که باور نکرده. خودشان غذا خوردهاند. اما برایم غذا را گرم میکند و کنارش سبزی و سالاد و ماست میگذارد. گرسنهام، اما غذا از گلویم پایین نمیرود. با هر لقمه کمی آب میخورم. سمیرا هم مثل من نگران است. آهسته، طوری که بردیا نشنود، از من میپرسد:«فکر میکنی چی میشه؟» نمیدانم چه جوابی بدهم. اصلا جوابی ندارم. بعضی آدمها همیشه مطمئنند، این وریها یا آن وریها. من هیچوقت به چیزی اطمینان کامل ندارم. انوش همیشه به شوخی میگفت: «نسترن و تردید هملتیاش!» دلم میخواهد بدانم الان چی فکر میکند. دو سه سالی میشود که رفته و یک سال است که دیگر ارتباطی نداریم. همیشه میگفت: «ما تو یه کشور بحرانزده زندگی میکنیم. هر روز یه چیز جدید. من میخوام نرمال زندگی کنم. تو اگر نمیخوای تصمیم خودته.» واقعا نمیخواستم نورمال زندگی کنم؟ چرا. اما تو کشور خودم. برای من هر تغییری وحشتناک بود، حتی عوض کردن خانه. برای همین همان اوایل استخدام در بانک وامی گرفتم و آپارتمان کوچکی خریدم. انوش میخواست که بفروشم و برویم جای دیگری از اول شروع کنیم. از اتریش ویزای کاری گرفته بود. به من میگفت تو همه جا کار پیدا میکنی چرا اینقدر میترسی؟ اولش مردد بودم. حتی دو ترم کلاس زبان آلمانی هم رفتم، ولی هر وقت شروع به حرف زدن میکردم تمام کلاس به لهجهام میخندید. هر روز از خودم میپرسیدم، «برم کشوری که حتی نمیتونم زبانشون رو درست حرف بزنم چکار کنم؟ »
سمیرا میگوید: «باز که تو هپروتی نسترن!»
-نه، دارم فکر میکنم. راستش جوابی ندارم. باید منتظر موند و دید. فکر نکنم هیچکدوم از دو طرف به این راحتی دست بردارن.
بردیا از جلوی بازی کامپیوتریاش میگوید:
-خاله، بی۲ داره و کلی جنگندهی خفن دیگه.
-میدونم خاله جون، این طرف هم موشک داره و سنبهاش پر زوره. تنگهی هرمز هم دستشه.
بردیا میپرسد: «تنگهی هرمز چیه؟» من و سمیرا میخندیم. سمیرا میگوید:
-اینطور که پیداس هر دو طرف میخوان تا تهش برن نسترن، تکلیف مردم چی میشه؟ سرنوشت ایران چی؟ اینطوری که همه چی خراب میشه. مردم همینطوریام دستشون خالیه. امروز همسایه پایینی اومده بود ازم پول قرض بگیره. بهش گفتم که پول نقد ندارم. میدونین که بانکا پول نقد زیادی نمیدن. بیچاره تشکر کرد رفت. از خودم خجالت کشیدم. نیم ساعت بعد رفتم در خونهشون گفتم اگر میخوای چیزی بخری، بریم با کارت برات بخرم. گفت میخواد یه دارو تو بازار سیاه بخره، طرف گفته باید پول نقد بده.
-بیچاره مردم، گیر افتادن. راستی از بابک خبر داری سمیرا؟
-نه والا، گاهی یه پیامی براش میفرستم و میگم ما خوبیم، اما از اون ور که نمیتونن جواب بدن. بعضی دوستام چند میلیون دادن فیلترشکن جدید خریدن، بعضیها هم از مخابرات یه بستهی تلفن به خارج. ظاهرا جدیده. میخوای بخرم باهاش حرف بزنیم؟
-آره بگیر. حتما خیلی نگرانه، مخصوصا برا مامان. شاید دم عید بتونیم بهش زنگ بزنیم.
بعد بلند میشوم و ظرف غذای نیمهخورده را به آشپزخانه میبرم. سمیرا میگوید که قرار است مادر شوهر و برادر شوهرش برای شام بیایند. حوصلهی آنها را ندارم. از آنهاییاند که تمام اخبار رسانهها را برایت نشخوار میکنند. باید بهانهای پیدا کنم و در بروم.
ساعت سه و نیم پیمان شوهر سمیرا از راه میرسد، حال و احوالپرسی میکند، و کمی غر میزند که مغازه رفتن دیگر فایده ندارد چون مشتری نیست. به سمیرا دستور میدهد که برایش چای بیاورد و مینشیند جلوی اخبار ماهواره. با هر خبر حمله چنان میگوید:«جان! فلان جا رو هم زدیم.» که آدم فکر میکند او از صبح تا حالا داشته در خیابانها میجنگیده. سمیرا میگوید: «برا سال تحویل بیا اینجا. مامان رو هم میارم پیش خودمون.» با خودم فکر میکنم آخه چه تحویل سالی؟ خیابانها سر سوزنی هم بوی عید و نوروز ندارند. اصلا معلوم نیست تا هفتهی دیگر چه اتفاقی بیفتد. اما میدانم که برای سمیرا و مامان چقدر این دورهمیهای عید مهم است. جواب میدهم: «اگر زنده موندم حتما.» سیروس میگوید: «تا عید پیروز شدیم رفته، همه با هم جشن میگیریم. شاید بابک هم بتونه بیاد.» چقدر رویایش را دوست دارم؛ کاش من هم رویایی داشتم. کمی مینشینم و بعد خرید و تاریک شدن هوا را بهانه میکنم و از خانهی سمیرا بیرون میزنم.
ساعت چهار و نیم است. باران میبارد، اما بارانش دیگر مثل دو سه روز پیش سیاه نیست. بارانی تنم نیست، اما تصمیم میگیرم که پیاده تا خانه بروم. آنوقتها همیشه با انوش از پارک ساعی تا تأتر شهر پیاده میرفتیم. گاهی هم ویترینهای کتابفروشیهای خیابان انقلاب رو هم میدیدیم، در یکی از کافهها کیک و قهوه میخوردیم و بعد خسته و کوفته میرفتیم خانه. انگار برایمان آیین شده بود. فرشید دوست انوش همیشه میگفت: «اگر بچهتون پسر شد اسمش رو بذارین ساعی که همیشه یادش باشه حاصل پارک ساعیه!» ما بچه دار نشدیم. سالهاست دیگر آن مسیر از یالا تا پایین را نرفتهام.تأتر شهر و انقلاب دیگر شکل قدیم خود را ندارند. رولتهای شیرینی فروشی کاخ، که حالا اسمش رضا شده، این روزها به دهانم مزه نمیدهد. هیچ چیز در این شهر مثل قبلش نیست، حتی آدمها.
ساعت شش سر تا پا خیس به خانه میرسم. وسط پلهها کفشهایم را در میآورم و دولا دولا از جلوی آپارتمان زهرا خانم رد میشوم. از خانهشان صدای دعاهای ماه رمضان میآید. هوا هنوز روشن است و در آسمان تهران صدایی نمیآید. لباسهایم را در میآورم و تصمیم میگیرم تا وقتی آسمان ساکت است زیر دوش بروم. هیچوقت ریزش آب روی موها و تنم را اینقدر دوست نداشتهام. از حمام که بیرون میآیم چیزی مینوشم و روی تخت دراز میکشم. از ترس زهرا خانم چراغها را روشن نکردهام. امشب حتی حلوا و زولبیایش را هم نمیخواهم. نمیدانم سکوت آسمان چقدر طول میکشد، اما تصمیم گرفتهام از آن لذت ببرم و چیزی بخوانم. یاد استفن ددالوس میافتم. «چهرهی هنرمند در جوانی» را باز میکنم و میخوانم: «روزی روزگاری، و چه روزگار خوبی، ماغ گاوی از بالای جاده میآمد. این ماغ گاو که از جاده پایین میآمد به پسربچهی کوچک نازی برخورد به اسم بیبی تاکو.» از دور صدای انفجار میآید. پنجرهای باز و بسته میشود. میخوانم: «بیبی تاکو خود او بود. ماغ گاو از بالای جاده میآمد، آنجا که خانهی «بِتی بیرن» بود. او شیرینی لیمویی میفروخت.» چشمهایم را میبندم و سعی میکنم تپهای سبز را تصور کنم که دست در دست پدر از آن بالا میروم تا شیرینی لیمویی بخرم، ولی فقط منظرهی ساختمانهای ویران، ماشینهای چپ شده، و جسد پشت رل به ذهنم میآید. پسر همسایه دارد با صدایی غمگین میخواند:«دل بیحوصلهی من، مثل ببر دشتای دور/ دل جلاد، دل بیرحم، شده اون فرشتهی گور…» یاد مادر و پدران عزادار رقصان و بازاری پوشیده از غبار خاکستری، پلکهایم را سنگین میکند. تازه ساعت هشت و نیم است. اما امشب باید چیزی در گوشهایم بچپانم و سعی کنم زودتر بخوابم، این خواب تا چه ساعتی دوام خواهد داشت، نمیدانم.
۲۳ اسفند ۱۴۰۴، فرانکفورت






















