Advertisement

Select Page

بیگانه‌ای در خانه

بیگانه‌ای در خانه

خون بود و خون، همه جا پر بود از خون سگ‌های ولگردی که یکی پس از دیگری بعد از هر شلیک عمویش روی زمین می‌افتادند و شهرداری او را مأمور قتل‌عام این سگ‌ها کرده بود. با قامتی بلند و شانه‌هایی پهن جلو می‌رفت و پسر پشت سرش به خاطر این که به او برسد می‌دوید و اصلا حواس‌شان نبود که در خون سگ‌ها پا می‌گذاشتند و می‌رفتند. حتی رعد و برق آسمان هم نمای خون‌باری داشت. تفنگ را به پسر داد که بزند و اولین شلیک عمرش را که کرد به سگی خورد که وقتی رسید بالای سرش دید حامله بود و لکه‌ی سیاهی روی گردنش بود. سگ یکدفعه با چشمان از حدقه در آمده به او خیره شد و صدای زنگ بیدار‌باش تلفنش که بیشتر شبیه ضربات گیج‌کننده چکش بود، او را از خواب پراند‌. با خستگی که انگار به شکستی سنگین شبیه بود، لبه تخت نشست و متوجه شد که همچون دوران نوجوانی که عصبانی می‌شد دندان‌هایش را به هم می‌فشارد. با نزدیک شدن زمان ملاقات، پسر نمی‌توانست جلوی تپش شدید قلبش را بگیرید. خنده‌ی تمسخرآمیزش در آینه‌ی آسانسور به دیواره‌های فلزی کابین می‌خورد و به شکل غریب برمی‌گشت‌. درِ آسانسور که باز شد‌، نور راهرو برای لحظه‌ای به او جرئت داد‌. از ساختمان بیرون زد و به طرف پارک نزدیک خانه رفت. دختر روی نیمکت نشسته بود. صورتش را در دست‌ها گرفته و در چیزی نامرئی فرو رفته بود. با شنیدن صدای قدم‌های پسر، سر بلند کرد. رنگش پرید، پسر کنارش نشست. میان ابروهایش شیاری عمودی افتاده بود و دست‌هایش بی اختیار می‌لرزید‌. دختر دستش را روی دست او گذاشت:
«‌چی شده‌؟ چرا دستات می‌لرزه؟»
پسر سرش را پایین انداخت و به انگشت‌هایش خیره شد:
«‌کشتمش»
دختر برای لحظه‌ای عقب کشید:
«‌چی گفتی؟»
پسر همانطور که به دست‌هایش نگاه می‌کرد، آرام‌تر گفت:
«‌با همینا، خفه‌اش کردم»
بعد چشم‌هایش را روی صورت دختر گرداند. نگاهش مثل کسی بود که مدت‌ها در تاریکی مانده و حالا ناگهان به نور رسیده باشد، گفت:
« صبح بعد از اون خواب بدی که دیدم بیدار شدم ولی نمی‌دونستم از کجا شروع کنم. نشستم لبه‌ی تخت، کتاب‌های دانشگاه حالم را به‌هم می‌زد. «‌بیگانه» کامو رو برداشتم و کنار پنجره ایستادم. ‌کتاب رو اونقدر نزدیک صورتم گرفته بودم که انگار می‌خواستم کلمه‌ها رو نفس بکشم. همان موقع پدرم با قد کوتاه و لاغرش و لبخندی بر صورتش در چارچوب در ظاهر شد. لباس سبزش هنوز تنش بود. فانوسقه‌اش رو باز کرد و انداخت روی زمین. بوی باروت توی اتاق پیچید. موقع رفتن، دستگیره در رو گرفت و گفت:
«‌صبحونه خوردی؟»
– «‌نه»
«‌نیمرو یا کره عسل؟»
شانه‌هایم رو بالا انداختم و گفتم:
«‌فرقی نمی‌کنه»
و در رو بست و رفت. رادیو رو روشن کرد و صدای زنی که می‌گفت:
«‌صبح به‌خیر هموطنان عزیز، امیدوارم روزی شاد…»
کلمه شادی تو سرم گیر کرده‌بود. با خودم تکرار کردم:
« شادی؟ کدام شادی»
صدای پدرم از توی هال اومد:
«‌بیا بزن»
رفتم داخل آشپزخانه اما او تا اولین تخم مرغ را شکست اوغی زد و رفت داخل روشویی بالا آورد. رفتم داخل ماهیتابه رو نگاه کردم، داخل زرده لخته خونی بود که نطفه‌ی یک جوجه با رنگی سیاه و قرمزی خونش قاطی شده بود.
صدای مادرش هنوز توی گوشش بود:
«‌پسر دیوونه، چرا ای کار ‌کردی؟»
جوجه‌های سر از تن جدا روی زمین بال بال می‌زدند و پسرک با انگشتانش در خون آن‌ها می زد و روی زمین نقاشی می‌کشید. پدرش از صدای مادرش آمد در حیاط و رو به زنش گفت:
«‌چه کارش داری، براش می‌خرم، پسرم داره مرد میشه»
پسر ادامه داد:
پشت میز ناهارخوری رو به روی هم نشستیم و دیدم برگه‌ای از جیبش در آورد:
«‌بیا، پول تو جیبی رو برات ریختم»
به صورتش نگاه کردم با این که جوان بود اما پر از چین بود. با صدای هوفی که از دهانش در آمد گفت:
«‌دیشب ترتیبشون رو دادیم»
«‌کیا رو؟»
«‌همون دانشجو‌های کثیف بلانسبت تو»
پسر مکثی کرد‌، نفس عمیقی کشید و دستش را روی دسته‌ی نیمکت گرفت و ادامه داد:
«وقتی گفت دانشجوها انگار چیزی درونم فرو ریخت. از پشت میز بلند شدم. به چشمان قهوه‌ایش خیره شدم و داخل سرم پر از سئوال بود اما دیگر نمی‌خواستم آنجا باشم. بعضی اوقات خشم درون آدم چنان آزار‌دهنده است که حتی مجال فریاد به آدم نمی‌دهد. رفتم داخل اتاقم، کنار پنجره ایستادم. پیرمردی شبیه گورکن‌ها خمیده در قبر کنار سطل زباله خم شده‌بود و با چوب آشغال‌ها رو زیر و رو می‌کرد. همان لحظه تصویر هم‌دانشگاهی‌هایم آمد جلو چشمم. دوست داشتم با مشت بزنم توی شیشه‌ی پنجره اما جلوی خودم رو گرفتم. برگشتم داخلِ هال دیدم پدرم روی مبل خوابیده. سیگارش کنارش بود. نخی از پاکت برداشتم و رو به روی او ایستادم و شروع به کشیدن کردم. کتاب رو که از اتاق آورده بودم باز کردم نوشته بود:
«مادرم مرد، نمی‌دانم امروز یا دیروز»
پسر به زمین نگاه کرد:
«‌رفتم توی اتاقم، به عکس مادرم نگاه کردم و یاد التماس‌هایی که به پدرم می‌کرد افتادم:
«‌مرد، تو رو خدا از ای کار دست بکش، از کاری که می‌کنی متنفرم»
وزنه دمبل را برداشتم و رفتم بالای سرش، چند ثانیه فقط نگاهش کردم و بعد زدم»
دختر بی‌حرکت مانده بود‌. پسر ادامه داد:
«‌افتادم رویش، دست‌و‌پا می‌زد‌. چشم‌هایش باز مانده بود. گلویش را فشار دادم‌. خون از گوشه سرش راه افتاد. اول کمی به خون نگاه کردم و بعد با انگشت زدم توی اون و روی آینه نوشتم:
«‌پدرم امروز مرد»
سکوت بین‌شان نشست. صدای بچه‌هایی که دورتر بازی می‌کردند انگار از دنیای دیگری می‌آمد. دختر آهسته پرسید:
«‌حالا چه‌کار می‌کنی؟»
«‌نمی دونم‌. فقط می‌دونم وقتی داشتم فشارش می‌دادم حس کردم یه بیگانه رو دارم می‌کشم‌، نه پدرم رو»
باد آرامی از میان درختان گذشت‌. دختر دستش را از روی دست پسر برنداشت.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights