لاس زدن با مرگ
با هر حرکت تاب، زمین و آسمان به هم میرسیدند و از هم دور میشدند. صدای قیژقیژ تاب با فکرهایش یکی شده بود؛ جلو، عقب، جلو، عقب. شاهزاده، ترامپ، نتانیاهو، خامنهایِ پدر، خامنهایِ پسر. پاهایش با هر رفتوبرگشت باز و بسته میشد و اوج میگرفت. دموکراسی، ایران، ماموطن، جنگ، آتشبس.
پرید. چند قدم دوید تا نیفتد. نفسش تند شده بود؛ دلش هم. از بیشتر دوستانش بیخبر بود؛ یا گم شده بودند، یا رفته بودند سمت دیگری. بعضیها هم بیصدا حذفش کرده بودند.
پایش به سنگی گیر کرد و سکندری خورد. کی بود؟ قبل از جنگ… خیابان هفتتیر. پرچم بیشیر و خورشید در دستش. گیسوان پریشان در چنگ باد. دویدن، بعد فریاد، مشت، لگد: «مرگ بر دیکتاتور… چه شاه باشه چه آخوند!»
برگشت به خودش. دستش هنوز میلرزید. نشست. چند پک پشتسرهم زد تا نفسش جا بیاید. گوشی را درآورد؛ هیچ پیامی نبود. اسم خواهرش را نگاه کرد؛ آخرین تیک، یک هفته پیش. لبهایش را جمع کرد و پک عمیقتری زد.
آخرین خبر ترکیه: کمپ، پلیس، بوی کپک و ادراری که همهجا نشسته بود. کلمهها میآمدند و کامل نمیشدند: خاک، آوار، بم. مادرش… مادرش…
سرش را تکان داد، انگار بخواهد چیزی را پس بزند. سیزدهسالگی؛ همانوقتها تنها شدند. عددش هنوز توی گلویش گیر میکرد. پک زد.
هشتادوهشت. دویدن در پسکوچههای تهران، نفسبریده. صداها پشت سرش. شور جوانی و خفقان؛ کوچهپسکوچههای تجریش. یک در. هلش داد. باز شد. دوید تو. بوی نم. گوشهی حیاطی قدیمی. دستشویی. در را از داخل قفل کرد. نفس… و صدای تپیدن قلبش. نمیدانست چند ساعت همانجا کز کرد، در سکوت و سایه، تا خیال کرد رفتهاند.
بعد، تقتق.
«بیا بیرون… خبری نیست.»
در را که باز کرد، اول چشمهای یحیی را دید؛ سیاه و خندان.
«فکر نمیکردم مستراحِ خونهی ما حافظِ جانِ کسی بشه.»
صدایش جانِ زندگی بود. بعد مادرش رسید با یک استکان گلگاوزبان؛ بخار بنفش کمرنگ و دستهایی که میلرزید در پناه لبخندی که بوی زندگی میداد.
پک زد. دود را نگه داشت. حالا یحیی زیر خروارها خاک بود.
آن دختر با کتانیهای چرک یادش داد چطور دم بگیرد؛ طولانی، آهسته: «دهانت را بچسبان به سر لوله و نفس بکش.» اولین کام؛ جهان دور سرش چرخید. خم شد و روی پاهای دختر بالا آورد.
هفتههای اول جنگ. کولهاش را برداشت و به راه زد، بیهدف. از گچسر سردرآورد. اقامتگاه رضاشاه. دو بسته دیازپام. خلسهی خواب… و مرگی که نیمهراه رهایش کرد.
چشم که باز کرد، فکر کرد برزخ است؛ لولهای توی حلقش بود. چرا تمام نمیشد؟ چه خبر بود؟ ترامپ با ترامپولین فرق میکند؟ میگویند دختران میناب پروانه شدند…! خبر درست است…! چقدر گلویش میسوخت.
«خانم، حالتان چطور است؟»
«چند بسته قرص خوردهاید؟ با نوشابه یا عرق سگی؟»
راه را بلد بود؛ یا شاید بدنش بلدِ راه بود. بدنش جلوتر از فکرش میرفت. پیچ آخر. شیب تندتر شد. خاک نرم. برگهای خیس. مِه پایین آمده بود و درختها نیمهکاره دیده میشدند. تنِ راشها و افراها خیسِ باران و خزه؛ بوی خاکی که مدتها نفس کشیده باشد.
همینجا بود. ایستاد. پرتگاه همانقدر عمیق، شاید عمیقتر از ترسها و شکهایش. نزدیکتر شد. نوک کفشش را گذاشت روی لبه. خاک کمی فرو نشست. پا را عقب کشید. رو چرخاند سمت افرای کهنسال. طناب را دید.
اول باور نکرد. بعد نزدیک شد. همان بود؛ تیرهتر، باریکتر، با همان گره. دست کشید رویش؛ زبر بود و پوست انگشتش را میخراشید. بوی کهنگی و خاطرهی یحیی.
ـ محکم بگیر. ول کنی ته درهای.
خندیده بود؛ با آن چشمها که جانِ زندگی بود. طناب را کشید؛ سنگینتر از قبل، یا شاید دستهای او ضعیفتر شده بود. از طناب آویزان شد تا ببیند تابِ وزنش را دارد یا نه؛ داشت.
نشست روی تاب و پاهایش را عقب و جلو برد. صدای باد در گوشهایش پیچید. زیر پایش را نگاه کرد: دهانِ بازِ دره. دوباره و دوباره. در هر برگشت، انگار دره عمیقتر میشد. کافی بود با یک حرکت رها شود.
چشمهایش را بست. آوارِ همان سال ۸۲ بم… خاک و آجر را کنار زد؛ اول انگشتهای مادرش را دید. آوار کنار نمیرفت. نمیرسید. تا به چشمهای مادرش برسد، هزار سال طول کشید؛ از سیزدهسالگی تا هزارسالگی.
فقط کافی بود دستهایش را از طناب جدا کند و کمی به جلو خم شود… و تمام.
ولی نشد. نتوانست. دستش از طناب کنده نمیشد. چشمهای مادرش باز بود. چشمهای یحیی هم؛ گلوله درست به گردنش خورده بود.
شاخه تکان خورد. ایستاد. خودش را دوباره هل داد. تاب آرام جلو رفت و برگشت. جلو، عقب. باد خورد به صورتش. یک لحظه هیچچیز نبود؛ نه جنگ، نه کمپ، نه خبر، نه اسمها. فقط حرکت. بلندتر. پایش از زمین جدا شد. لبه نزدیکتر آمد. یکبار دیگر محکمتر خودش را هل داد. فکر کرد اگر همینجا، اگر رها نکند، اگر برگردد و برنگردد…
طناب زیر دستش کش آمد. چشم باز کرد. پرتگاه زیر پایش دهان باز کرده بود. نفسش برید. دستش سفتتر شد. تاب برگشت. پاهایش دوباره زمین را لمس کردند. خاک لغزید. ایستاد. پیاده شد.
مدتی همانجا ماند. دستش هنوز دور طناب بود. آرام گفت: «بلد نیستی.» مکث کرد: «همیشه دیر میرسی.»
طناب را رها کرد. تاب خودش تکان خورد؛ جلو، عقب، جلو، عقب. نگاهش کرد. یک قدم عقب رفت. نشست. سیگار. پک. دود را نگه داشت. بیشتر. گلویش سوخت.
خواهرش… «مادرت بمیرد دختر، چند ساله بودی؟» «خانم، چند بسته قرص خوردهاید؟ با نوشابه یا عرق سگی؟»
آتشبس چند هفته طول میکشد؟ من که جایی ندارم بروم یحیی جان. مادرت بمیرد برای خندههایت که جانِ زندگی بود.
فقط کافی بود دستهایش را باز کند و کمی به جلو خم شود. نگاه کرد. پرتگاه همانجا بود و تاب هنوز آرام تکان میخورد؛ جلو و عقب. لبهایش تکان خورد، بیآنکه صدایش بلند شود. زیر لب گفت: «جناب مرگ…» مکثی کرد، کوتاه. بعد آرامتر، انگار برای خودش: «باز هم دیر رسیدی جانم!»






















