Advertisement

Select Page

اخناتون

اخناتون

دانه‌های نرم و مات نور خورشید مثل حشره‌های ریز از لابه‌لای پرده‌ی زرشکی‌رنگ در هوا تاب می‌خورند. به نظرم می‌آید که زمان زیادی خوابیده‌ام؛ با این‌که تمام شب را بیدار بودم و در رختخواب غلت می‌زدم و از این دنده به آن دنده می‌شدم و تا خود صبح چشم‌به‌راه بودم که بیاید و هر لحظه فکر می‌کردم الان پشت در می‌ماند و به تلفن همراهم زنگ می‌زند تا در را برایش باز کنم.
تا بوق سگ گوش‌هایم تیز شده بود؛ انگار همه‌ی صداهای زمین و آسمان را می‌شنیدم: صدای موتورخانه در زیرزمین، صدای راه رفتن سوسک‌ها در چاه توالت و حتی ساس‌های روی تخت. دمدمه‌های صبح بود که صدای ناله‌ی ضعیفی شبیه گریه‌ی جغد توی گوشم زنگ ‌خورد. هرچقدر زور زدم تا اسم آن نویسنده را که گفته بود: «این زندگی آخرش منو سوسک می‌کنه» یادم بیا‌ید، نشد…
تنگ غروب بود که خودش زنگ زد و گفت: «چایی رو دم کن تو راه‌ام…»؛ حتی غذای مورد علاقه‌اش را هم سفارش داد. تا دیروقت حرف‌هایی را که قرار بود به او بگویم، با خودم مرور می‌کردم. می‌خواستم به او بگویم: «یه بوم و دو هوا نداریم؛ موش‌و‌گربه‌بازی نداریم؛ دودره‌بازی و قال گذاشتنم نداریم!» و خیلی حرف‌های دیگر که الان یادم نمی‌آید. باید حرف‌هایم را بنویسم تا فراموش‌ام نشود. شاید فقط دلیل ماندن من با این مردی که صدها کیلومتر با من فاصله دارد تنها نیاز باشد…
روی لبه‌ی تختم می‌نشینم. به ساعت گوشی موبایلم نگاه می‌کنم. ساعت نزدیک دوازده ظهر است.
کتابِ ژان بودریا، در جستار چگونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟ که تا نیمه ترجمه‌اش کرده‌ام، روی زمین ولو می‌شود. انگار چیزی اراده‌ام را برای در آمدن از رختخواب سرکوب می‌کند. دوباره دراز می‌کشم. با خودم فکر می‌کنم چند سال باید صاف و درازکش زیر خروارها خاک بخوابم؟ می‌خواستم یک حساب سرانگشتی کنم و بببینم چندوقت طول می‌کشد تا… که به این نتیجه رسیدم فایده‌ای ندارد. بلند شدم و دمپایی‌هایم را پوشیدم. رفتم تو آشپزخانه چای گذاشتم و پشت میز آشپزخانه نشستم تا آب کتری جوش بیاید. نیکوتین بدنم پایین آمده است.
صدایی شنیدم. به‌دقت گوش دادم. صدا مثل صدای دیشب بود. مثل ناله‌ای ضعیف… هوای خانه سنگین است. به‌نظرم آمد کسی در خانه است. دستپاچه‌ام. دور و برم را نگاه می‌کنم. کسی نیست. سیا کلید خانه‌ی مرا ندارد. همه‌چیز به‌نظر عجیب می‌آید. پاکت سیگارم روی کانتر آشپزخانه نیست. مطمئن‌ام دیشب روی کانتر گذاشتم‌اش.
منگ‌تر از آن هستم بفهمم که دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. دوباره صدایی می‌شنوم. دنبال صدا توی هال می‌روم. سرم را بلند می‌کنم. بالای نورگیر، سمت چپ دیوار بتونی، روی پشت‌بام یک نفر ایستاده است.
گوشه‌ی آشپزخانه، کف زمین می‌نشینم. از کشوی کابینت چاقوی دسته‌داری برمی‌دارم. چاقو را بین پاهایم فشار می‌دهم. مورمورم می‌شود. چاقو اصلاً تیز نیست؛ ماست هم نمی‌برد، چه برسد به کله‌ی یک آدم…
کاملاً بی‌حرکت سر جایم می‌نشینم. بیشتر از یک ساعت تمام گیج‌و‌منگ هستم، حتی یکی از عضلات بدنم هم تکان نمی‌خورد. از ته کابینت یک بسته سیگار دم‌موشی خشک‌شده پیدا می‌کنم و دود می‌کنم. علامت سؤال مثل جسمی فلزی در نور برق می‌زند. چاقو را بیشتر به ران‌هایم فشار می‌دهم.
بیشتر از آن‌که بترسم، می‌خواهم بدانم آن بالا چه‌کسی است و چه می‌خواهد؟ پاورچین‌پاورچین از آشپزخانه بیرون می‌آیم. دوباره جسارتم را به‌دست می‌آورم. زیر نورگیر می‌روم. سرش را به‌سمت پایین خم می‌کند. کاملاً مرا زیر نظر دارد. دقیقاً می‌داند که به کدام قسمت خانه می‌روم و چه‌کار می‌کنم. فقط یک تی‌شرت به‌تن دارم. ضربان قلبم تندتر می‌شود. دوباره کف آشپزخانه ولو می‌شوم. مادربزرگم می‌گفت ظهرها ساعت خطرناکی است، چون سایه‌ی آدم کوتاه‌تر می‌شود و اگر کسی پا روی سایه‌ات بگذارد معنی‌اش این است که ساعت مردنت فرا رسیده است.
چند نفس عمیق می‌کشم. دم و بازدم‌هایم را می‌شمارم. وقتی تمرکز می‌کنم، سرم گیج می‌رود. انگار به پاهایم وزنه‌ی سیصدکیلویی آویزان می‌کنند. با خودم فکر می‌کنم یک تماس واقعی می‌تواند کمک کند یا این طلسم را بشکند. به سیا زنگ می‌زنم. تلفن همراهش خاموش است.
پلیس ۱۱۰… چرا زودتر به فکرم نرسید که به ۱۱۰ زنگ بزنم؟
«الو پلیس ۱۱۰ ببخشید آقا…»
«…»
«نخیر آقا، نمی‌تونم بلندتر صحبت کنم. یه نفر روی پشت‌بوم خونه‌ی ما وایستاده!»
«…»
«بله، منزل ما ویلاییه… نه یعنی… آپارتمان هم نیست، خونه‌ست، یه خونه‌ی دوطبقه…»
«…»
«نخیر، همسایه‌ی ما نیستن… یعنی برادرم بود که فوت شدن…»
«…»
«منطقه‌ی اوین‌درکه»
«…»
«چی‌کار می‌کنه؟ نمی‌دونم همین‌جور زل زده داخل خونه!»
«…»
«بله، نورگیر دید داره…»
«…»
«برم بالا ببینم؟! نه…»
«…»
«ببینم کیه و دوباره زنگ بزنم؟!»
«…»
«صبر کنید آخه چرا؟…»
با صدای بوق قطعی، گوشی را روی کانتر آشپزخانه پرت می‌کنم. صدای پایش را می‌شنوم. انگار دوباره برمی‌گردد سر جای اولش؛ چون سایه‌اش حالا افتاده است وسط سرامیک‌های سفید کف اتاق.
مانتو و روسری‌ام را از لباس‌های آویزان روی جارختی برمی‌دارم. قفل در برنجی است و همیشه خیلی نرم کار می‌کند، اما حالا کلید در قفل نمی‌چرخد. دوباره فشار می‌آورم. خیس عرق می‌شوم. به‌سختی نفسم بالا می‌آید. فشار بیشتری می‌آورم. کلید در قفل می‌شکند.
مثل حیوانی مأیوس خودم را درون بندی خفه‌کننده می‌بینم. هیولا آن بالا مقابل من ایستاده است. بلند که شدم، سرم گیج رفت. فرصت گریز غیرممکن به‌نظر می‌آید و من مثل یک ساس درون تار یک عنکبوت گیر افتاده‌ام.
گوشه‌ی هال دور از چشم‌رس او می‌روم و فریاد می‌زنم: «اوهوی عوضی اون بالا چی می‌خوای؟!»
جواب نمی‌دهد. با خودم می‌گویم شاید پیغامی آورده؛ مثل اخناتون خورشید یا بودا که برای سیذارتا و یا شاید هم اهورامزدا باشد که برای جمشید پیامی از یک دنیای دیگر آورده باشد… نکند یک قاتل بالفطره باشد؟!
میز و صندلی پای پنجره است. اسباب و اثاثیه‌ی قدیمی همه‌شان مثل زخمی کهنه به این خانه چسبیده‌اند. انگار من هم جزئی از این اشیای چسبیده به خانه هستم. به قفسه‌ی کتاب‌ها نگاه می‌کنم. مدت‌ها بود تصمیم داشتم کتاب‌هایم را بچینم و سی‌دی‌هایم را دسته‌بندی کنم و قاب عکس‌ها را از پنجره سوت کنم بیرون؛ قاب‌عکس‌های خاک‌گرفته‌ی روی دیوارهای دودزده… از عکس حالم به‌هم می‌خورد؛ عکس‌ها عصبی‌ام می‌کنند: چیزهایی را نشان می‌دهند که دیگر نیستند، تمام شده‌اند، رفته‌اند؛ لحظه‌ها، آدم‌ها و محله‌ها و جاهایی که محو شده‌اند و دیگر قابل دسترس نیستند.
خودم را در کشاکشی کابوسی عجیب احساس می‌کنم. همه‌چیز جلوی چشم‌هایم زرد می‌شود و پرده‌ای نگاهم را کور می‌کند. مثل این است که کمی از زمین بلند می‌شوم و می‌لرزم… شکمم مثل شکم عروس دریایی می‌تپد. گرسنه‌ام. در یخچال را باز می‌کنم. به‌جز یک سس گوجه‌فرنگی، یک شیر مدت‌دار و چند شیشه‌ی شربت سینه و یک بسته پنیر خشک‌شده چیز دیگری نیست. تکه‌ای نان در تُستر می‌گذارم. پنیر خشک‌شده را با چاقو روی نان تُست فشار می‌دهم. با اولین گاز احساس تهوع می‌کنم. فکر می‌کنم رودل کرده‌ام؛ مثل فکرم. کاش می‌شد با یک انگشت همه را بالا بیاورم و همه‌چیز مثل اولش بشود.
شماره‌ی سیا را دوباره می‌گیرم. زنگ می‌خورد؛ باورم نمی‌شود. می‌خواهم سرش داد بزنم، فحش‌اش بدهم که چرا تمام شب مرا سر کار گذاشته و… گوشی همچنان زنگ می‌خورد. یک موزیک بندتنبانی برای پیشواز تلفن همراهش انتخاب کرده است. چند بار به موزیک احمقانه گوش می‌دهم، ولی صدای خودش را نمی‌شنوم.
مدت‌هاست که در انزوا کار می‌کنم. هفت سال در یک شرکت حمل‌ونقل بین‌المللی خصوصی در مرکز شهر مسئول نامه‌نگاری و تایپ امور خارجی‌اش بودم. بعد از طلاق، زن‌های همکارم به چشم یک رقیب به من نگاه کردند؛ زن‌هایی که نفرتشان را زیر لایه‌های لبخند و حرف‌های قشنگ پنهان می‌کردند و در اولین فرصت دشنه‌شان را تا دسته در پشتم فرو می‌کردند. مردهایی هم که تا از راه می‌رسیدند و می‌فهمیدند زن تنهایی هستم، به خودشان اجازه می‌دادند که متلکی بارم کنند یا پیشنهادی بدهند تا بلکه شانسشان را امتحان کنند.
با خودم فکر می‌کنم چرا این‌قدر تنهایم؟ چطور شد؟ درواقع اکثر بیست‌و‌چهار ساعت شبانه‌روز را تنها هستم و به‌ندرت کسی را می‌بینم. تنهایی کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم، موسیقی گوش می‌کنم، چندتا دوست و رفیق دارم که خارج از ایران هستند و یکی‌دوتایی هم که هستند، مشغول زندگی و بچه‌هایشان هستند و محال است که بتوانم از آن‌ها توقعی داشته باشم وقتی برایم بگذارند. بیشتر آن‌ها هستند که انتظار دارند من کاری برایشان انجام بدهم و اگر هم باشند تمام وقت و توجه مرا بی‌جهت می‌گیرند، بدون این‌که ذره‌ای از خودشان مایه بگذارند؛ و من باز هم تنهایم… واقعاً چرا تنهایی با کسی پر نمی‌شود؟ چطور نیچه گفته بود که بزرگ‌ترین مردم تنهاترین هستند؟ من که این‌همه تنهایی کشیدم چرا آدم بزرگی نشدم؟
من روزها و هفته و ماه‌ها و سال‌ها در این خانه تنها زندگی کرده‌ام و سرآغاز نیمه‌ی دوم زندگی نقطه‌ای از زندگی که سربالایی را طی کرده‌ام و می‌خواهم از شیبی سرازیر شوم، یک موجود دست‌و‌پاگیر و مزاحم سروکله‌اش پیدا می‌شود و در فاصله‌ی یک متر و هفتاد سانتی‌متری درست بالای سرم، شبیه یک گیاه گوشت‌خوار می‌ایستد و می‌خواهد افکار مرا نشخوار کند؟
طاقت نمی‌آورم. دوباره شماره‌ی سیا را می‌گیرم. جواب می‌دهد.
«الو سیا…»
«…»
«یه اتفاقی افتاده!»
«…»
«گوش کن… نه نمی‌تونم بلندتر صحبت کنم.»
«…»
«آره باشه، می‌دونم مهم نیست نمی‌خواستم بهت زنگ بزنم اما…»
«…»
«یه نفر بالا پشت بوم وایستاده…»
«…»
«چی‌کار می‌کنه؟! من چه می‌دونم!»
«…»
«چه داستانی؟ چه توهمی؟ برای چی؟»
«…»
«دروغ بگم که تو رو بکشونم این‌جا؟»
«…»
«داری می‌خندی؟ عوضی!…»
صدایم در گلویم گره می‌خورد. چه مضحک شده‌ام نه؟ یک عمر دست‌نیافتنی بودم، حالا شده‌ام دست‌مالی مردم… واقعاً که آدم درمانده به هر خار و خاشاکی چنگ می‌زند.
انگار او هم که مثل بختک روی سرم هوار شده، از آن بالا به من می‌خندد. دلم می‌گیرد. اضطراب به هیجان‌ام می‌آورد. می‌خواهم فرار کنم، به کسی پناه ببرم. از این ساعت‌های بلاتکلیفی و دربه‌دری و بی‌پناهی و بی‌کسی و تنهایی خسته‌ام. نمی‌دانم چه‌کار کنم و چطور این لحظه‌ها را تحمل کنم؟»
خودم را بیشتر در تنگنا احساس می‌کنم. کاش بفهمم چه‌کسی است. دزدکی نگاه‌اش می‌کنم. شبیه یک اثر هنری است. آری، درست مثل مجسمه‌ی داوود میکل‌آنژ است. شمایلی از یک انسان نر که تمام وزن بدنش را روی یک پایش انداخته و ران‌ها و بازوهایش در تضاد هم هستند. سر و بالاتنه‌اش هم بزرگ‌تر از حد معمول است. راستی چرا میکل‌آنژ دستان مجسمه را آن‌قدر بزرگ‌تر از پایین‌تنه‌اش ساخته بود؟ واقعاً چرا؟
مثلاً می‌خواست بگوید آدم دست دارد. اگر شیر و اسب هم دست داشتند می‌توانستند دنیا را در دست بگیرند و حتماً اگر دلفین دست داشت می‌شد افلاطون؟!
از احساسات خودم سر در نمی‌آورم. همه‌چیز برایم عجیب و غریب است. در این دنیای شهری شلوغ‌و‌پلوغ یک دریچه‌ی بیضی‌شکل با شیشه‌ای ضخیم که به آسمان باز می‌شود، مجسمه‌ی داوود وسط یک خانه‌ی کلنگی در تپه‌های اوین‌درکه؟
زیر نورگیر، روی کاناپه دراز می‌کشم. چشمانم را می‌بندم تا در تاریکی محض، وجودش را قطعه‌قطعه بازسازی کنم. هرچه بیشتر درگیر می‌شوم، احساس کرختی و بی‌حسی می‌کنم. باد به پشت پنجره می‌کوبد. دارم ناامید می‌شوم، از خودم، از همه؛ حتی از آنی که آن بالاست…
وسوسه‌ی با کسی حرف زدن از وجودم رفته است. با غلظت گرفتن تاریکی اعصابم آرام‌تر می‌شود. شاید این مهمان ناخوانده یا هم‌خانه، می‌خواهد میزان مقاومت مرا بسنجد، نباید کم بیاورم اصلاً.
مثل وقتی که خواب ذره‌ذره غلبه می‌کند، منگ و کرخت می‌شوم و دیگر به روزهای کسالت‌بار به تنهایی و خلأیی عادی که باید با آن زندگی کنم، فکر نمی‌کنم.
شب مثل جیوه شیشه را می‌پوشاند. سیاهی همه‌چیز را با خود برده است. حالا توهّمی از یک سایه‌ی ابلق و خط و منحنی ناآشنا باقی گذاشته است. احساس غریبی دارم. انگار کسی که این‌جا دراز کشیده، دیگر من نیستم. همه‌چیز عوض شده… احساس می‌کنم آن سایه، آن شبح درون خودم است. صدایی می‌شنوم، شبیه به یک ناله که از سینه‌ی من بیرون می‌آید. از این دنده به آن دنده می‌شوم. فایده‌ای ندارد. خوابم نمی‌برد. گوش‌هایم را تیز می‌کنم. صدای دیگری نمی‌شنوم فقط صدای…

تابستان ۹۱

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights