سیاست به مثابه مهندسیِ ناخودآگاه
«سیاست به مثابه مهندسیِ ناخودآگاه: از زیست-قدرت تا استعمار عاطفه در معماری نمادینِ جهان معاصر»
_________________________
بزرگترین دگردیسیِ قدرت در جهان مدرن آنجا رخ داد که سیاست از میدانِ آشکارِ اجبار و خشونت فاصله گرفت و به قلمروی نامرئیِ ذهن، زبان و عاطفه مهاجرت کرد. در جهان پیشامدرن، اقتدار با شمشیر، زندان و مجازات شناخته میشد؛ قدرت، بدن را تنبیه میکرد تا فرمانپذیری تولید شود. اما دولت مدرن، بهویژه پس از ظهور ساختار دولت-ملت و گسترش نهادهای انضباطی، به تدریج دریافت که کنترل پایدار نه از مسیرِ سرکوبِ صرف، بلکه از رهگذرِ شکلدهی به ادراک، مهندسیِ خواستها و مدیریتِ ناخودآگاه حاصل میشود. از همینجا بود که سیاست، آرامآرام از «حکومت بر بدن» به «تملکِ ذهن» تغییر ماهیت داد.
آنچه میشل فوکو از آن با عنوان «زیست-قدرت» یاد میکند، دقیقاً نقطهی عزیمت این تحول تاریخی است؛ جایی که قدرت دیگر صرفاً نمیکشد، بلکه زندگی را سازماندهی میکند، آن را اندازهگیری میکند، سامان میدهد، بهینهسازی میکند و حتی دربارهی ارزشِ زیستن یا زیستناپذیر بودنِ گروهها تصمیم میگیرد. انسان در این ساختار، دیگر فقط یک شهروند سیاسی نیست؛ او به یک «دادهی زیستی» تبدیل میشود؛ به بخشی از جمعیتی که باید نرخ تولدش، سطح سلامتاش، میزان باروریاش، ظرفیت تولیدش و حتی الگوهای عاطفیاش مدیریت شود. در چنین جهانی، قدرت دیگر صرفاً از بالا فرمان نمیدهد، بلکه در تار و پودِ زندگی روزمره نفوذ میکند؛ در مدرسه، بیمارستان، رسانه، دانشگاه، ارتش، شبکههای اجتماعی و حتی در زبانِ روزمرهی مردم.
بدینترتیب، سیاست به پروژهای برای «هنجارسازی» تبدیل میشود. انسان مدرن، اغلب بدون آنکه متوجه باشد، درون شبکهای از هنجارهای از پیش طراحیشده زندگی میکند؛ هنجارهایی که نه با زور مستقیم، بلکه با تولید احساس «طبیعی بودن» عمل میکنند. قدرت زمانی به اوج بلوغ خود میرسد که انسان، قواعدِ تحمیلشده را نه به عنوان فرمانِ بیرونی، بلکه به مثابه بخشی از هویت و انتخابِ شخصیِ خویش بپذیرد. این همان لحظهای است که سلطه، از شکل سیاسیِ عریان به شکل روانشناختی و هستیشناختیِ خود استحاله پیدا میکند.
در این میان، زبان به مهمترین ابزارِ معماریِ واقعیت بدل میشود. جهان سیاسی نه از طریق بازنماییِ حقیقت، بلکه از طریق «قاببندی» آن ساخته میشود. واژگان صرفاً حامل معنا نیستند؛ آنها سازندهی ادراکاند. جورج لیکاف بهدرستی نشان داد که ذهن انسان بیش از آنکه بر استدلال منطقی استوار باشد، بر استعارهها و میانبُرهای شناختی عمل میکند. از همین روست که سیاستمداران پیش از آنکه برای تغییرِ واقعیت تلاش کنند، میکوشند واژگانِ توصیفِ واقعیت را تصاحب کنند. زیرا کسی که زبان را کنترل کند، ادراک را کنترل کرده و کسی که ادراک را کنترل کند، امکانِ جهتدهی به عواطف و تصمیمها را به دست آورده است.
در جهان معاصر، نبرد اصلی نه بر سر حقیقت، بلکه بر سر «قابِ حقیقت» است. هنگامی که جنگ به عنوان «دفاع پیشگیرانه» نامگذاری میشود، سرکوب به «حفظ امنیت»، سانسور به «صیانت فرهنگی» و حذف دیگری به «ضرورت ملی» تبدیل میشود، زبان دیگر ابزارِ توضیح نیست؛ زبان به ابزارِ مشروعیتبخشی بدل شده است. حتی نفیِ یک تصویر نیز به تثبیت آن میانجامد؛ همان سازوکاری که لیکاف با مثال مشهور «به فیل فکر نکنید» توضیح میدهد. سیاست مدرن دقیقاً از همین سازوکار بهره میبرد: نخست تصویر را در ناخودآگاه تثبیت میکند، سپس آن را انکار میکند تا حضورش دائمیتر شود.
رسانهها در این ساختار، صرفاً ناقل اطلاعات نیستند؛ آنها کارخانههای تولیدِ ادراکاند. آنچه نوآم چامسکی و ادوارد هرمن «تولید رضایت» مینامند، در حقیقت فرآیندی است که طی آن، افکار عمومی نه از طریق اجبار مستقیم، بلکه از راه مهندسیِ تدریجیِ روایتها شکل میگیرد. رسانهها واقعیت را آنگونه که هست منتقل نمیکنند، بلکه آن را از میان فیلترهای قدرت عبور میدهند؛ فیلترهایی که منافع اقتصادی، دستورکارهای سیاسی، ساختارهای مالکیت و نیازهای ایدئولوژیک در آن تعیینکنندهاند. به همین دلیل است که در بسیاری از مواقع، مردم گمان میکنند آزادانه قضاوت میکنند، در حالی که پیشاپیش درون میدان معناییِ طراحیشدهای قرار گرفتهاند که حدودِ قابل تصورِ اندیشیدن را برایشان تعیین کرده است.
از همینجا باید به نقش «اغراق» در سیاست معاصر رسید. سیاستِ امروز بیش از هر زمان دیگری به نمایش وابسته است. حقیقت، جای خود را به شدتِ بازنمایی داده و «هایپربول» یا اغراق، به یکی از بنیادیترین ابزارهای مهندسیِ هیجان بدل شده است. اغراق در سیاست صرفاً یک خطای بیانی یا زیادهگویی نیست؛ اغراق ابزاری برای خلقِ واقعیتِ روانی است. وقتی سیاستمداری میگوید «همه میدانند»، «هیچکس باور نمیکند» یا «بزرگترین تهدید تاریخ»، او در حال ارائهی داده نیست؛ او در حال ساختنِ یک فضای عاطفی است که در آن مخاطب، پیش از اندیشیدن، احساس میکند. سیاستِ مبتنی بر اغراق، عقلانیت را دور میزند و مستقیماً به بخش هیجانیِ ذهن حمله میکند. در چنین فضایی، دیگر درستیِ گزارهها اهمیت نخست را ندارد؛ آنچه مهم است، تواناییِ برانگیختنِ ترس، خشم، غرور یا نفرت است.
این همان نقطهای است که سیاست وارد قلمروی «مدیریت عواطف» میشود. نفرت و همدلی، برخلاف تصور رایج، احساساتی طبیعی و ثابت نیستند؛ آنها ساخته و پرداختهی روایتهای سیاسیاند. قدرت، همدلی را توزیع میکند و نفرت را سازمان میدهد. هر نظام سیاسی، برای بقا نیازمندِ تعریفِ «دیگری» است؛ دیگریای که باید خطرناک، غیراخلاقی، منحرف یا تهدیدکننده تصویر شود تا انسجامِ درونگروهی تقویت گردد. فرآیند «دیگریسازی» دقیقاً از همین منطق تبعیت میکند. در این وضعیت، افراد نه صرفاً با عقاید مخالف، بلکه با «هویتِ» مخالف دشمن میشوند. شکافها دیگر صرفاً ایدئولوژیک نیستند؛ آنها به خصومتهای عاطفی و هستیشناختی تبدیل میشوند.
اما سیاست تنها تولیدکنندهی نفرت نیست؛ همان قدرتی که میتواند دشمن بسازد، قادر است از دلِ همان دشمن، متحد خلق کند. تاریخ نشان داده است که چگونه رژیمهای سیاسی، بسته به ضرورتهای استراتژیک، در زمانی کوتاه تصویرِ «خائن» را به «قهرمان» و تصویرِ «تهدید» را به «شریک» تبدیل کردهاند. این استحالهی عاطفی، از طریق تغییرِ چشماندازهای نمادین رخ میدهد: تغییر واژگان، تغییر روایتها، تغییر نمادها و برجستهسازیِ اشتراکات. سیاست، همدلی را نه بر مبنای حقیقتِ انسانی، بلکه بر اساس ضرورتِ قدرت بازتوزیع میکند.
در لایهای عمیقتر، آنچه اسلاوی ژیژک توضیح میدهد، نشان میدهد که ایدئولوژی اساساً با «فانتزی» کار میکند، نه با دروغِ ساده. انسانها اغلب میدانند بسیاری از شعارها یا روایتهای سیاسی حقیقتِ کامل نیستند، اما همچنان در آنها مشارکت میکنند؛ زیرا ایدئولوژی صرفاً یک نظام فکری نیست، بلکه نوعی لذتِ روانی تولید میکند. ایدئولوژی به انسانها معنا، هویت، دشمن و امید میدهد. از همین رو، نقدِ صرفِ اطلاعاتی معمولاً ناکارآمد است. مسئله این نیست که مردم حقیقت را نمیدانند؛ مسئله آن است که حقیقت، بدون فانتزیِ هویتبخش، برای روانِ انسان تحملناپذیر میشود.
در چنین جهانی، خطرناکترین وضعیت آن لحظهای است که زبان، تواناییِ تفکر را از انسان سلب کند. هانا آرنت این وضعیت را «ابتذالِ شر» نامید؛ لحظهای که انسانها دیگر دربارهی اعمال خود نمیاندیشند و تنها درون کلیشهها، اصطلاحات اداری و واژگانِ بیروح حرکت میکنند. شرِ مدرن، الزاماً چهرهای هیولایی ندارد؛ گاه در چهرهی انسانهای کاملاً معمولی ظاهر میشود که تنها ویژگیشان، ناتوانی در اندیشیدن است. هنگامی که نسلکشی به «راهحل نهایی»، حذف به «ضرورت امنیتی» و سرکوب به «مدیریت بحران» تبدیل میشود، زبان به ابزاری برای بیحسسازیِ وجدان بدل میگردد.
جهان امروز بیش از هر زمان دیگری درگیرِ همین بحران است: بحرانِ تمایز میان حقیقت و بازنمایی. ما در عصرِ اشباعِ اطلاعات زندگی میکنیم، اما همزمان در دورهای از فروپاشیِ معنا نیز قرار گرفتهایم. قدرت دیگر الزاماً نمیخواهد مردم دروغی مشخص را باور کنند؛ کافی است آنها دیگر به امکانِ وجودِ حقیقت باور نداشته باشند. زیرا انسانی که نسبت به حقیقت بیاعتماد شود، آمادهترین سوژه برای پذیرشِ هر نظمِ تحمیلی خواهد بود.
با این همه، هنوز امکانِ مقاومت وجود دارد. مقاومت نه صرفاً در مخالفت سیاسی، بلکه پیش از هر چیز در بازپسگیریِ تواناییِ اندیشیدن آغاز میشود؛ در شکستنِ قابهای تحمیلی، در تردید نسبت به زبانِ رسمی، در بازشناسیِ استعارههایی که ذهن را هدایت میکنند و در احیایِ ظرفیتِ همدلیِ انسانی فراتر از مرزهای ایدئولوژیک. شاید بزرگترین کنش رهاییبخشِ عصر ما، بازگرداندنِ «انسان» به مرکزِ سیاست باشد؛ انسانی که نه دادهای زیستی، نه سوژهای مصرفی و نه ابژهای تبلیغاتی، بلکه موجودی دارای کرامت، تکثر و امکانِ آغازگری است.
اگر سیاستِ مدرن، معماریِ ذهن و استعمارِ عاطفه باشد، آگاهیِ انتقادی آخرین سنگرِ آزادی است؛ همان تواناییِ دشوار اما حیاتیِ دیدنِ جهان، پیش از آنکه واژگانِ قدرت آن را برای ما تعریف کرده باشند.
– برگرفته از صفحه فیسبوکی نویسنده






















