شعر و سبک
پیکاسو خالق کوبیسم که به معنای مکعب سازی یا نقاشی با اشکال مکعبی است Cubism Art (مکعب = Cub ) تا قبل از آخرین دهه زندگیاش اگرچه به همان سرعت که دوست دختر عوض میکرد، سبک کارش را نیز عوض میکرد و اگرچه در میان نزدیک به یازده هزار اثری که در طول حیاتش خلق کرد، هیچ اثری با اثر ماقبلش مشابه نبود اما در نهایت در چارچوب سبک خودش گرفتار و خلاقیتش را به بندکشید. امروز در آثار او در عین حال که شاهد حرکت، رشد و تکامل در آفرینندگی و خلاقیت او هستیم، شاهد محدودیت و حصارهای فنی، تکنیکی و سبکی او نیز هستیم.
سبک، همواره به دلیل داشتن قواعد و ویژگیهای خاص، معین و قطعیاش که معیار تمایز آن از دیگر سبکها و روشهاست، محدودیتها و حدودی تعین شده و مشخصی دارد. در چنین وضعیتی و به دلیل جبرِ قواعد و قراردادهای استبدادی محدود آن خلاقیت آفریننده همواره در معرض تهدید و سرکوب است. اما از آنجا که شعر با قیام علیه قواعد واستبداد های زبانی ظهور و آفریده میشود، هرگز سبک پذیر نبوده و او را با سبک ارتباط و سنخیتی نیست. هر کجا واژه و یا کاربردهای آن تن به استبداد و دستورات زبانی دادهاند، از شعر دور شدهاند. این کاربردهای شاعرانه یا همان بازیهای خاص و یکتای زبانی است که واژگان را به شعر وارد میکنند و واژه فقط آن زمانی به شعر وارد میشود که از قیود مشخص، معین شده، قراردادی واستبدادی آزاد شده باشند، چرا که شعر اصولن یعنی همین آزاد کردن. به زبان دیگر، گوهرِ شعر، همان فسخ کردن قراردادهاست و شعر یعنی آزادی و آزاد کنندهی واژگان و شعر یعنی آفریدن کاربردهای آزاد زبانی.
شعر به دلیل درآمیختن و کنار هم قراردادن واژه گان متضاد و متفاوت در یک کاربرد و چیدمان تازه، خاص و واحد، آشتی دهنده است اما سبک جدا کننده. سبک همان سنت است که خود را در چارچوب رسومات محدود و محبوس و از دیگر سنتها متمایز میکند. سنت برای حفظ هویتاش ناگزیر و همواره در ستیز و یا در فاصله با دیگر سنتهاست. شعر بازی خاص زبانی و شاعرانه و شعر آفریدهای واحد، تکرار نشدنی، بیهمتا و تبدیل ناپذیر است. محدود کردن زبان در حصار سبکها و عنوانها و حد مرز کشیدنها در شعر در تضاد با موجودیت اوست، هر سبک را میتوان با ویژگیهای مشخصاش تعریف کرد. اما شعر همان چیزیست که غیرقابل تعریف است، شعر، فسخ کندۀ قاعدههاست. سبک، حفظ موقعیتها و مرزهای کشف شده است. اما شعر، گذشتن از مرزها و کشف کرانههای تازه است.
آنچه زبان را زنده نگه میدارد تغییر است، اما زبان خودبخود متغیر، آفریننده و یا امری پویا نیست. بلکه نیروی پویایی و آفرینندگی و تغییر در انسان نهفته است نه در زبان و این تغییر که با آفرینندگیهای خلاقانۀ واژگان و خلق کاربردها و موقعیتهای بدیع و تازۀ زبانی اتفاق میافتد مستلزم وجود آزادی و رهایی از قیود محدود کننده و معین شده است.
موقعیتهای تازه، در بازیهای تازۀ زبانی متولد میشوند. هر شعر یک بازی زبانی است، اما بازی زبانی سبک نیست. یک آفریدهای است و هر آفریدۀ شاعرانه، اثری است واحد، خودپو و قائم به ذات و هر پاره، خود واحدی است کامل، بی همتا، تکرار نشدنی و تبدیل ناپذیر، تصویری تازه از آزادیست. بقول پاز اگر شاعر در چارچوب سبک یا روش بماند، در واقع شاعر بودن خود را نفی کرده است. در این حالت شاعر تبدیل به باسمه ساز مصنوعات ادبی میشود.
نتیجه اینکه با توجه به دلائل ذکر شده بالا طرح عنوانهایی مانند (سبک) و یا نامگذاریها و حد و مرز کشیدنهای زبانی در شعر بیاساس و جز مشغوش کردن ذهن جوانان و انحراف حواس مخاطب و آفریننده حاصلی نخواهد داشت. زمان ترسیم کردن و تعاریف معین واختراع سبکهای دیگر به یایان رسیده است.





















