آخ جون، جنگ
خوب گوش کن، جنگ شده. مگه یه پسر ده ساله چه آرزویی بهتر از این میتونه داشته باشه؟ خب، مدرسه تعطیل شده. چه بهتر. هی هر روز پاشی بری مدرسه که چی. تا به حال فکرشو هم نمیشد کرد که ممکنه مدرسه با ساختمون و دفتر و کلاس و کتاب و میز و نیمکت دود بشه بره رو هوا. چه روزای خوبی. هوا عالیه، نه سرد و نه گرم. هیجان هم که تا بخوای تو هوا موج میزنه.
آب رو قطع کردهن، کاغذ چسبوندن به شیشهی پنجرهها، شبا خاموشی میدن. روزها هم مردم مث دیوونهها هجوم میبرن به فروشگاهها، اگه چیزی پیدا بشه؛ ذخیره کنن. فروشگاهها خالیه. روز و شب هم صدای تیر و ترقه میآد. روز و شب هواپیماها و پهپادها تو آسمون، شیرجه میزنن؛ هواپیماها و پهپادهای خوشگل خاکستری. بالا سر در ارتفاع پایین و دستههای منظم نزدیک میشن، بعد با یه آرایش خوشگل از هم پراکنده میشن و با یه زوزهی تیز میآن پایین، طرف پلها، فرودگاه، ساختمونای دولتی و مجتمعها. رادیو و تلویزیون همهی روز روشنه و خبر حملهها و ضدحملهها رو پخش میکنه؛ گویندهها با صدایی جدی و مهارشده صحبت میکنن. سربازا و پاسدارا همهجا هستن و میگن که به خرابکارا و جاسوسا تیراندازی میکنن. هر صبح، باز از نو هوا روشن میشه و باز؛ آسمون یکدست آبی و اون لکههای خاکستری که میچرخن و ویراژ میدن و پایین میآن.
از رادیو سرود ملی پخش میشه، انگار روزی ده بیستبار مسابقه فوتبال با یه تیم خارجی شروع میشه. همه تو رادیو و تلویزیون از آزمایش الهی و امید به خدا حرف میزنن. چی میگن اینا؟ شایعه همهجا پیچیده. ما از تشنگی و گشنگی خواهیم مرد. نظامی و غیرنظامی رو دیگه نمیشه تشخیص داد. از همه طرف. تانک و نفربر پر شده تو خیابونا. تو رادیو از جاسوسا و خائنای کثیف هم حرف میزنن.
پسرک از شدت خوشحالی میخواد گریه کن. همه که نمیتونن یه همچین روزایی رو تجربه کنن. لطف خدا باس همرات باشه.
تو خبرها، به غیر از رادیو و تلویزیون، میگن که اونا گفتهن فقط تسلیم بیقیدوشرط رو قبول دارن. چی فکر کردهن. چه چرندیاتی! مگه ما شجاعترین ملت دنیا نیستیم؟ اون همه پادشاه و فتح و فتوحات. حالا گیریم که یه شاه هم فرار کرده باشه. اون که نباس تفنگ دست بگیره و تیراندازی کنه. نه، هر چی هم همه بگن، جنگ ادامه پیدا میکنه تا اشغالگرا رو از کشور بندازن بیرون. تا همین حالاش هم یه عالمهشون کشته شدهن.
جوونای ما، وقتی واسه خاک و وطن میجنگن، تو دنیا نظیر ندارن. دشمن رو حسابی مبهوت کردهن. ارتش هم داره زور خودشو میزنه و مقاومت میکنه. آماده بودن و ایستادن جلوی دشمنا. میگن حتا سربازای زخمیهم دارن ادامه میدن به جنگیدن. آره، ما میجنگیم، و پیروز هم خواهیم شد. تازه، رفتن به مدرسه حالا اون قدر دور به نظر میرسه که انگار دیگه هرگز برنمیگرده. از حالا به بعد دیگه خبری از درس و مشق نیست، کار به نبرد تنبهتن میرسه. میگن سربازای اونا تو راهن. باشه. بیان. اما خیلی عجیبه که هیچوقت هواپیماهای خودی دیده نمیشن؛ فقط روز اول چندتایی دیده شدن. پس هواپیماهای ما کجان؟
تو رادیو میگن: قبل از مصرف، آب رو پنج دقیقه بجوشونین.
دیگه کار به جاهای باریک داره میکشه. روز و شب شهر رو بمباران میکنند. باورنکردنیه.
پسرک اول اجازه نداره بره بیرون. زیرزمین خونه هم قابل اعتماد نیست. سرکوچه چند صفحهی بتنی کج و کوله گذاشتهن رو هم و روش رو با چمن پوشوندهن. از کنارش که رد بشی، بوی شاش تو ذوق میزنه.
هواپیماها تو آسمون رقصی شاد اجرا میکنن؛ اوج میگیرن، دور میزنن، شیرجه میرن. میلههای کوچیکی از بدنههاشون جدا میشه، به پایین غلت میخورن و توی دود ناپدید میشن. رعدوبرقی میزنه که آدمو دیوونه میکنه. وقتی یه پهپاد از بالای خونه رد میشه، چشم میبندی و میگی اگه همین حالا منفجر بشه، کار تمومه. اما منفجر نمیشه؛ مث یه اسب تاخت میزنه و وسط دود و جنبوجوش هواپیماها و پهپادای دیگه، ناپدید میشه. شهر داره از انفجار و ترکیدن میلرزه؛ این وضع نمیتونه زیاد دوام بیاره. هواپیماها و پهپادا هی دور و نزدیک میشن. پسرک نگاه میکنه؛ دریچهها باز میشن و اون استوانههای کوچیک بیرون میریزن. میره طرف راهپله. اونجا خیلیا صف کشیدهن. تو رادیو گفته که راهپله امنترین جای خونهس. زمین شروع به لرزیدن میکنه، مردم گریه میکنن – بیدلیل. بمبها چند خونه اونطرفتر فرود میآن و خونهها تو هوای تیره از دود غلیظ، شروع میکنن به فروریختن و سوختن. وحشت خیلی زیاده و مردم مث اعضای یه خانواده میرن یه طرفی که پناه بگیرن. بچهها گریه میکنن. زنها سعی دارن بچهها رو آروم کنن. یه مرد عصبانی فریاد میزنه که باس تسلیم بشیم، کشور داره نابود میشه. عجیبه. چرا نمیشه جون سالم به در برد؟
یک ساعته که بمباران تموم شده. باد تندی دود رو از روی خونهها کنار میزنه. خورشید پشت اون تودهی دود مث گل کلم ناپدید شده و خاکستر رو خیابون نیمهتاریک ریخته.
حالا همه ساکتن. پسرک کنار پنجره ایستاده و به مردمی نگاه میکنه که از یه جای دیگهی شهر میآن، با چمدان و کیسه پلاستیک و پتو رو شونه؛ دنبال امنیت. پسرک به طرف بیرون سرک میشه و انگار میخواد چیزی بگه که یه ضربه به سرش میخوره. کمکم داره قانع میشه که اتفاق هولناکی افتاده. تو خیابون زرد و چرک، مردی با سر زخمی لنگون لنگون راه میره. بوی سوختگی، از پشت پنجرههای بسته هم به داخل نفوذ میکنه. یکی از همسایهها میگه: “هزاران نفر، هزاران نفر اونجا کشته شدهن.”
پسرک فکر میکنه معلومه. تو یه همچین وضعیتی مگه میشه کسی کشته نشه؟ شهر رو کامل ویرون کردهن با بمب. معلومه که خیلیا کشته میشن. بعد یه فکری تو سرش جرقه میزنه. فکری که بهش امید آیندهی بهتر میده.
معلمشون زنده مونده یا نه؟ اون هم یه جایی تو مرکز شهر زندگی میکرد.
چه نعمتیه این جنگ. میگن تو خیابونا خیلیا دارن میرقصن و قر و قنبیل میان. سخت میشه باور کرد که این جنگ و همهی بمبارانا فقط واسه خوشحال کردن اونا ترتیب داده شده باشه، اما انگار راستی راستی همینه. اون یارو که مرده، حالا میبینی!
یه تشییعجنازهی باشکوه؛ همهی کلاس پشت ِ ماشین با تابوت معلم محبوب. اشک تو چشمای پسرک جمع میشه.
بالاخره تو این دنیا همیشه عدالت هم وجود داره. شادیش رو پنهان میکنه؛ حالا وقتش نیست که خنده رو لب داشته باشی. دوران، دوران سردرگمیه. پسرک بیهدف تو محله پرسه میزنه؛ هنوز اجازه نداره از محله بره بیرون.
بالاخره اون روز میرسه. مدرسه شروع میشه. و اون راه میافته پر از انتظار که معجزه رو ببینه. باز اون مدرسهی نکبتی ِ مذهبی؛ باز حفظ کردن آیههای تخمی و گوش دادن به قرائت با صدای انکرالاصوات، باز دوباره گوش دادن به داستانهای تخمی این امام و اون امام. شاید حالا تحملش آسونتر باشه، چون اون عوضی مرده؛ مرده و دفن شده. البته اگه دفن شده باشه. شاید هم تو خونهی بمباران شده و سوختهش جزغاله و زغال شده باشه. این روزا دیگه هرچیزی ممکنه.
سرایدار که درها رو باز میکنه، اون اولین کسیه که میدوه تو حیاط مدرسه. داخل ساختمان، آرومتر راه میره.
وقتی وارد کلاس میشه، معلم اونجا جلوی نیمکتها ایستاده؛ شق و رق با کتوشلوار قهوهای، ریش نکبتی و دهان گنده که همیشه آمادهس تحقیر کنه و موهای تیرهای که موجدار به عقب شونه زده.
پسرک میشینه روی نیمکت و درمانده به مرد روبهرو خیره میشه. کمکم بقیهی بچهها وارد کلاس میشن. معلم نگاهی به راهرو میاندازه و در رو میبنده. سکوت. سکوت. سکوت.
میآد جلوی نیمکتها، دستهاشو به هم گره میکنه، نگاه میکنه به سقف و چشماشو میبنده. بچهها هم همون کارو میکنن. پسرک هم دستهاشو به هم گره میکنه، و زل میزنه به معلم و میبینه که اون دهانِ قورباغهای باز و بسته میشه: “پروردگارا! صبر و استقامت را بر ما فرو ببار، و ما را مسلمان بمیران. پروردگارا! صبر و شکیبایی بر ما فرو ریز، و گامهای ما را استوار دار، و ما را بر گروه کافران پیروز بگردان“.
دعا آرومآروم تو کلاس طنین میندازه. معلم ناگهان یکی از چشماشو کمی باز میکنه و صاف تو چشمای پسرک نگاه میکنه. پسرک از ترس حس میکنه سرخ شده و دلش میخواد فوری چشماشو ببنده. اما این کارو نمیکنه؛ کاری که که خودش هم ازش تعجب میکنه. با نگاهی خشک و ثابت، به معلم خیره میمونه، پر از نفرت. شکاف چشم دوباره بسته میشه. دعا به آخر میرسه و معلم یه چند لحظهی دیگه همون جور سر خم کرده میمونه. بعد صاف میایسته و با گامهایی آهسته و حسابشده، دستها پشت کمر، با حالتی تهدیدآمیز میآد طرف پسرک.





















