Advertisement

Select Page

چمدان دوست

چمدان دوست

اوضاع و احوالم در واقع خیلی خوب بود. نزد ناشر معتبری کار می‌‌کردم؛ کاری که نه فقط شغل، بلکه برایم نوعی هویت بود. من و دوست‌‌دخترم، در آپارتمانی نوساز و راحت، با هم زندگی آرامی داشتیم. آخرهفته‌‌های ما با دوستان در تفریح و جشن و موسیقی و رقص می‌‌گذشت. سالی دو سه بار سفر هم چاشنی زندگی بی‌‌دغدغه ما در این دنیای آشفته می‌‌شد. همه چیز به شکلی فریبنده پایدار به نظر می‌‌رسید، تا اینکه نشر روزافزون و فراگیر کتاب‌‌های الکترونیکی بازار کتاب‌‌های متداول کاغذی را به چالش کشید.
خوشبختانه انتشاراتی ما، برخلاف بسیاری از انتشاراتی‌‌های دیگر، سریع واکنش نشان داد؛ با سرمایه‌‌گذاری بجا در این بخش، خود را با بازار کتاب منطبق ساخت و برای مدتی کوتاه از این تغییر حتی سود برد. تازه از این بحران سر بلند کرده بودیم که پیشرفت‌‌ها و دستاوردهای جدید هوش مصنوعی در نوشتن متن، دردسر تازه‌‌ای برای ما ویراستاران شد. ناگهان نویسندگانی که تا دیروز با دست‌نوشته‌‌های خام و پر ایراد، محتاج کار تخصصی ما بودند، اکنون با متن‌هایی روان و ویرایش‌‌هایی حتی بهتر از کار ما، مغرور به ناشر مراجعه می‌کردند.
روزی رئیسم اثر جدید یکی از نویسنده‌‌هایی را که سال‌‌ها با ما کار می‌‌کرد، برای ویرایش به من سپرد. هنگام ویراستاری با تعجب دیدم که متن بسیار تمیز، روان و تقریباً بی‌‌نقص است. ناباورانه آن را دوباره با دقت بیشتری از نظر گذراندم. هیچ چیزی برای اصلاح وجود نداشت. شگفت‌‌زده به نزد رئیس رفتم و گفتم:
«… نثر این کارش با نثر سایر کارهایش از زمین تا آسمان فرق کرده. اصلاً احتیاج به ویرایش نیست. مثل اینکه جدیداً رفته هم دستور زبان را با دقت خوانده، هم زحمت خواندن از اول تا آخر چند رمان موفق کلاسیک را به خودش داده!»
رئیسم سرش را به مخالفت تکان داد و با لحن نگرانی گفت:
«نه. کاش این‌‌جوری بود! برایم تعریف کرد که رمانش را دیگر خودش به تنهایی نمی‌‌نویسد. اکثر کارهایش را هوش مصنوعی برایش انجام می‌‌دهد. پیامد تلخش این است که نه فقط انتشاراتی ما، بلکه تقریباً همه انتشاراتی‌‌ها در این مابین دیگر نیازی به ویراستار ندارند. خودت که خوب از وضع بد بازار کتاب خبر داری. کتاب‌‌خوان آنقدر کم و رقابت آنقدر زیاد شده که به سختی می‌‌توانیم این شرکت را سرپا نگهداریم. بعضی از شرکای ما پیشنهاد دادند اعلام ورشکستگی کنیم. شوربختانه از طرف آنها این وظیفه ناخوشایند به من محول شده تا به تو بگویم که بهتر است در بازار کار به دنبال شغل دیگری بگردی…»‌‌
ناگهان عرق سردی روی پیشانی‌‌ام نشست. انگار زمین زیر پایم دهان گشوده بود و من داشتم به اعماقی تاریک و تهی فرو می‌‌رفتم. سال‌‌ها کار و تجربه و مهارت که هیچ، حتی هویتم بر باد رفته بود.

وقتی به خانه آمدم، هنوز دوست‌‌دخترم از سر کار برنگشته بود. با بغضی فرومانده در گلو، روی مبل نشستم و افسرده به قفسه کتاب‌‌هایم خیره شدم. همه آنها را خوانده بودم، همه آنها را، سطر به سطر و صفحه به صفحه تا انتها، بعضی‌‌ها را حتی چند بار. ناگهان نگاهم روی نام کتابی از نویسنده‌‌ای که متن آخرین اثرش را ساعاتی پیش در محل کارم خوانده بودم، افتاد. خشمگین بلند شدم، آن را به دست گرفتم و دو صفحه‌‌ نخستش را از نظر گذراندم. نه تنها نشانه‌‌گذاری‌‌ها، بلکه اکثر جمله‌‌بندی‌‌ها و فضاسازی‌‌ا‌‌ش نیز کار من بود. جنون‌‌زده به پاره کردن تمام صفحاتش پرداختم. بعد کتابی دیگر از قفسه برداشتم، ویراستار آن نیز من بودم. تک‌‌تک صفحات آن را هم پاره‌‌پاره کردم و به سراغ کتاب‌‌های دیگر رفتم.
نمی‌‌دانم چه مدت سرگرم پاره کردن کتاب‌‌ها بودم که صدای فریادی در گوش‌هایم پیچید:
«چه شده؟ چرا توی تاریکی داری کتاب‌‌ها را پاره‌‌پوره می‌‌کنی؟»
به طرف صدا سر برگرداندم. دوست‌‌دخترم چراغ اتاق را روشن کرده بود و داشت دلواپس و نگران نگاهم می‌‌کرد. دور و برم را از نظر گذراندم؛ تمام کف اتاق پر از کتاب‌‌های تکه‌‌تکه شده بود. بغض فرومانده در گلویم ترکید. های‌‌های به گریه افتادم.

روزهای نخست بی‌‌کاری را با نوعی گیجی و بی‌‌حسی گذراندم. شب‌‌ها تا دیروقت خوابم نمی‌‌برد. بارها کتابی را به دست می‌‌گرفتم و شروع به خواندنش می‌‌کردم. اما، نگاهم تنها از سطری به سطری دیگر ‌‌می‌‌لغزید، بی‌‌آنکه مفهوم کلمات را دریابم. صبح‌‌ها، مثل همیشه هم‌‌زمان با دوست‌‌دخترم، سر ساعت شش صبح بیدار می‌‌شدم. او ساعتی بعد سر کار می‌‌رفت، من دوباره به رختخواب پناه می‌‌بردم. تمام روز فکر و خیال، تمام روز دلزدگی. تمام روز بیهودگی.
بعد از یک هفته، دوست‌‌دخترم، صبح موقع خارج شدن از خانه به مقصد محل کارش، بغلم کرد و گفت:
«عزیزم، دوست دارم غروب وقتی خانه می‌‌آیم، مثل گذشته، یک نیم ساعتی چشم‌‌به‌‌راهت باشم و هی به ساعت نگاه کنم که تو کی بر می‌‌گردی. سعی کن لطفاً، تمام روز را توی خانه نمانی یا حداقل موقع برگشتنم خانه نباشی، تا سیستم روانی‌‌ام از هم نپاشد.»
سپس لبانش را گذرا روی لبانم گذاشت و با عجله رفت. بی‌‌آنکه چیزی بگویم، حیرت‌‌زده به رختخواب برگشتم. «… چشم به‌‌راهت باشم… تا سیستم روانی‌‌ام از هم نپاشد»، این جملات او چندین بار چون پتکی سنگین بر ذهنم کوبیده شد. «… ای وای، مثل اینکه دارم به او آسیب می‌‌رسانم! بیچاره دارد از وضعیتم زجر می‌‌کشد»، با خود گفتم و در رختخواب دراز کشیدم. به‌‌زودی فکر و خیال، دل‌‌زدگی و بیهودگی مزمن که از چند روز پیش دچارش بودم، دوباره به سراغم آمد. نمی‌دانم چه مدت در این حالت بسر بردم که ناگهان به خود آمدم و دریافتم موقع ظهر است و من تمام نیمه‌‌روز را، به جای خوابیدن، به سقف اتاق زُل زده‌ام. از خودم بدم آمد. برخاستم و به زیر دوش رفتم. تصمیم گرفتم بر خلاف همیشه، دوش سرد بگیرم. بعد از چند لحظه‌‌ی کوتاه زیر آب سرد بودن، از زیر دوش بیرون پریدم، زود لباس پوشیدم و آپارتمان را بی‌‌مقصد ترک گفتم. مدتی بعد متوجه شدم که دارم به محل کارم نزدیک می‌‌شوم. وحشت‌‌زده مسیرم را عوض کردم. «حواسم کجاست؟ چرا طرف شرکت؟ لعنت به خودم! من که اخراج شدم»، با خود گفتم و تصمیم گرفتم سری به پدر و مادرم بزنم.
چند ساعتی نزد آنها بودم. هر دو از شنیدن خبر بی‌‌کاری من ناراحت شدند. مادرم دلداریم داد که حتماً به‌‌زودی در شرکتی دیگر برایم کاری پیدا خواهد شد. برعکس او پدرم شدیداً به انتقادم پرداخت:
«… به تو نگفته بودم دانشگاه را ول نکن؟ حرفم را گوش نکردی و ‌‌گفتی شغل ایده‌‌آلت را پیدا کردی. تازه دانشگاه را هم اگر تمام کنی، آن‌‌موقع هم سراغ همین شغل می‌‌روی. مامانت شاهد است، بارها گفتم پسر، کتاب خواندن و اصلاح نوشته دیگران شغل نیست، هر خنگی می‌‌تواند این کار را بکند. درسَت را تمام کن، آن‌‌وقت حداقل معلم و کارمند دولت می‌‌شوی. حالا جورش را بکش. سی و هشت سالت است، نه تشکیل خانواده دادی، نه مدرکی داری، نه شغلی. به این می‌‌گویند بی‌‌عرضگی کامل …»
مادرم به پشتیبانی از من برخاست:
«ساکت باش! بی‌‌عرضه خودت بودی. این‌‌همه سر بچه‌‌ام غُر نزن! آره، تو وقتی سی و هشت سالت بود، شغل و زن و بچه داشتی، اما نصف درآمدت را صرف عیاشی و عرق‌‌خوری می‌‌کردی. اگر نصف دیگرش را به زور از تو نمی‌‌گرفتم و خودم هم سر کار نمی‌‌رفتم، زندگی ما نمی‌‌چرخید. بچه‌‌ام از مدرسه وقتی می‌‌آمد خانه، بدو می‌‌رفت یا توی رستوران و پمپ بنزین کار می‌‌کرد، یا که به بچه‌‌های دیگر درس می‌‌داد. تو اگه عُرضه داشتی، نمی‌‌گذاشتی پسرت هم درس بخواند، هم برود سر کار. دانشگاهش را ول کرد چون خرج تحصیلش را خودش باید درمی‌آورد. بچه‌‌ام، مثل مادرش، همیشه روی پای خودش ایستاد و یک کاری پیدا کرد، باز هم پیدا می‌‌کند. صبر کن، می‌‌بینی!»
عصبانی از نق‌‌زدن‌‌های پدر، فقط با مادرم خداحافظی کردم و به‌‌طرف خانه به راه افتادم. بین راه تصمیم گرفتم فوراً برای پانزده انتشاراتی تقاضای کار بفرستم. پانزده تقاضای کار، سمبل پانزده سال تجربه ازدست‌‌رفته در شغلی که دیگر شغل نبود، به این امید که شاید هنوز امکان آن باشد نزد یک انتشاراتی دیگر کاری بیابم، تا به پدرم بقبولانم، انتخاب من درست بوده است.
پس از فرستادن تقاضای کار، چند ساعتی به قدم زدن پرداختم. هنگام غروب، مثل گذشته، درست نیم‌‌ساعت بعد از دوست‌‌دخترم به خانه برگشتم. با دیدنم خوشحال به استقبالم آمد. اول عاشقانه مرا بوسید، بعد تنگ در آغوشم گرفت و با هیجان گفت:
«عاشقتم، عزیزم! مثل همیشه عاشقتم. بالاخره بعد از یک هفته از خانه بیرون رفتی. نمی‌‌دانی چقدر خوشحالم کرده‌‌ای.»
برایش از بازدید پدر و مادرم گفتم، البته نق زدن‌‌های پدرم سانسور شد. خبر فرستادن تقاضای کار برای پانزده شرکت انتشاراتی غافلگیرش کرد.
آن شب دوباره هم‌‌زمان با هم به رختخواب رفتیم. حدود یک هفته بود که با هم نخوابیده بودیم. میل شدیدی به هم‌‌آغوشی در جان ما می‌‌جوشید. عاشقانه مثل همیشه شروع کردیم، اما، وقتش که رسید، آلتم به ناگهان خوابید. وحشت تمام وجودم را فرا گرفت. هرگز چنین اتفاقی برایم نیفتاده بود. دوست‌‌دخترم متعحب گفت:
«اِه! چه شده؟ همین چند ثانیه پیش بیدار بود که! بگذار ببینم …»
خوشبختانه به‌‌زودی بیدار شد. از نو شروع کردیم، اما …
«چیز مهمی نیست، عزیزم. خوب می‌‌شود. حتماً از فشار شدید عصبی این روزهای تو است. بگذار … نگاهش کن! دوباره بیدار شد … ای وای خدایا، باز خوابید! این چه‌‌اش است امشب؟»
صبح هم‌‌زمان از خانه خارج شدیم. او به طرف محل کارش، من به سوی مطب پزشک.
دکتر هم معتقد بود که اصلاً جای نگرانی جدی نیست. فشار روانی ناشی از اخراج و ترس از بیکاری و آینده‌‌ی مبهم، موجب اختلال زودگذر آلت تناسلی من گشته است.
چند ماه گذشت، اما به هیچ‌‌کدام از پانزده تقاضای کارم پاسخی داده نشد. آلتم نیز همچنان سر موقع جا می‌‌زد و به وحشتم می‌‌افزود. تصمیم گرفتم به کار در شغلی دیگر بپردازم. نزد مؤسسه‌‌ای برای دریافت “مدرک تاکسیرانی” ثبت‌‌نام کردم. این آسان‌‌ترین شغلی بود که از عهده‌‌اش برمی‌‌آمدم و می‌‌توانست دومین شغل دلخواهم باشد، چرا که هنگام انتظار برای مسافر، همیشه وقتی برای کتاب خواندن بود. بایستی مدتی در کلاس درس حضور می‌‌یافتم. بعد از چند روز متوجه شدم، به دلیل عدم تمرکز ذهنی، از درس چیزی نمی‌‌فهمم. با این‌‌که کلی پول برای ثبت‌‌نام و تهیه وسایل آموزشی پرداخته بودم، از ادامه این دوره‌‌ی کارآموزی دست کشیدم.
بالاخره روزی دوست‌‌دخترم نتوانست بیش از این تحملم کند و خواست تا برای مدتی جدا زندگی کنیم. شوک‌‌زده از تصمیم او، خانه را با همه وسایل برایش گذاشتم و مستأصل نزد پدر و مادرم برگشتم.
آن روزها از نظر روحی چنان درهم‌‌شکسته‌‌ بودم که ابتدا نتوانستم و بعد دیگر حتی نخواستم، در بازار کساد خانه، آپارتمانی جستجو کنم. از طرف دیگر تحمل پدرم کم‌‌کم برایم امکان ناپذیر شد. به همین دلیل روزی به مادرم گفتم که برای مدتی به مسافرت می‌‌روم. کوله‌‌پشتی و کیسه‌‌خوابی برداشتم و ابتدا در دو شهر دیگر، ولی بعد در شهر زادگاهم بی‌‌خانمانی پیشه کردم. البته دوستانی داشتم که اگر از وضعم مطلع می‌‌گشتند، بی‌‌تردید کمکم می‌‌کردند، اما شرمم ‌‌آمد با یکی از آنها تماس بگیرم.

بعد از حدود سه سال بی‌‌خانمانی، به کمک یک موسسه خیریه، اتاقکی نصیبم شد. در پی آن با مشاوره مؤثر زن مددکاری که آنجا کار می‌‌کرد، توانستم از زیر آوار سنگین‌‌ترین شکست زندگی‌‌ام سرم را بالا بگیرم و با دیگران نیز محتاطانه رابطه برقرار کنم. در انتها با یکی از دوستان قدیمی‌‌ام تلفنی تماس گرفتم و ماجرایم را برایش تعریف کردم. گفتم فعلاً نمی‌‌خواهم با سایر دوستان و آشنایانم ارتباطی داشته باشم. از او هم هیچ کمکی نمی‌‌پذیرم، جز این‌‌که ماهی یکی دو بار، مثل گذشته،‌‌ در یک قهوه‌‌خانه بنشینیم و گپ بزنیم.
به دلایلی شخصی، اسم این دوستم را ب می‌‌گذارم. ما دو نفر و دوست دیگری به نام ک دوران دبیرستان را با هم گذراندیم. تنها نقاط مشترک من و آنها گرفتن نمرات خوب و خواندن کتاب‌‌، بویژه رمان بود. از آنجا که آنها از خانواده‌‌های مرفه‌ای می‌‌آمدند، امکاناتی زیادتر و علایق مشترک بیشتری داشتند و رابطه‌‌شان نیز با یکدیگر نزدیک‌‌تر و عمیق‌‌تر بود. برعکس آنها من، نه تنها آخرهفته‌‌ها، بلکه حتی هر روز نیز ساعاتی از غروب را باید کار می‌‌کردم.
تنها برتری ناچیزم نسبت به این دو هم‌‌کلاسی، کمی بهتر بودن وضعیت درسی‌ام بود. این امتیاز کوچک در ابتدا موجب رفتار ناشایست و تحقیرآمیزشان می‌‌شد. من به جای دامن زدن به این چشم‌‌هم‌‌چشمی و حسادت و خودبرتربینی آنها، سعی کردم با ستایش و تحسین به استعداد، خصوصیات مثبت و امکانات‌‌شان نگاه کنم و با آنها رابطه‌‌ای برابر و دوستانه بوجود آورم. با گذشت زمانی کوتاه آن دو نیز بالاخره به تلاش‌‌های صادقانه‌‌ام پاسخ مثبت دادند و با هم دوست شدیم.
بعدها ب در دانشگاه رشته مکانیک خواند، ابتدا مهندس شد و سپس حتی دکترا هم گرفت. من فقط سه ترم ادبیات خواندم و با یافتن شغل مورد علاقه‌ام، تحصیل را نیمه‌‌کاره رها کردم. ک هم مثل من ابتدا چند ترم ادبیات خواند، بعد مدتی به سراغ موسیقی رفت، این رشته تحصیلی را هم ادامه نداد و چند ترم را با رشته‌‌های سیستم‌‌های اطلاعاتی مدیریت، اقتصاد و رشته‌‌های دیگر گذراند. با این‌‌همه، در انتها او نیز مثل من، بدون مدرک، دور تحصیل و دانشگاه را خط کشید. ناگفته نماند که او در این مابین به کمک من که اکنون ویراستار مجربی بودم، رمان عشقی پرخواننده‌‌ای منتشر کرد. با شهرتی که بوسیله این کتاب نصیبش گشت، در انتخابات شورای شهر کاندید شد، به آسانی به شورا راه یافت و خیلی زود از زدوبندهای سیاسی و اقتصادی دست‌‌اندرکاران شهر تجربه‌‌ها آموخت و برای خود موقعیت‌‌های مناسب مالی فراهم آورد.
ما سه نفر بعد از پایان دبیرستان تا زمانی که هنوز بی‌‌خانمان نشده بودم، حداقل ماهی یک‌‌بار در قهوه‌‌خانه‌‌ای می‌‌نشستیم و هنگام لذت بردن از صرف نوشیدنی با هم گفتگو می‌‌کردیم. در این مابین موضوع مورد علاقه مشترک بین من و آنها تنها به گفتگو در مورد کتاب‌‌های جدید تقلیل یافت. اما، موضوعات مشترک بین آنها بیشتر و گسترده‌‌تر شده بود. با همان شور و هیجان خاص دوران دبیرستان، اکنون در هر دیدار از تیم‌‌های فوتبال، از ماجراهای عشقی کوتاه‌‌مدت، از جدیدترین اتومبیل‌‌ پرسرعت، از تشکیل خانواده، از خرید خانه، و از نوسانات روزانه نرخ “دکس”، “داو جونز” و … “بیت‌‌کوین” می‌‌گفتند.
دوستم ب در این دیدار برایم تعریف کرد که همسر سابق دوست ما ک، که خیلی وقت پیش از او جدا شده بود، حدود یک سال پیش، بعد از گذراندن یک دوره کوتاه اما دردناک مریضی، از دنیا رفته است. می‌‌گفت ک قبل از فوت او، همسر سابقش را، به کمک تنها فرزند مشترک‌‌شان، متقاعد ساخته بود تا هر دو به خانه‌‌اش نقل مکان کنند، و به این ترتیب با از خودگذشتگی تا لحظه مرگ از او پرستاری کرده است. متأثر از این اتفاق دردناک، به ب گفتم تا از طرف من به ک بگوید که از درگذشت مادر دخترش بسیار غمگین هستم. اما، فعلاً نمی‌‌توانم با او تماس بگیرم.

دیروز غروب دوستم ب به من زنگ زد و گفت که دوست مشترک ما ک پیش او هست و اصرار دارد یا من پیش آنها بروم، یا آن دو نزد من بیایند. به هیچ وجه نمی‌‌خواستم به نزدشان بروم. از خانه مجلل، از دوستان و آشنایان، از شیوه زندگی‌‌ و روابط خانوادگی‌‌شان خوشم نمی‌‌آمد. این را آنها به خوبی می‌‌دانستند. می‌‌دانستند که این رویکرد من نه از روی حسادت، بلکه از روی پرنسیب‌‌های اخلاقی است. از طرفی دیگر اصلاً میل نداشتم در حال حاضر کسی نزدم بیاید و به قول بعضی‌‌ها فقر و فلاکتم را ببیند. مستأصل گفتم:
«ولی، ولی اتاقم واقعاً خیلی کوچک است!»
مثل همیشه خودمانی و شوخی‌‌کنان گفت:
«بی‌‌خیال، اگر اتاقت آنقدر بزرگ باشد که تو خرس گنده تویش جا بگیری، برای ما دو تا خرگوش هم تویش جایی پیدا می‌‌شود.»
نیم ساعت بعد زنگ در اتاقکم به صدا در آمد. بی‌‌میل و شرمیگن بازش کردم. طبق خواهش من که خواسته بودم برایم هیچ هدیه‌‌ای نیاورند، خوشبختانه ب چیزی در دست نداشت، اما ک چمدان کوچکی در دستش بود. ب، پیش از آن‌‌که داخل شود، گفت:
«من به ک چند بار گفتم که تو دوست نداری ما چیزی با خودمان بیاوریم. توی کله‌‌اش نرفت و می‌‌گوید این چمدان یک چمدان معمولی نیست، برای همین آن را بایستی با خودش بیاورد.»
از دیدن‌‌شان چنان خوشحال بودم که توضیح ب و چمدان ک را چندان جدی نگرفتم. حدود سه سال بود که ما سه نفر کنار هم ننشسته بودیم. ناگهان حس کردم که در این مدت، بیشتر از دوست‌‌دختر پیشینم، آنها را در زندگیم کم داشته‌ام. دوستی ما مثل ماهی بود، هر وقت آن را از آب می‌‌گرفتی، تازه به نظر می‌رسید.
ک بعد از در بغل گرفتن و احوال‌‌پرسی، روی یکی از دو صندلی زواردررفته نشست و با نگاهی کوتاه به وسایل اندک و ناچیز اتاقکم، با دلگیری گفت:
«پسر، اگر بدانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود! این‌‌همه مدت کجا بودی؟ تلفنت قطع بود. مجبور شدم چند بار پیش پدر و مادرت بروم. آن بیچاره‌‌ها هم خیلی نگرانت بودند. می‌‌گفتند بعد از جدایی از دوست‌‌دخترت، مدت کوتاهی پیش آنها بودی و بعدش یک‌‌هو غیبت زده. فقط روز تولد و موقع سال نو به آنها زنگ می‌زنی. پدرت می‌‌گفت به خاطر از دست دادن کارت به این روز افتادی. مادرت می‌‌گفت دوست‌‌دخترت دیوانه‌‌ات کرده. چه‌‌ات است؟ چرا ما را این‌‌همه مدت از خودت بی‌‌خبر گذاشتی؟ من و ب آن‌‌موقع‌‌ها، چند بار به‌‌ات گفتیم که فقط به یک زن و به یک شغل آویزان نشو، آخرش بد می‌‌بینی؟ این چه بلایی است که سر خودت آوردی؟ چرا این قدر زود وا دادی و به این روز افتادی؟»
ب که ساکت روی صندلی زواردررفته دیگر نشسته بود، با شوخ‌‌طبعی همیشگی‌‌اش اعتراض‌‌کنان گفت:
«اذیتش نکن، ک. ما برای گِله ‌‌کردن اینجا نیامدیم. هر چه بود گذشت. مهمش این است که سه تایی حالا دوباره با هم هستیم. هی، مرد حسابی! گلویم خشکید. توی این خانه یک جرعه شراب پیدا نمی‌‌شود؟»
خوشم آمد؛ از مداخله‌‌اش خوشم آمد. از تختخواب که به جای صندلی رویش نشسته بودم، بلند شدم و گفتم:
«اگر توانستید، من را ببخشید! موضوع فقط بیکاری و جدایی نبود؛ با آنچه که توی دنیا می‌‌گذرد مشکل پیدا کرده‌‌ام. اما، باور کنین که هرگز فراموش‌‌تان نکردم. فقط نخواستم با مشکلاتم مزاحم شماها بشوم. می‌‌بینید که، همین‌‌که یک ذره اوضاع و احوالم خوب شد، تماس گرفتم. متاسفانه اینجا نوشیدنی، بجز آب و چای، فقط یک بطری شراب رُز دارم.»
«شراب رُز؟ اینکه نوشیدنی خانم‌‌هاست! نکند خبرهایی است؟»، ک با خوشحالی پرسید. در جوابش ب شوخی‌‌کنان گفت:
«اَه‌‌ ک، تو امشب چقدر گیر می‌‌دهی! حتماً خریده تا با خانمی بنوشدش. بیارش داداش، بیارش! در بیابان کهنه کفش هم نعمت است.»
از گنجه اتاقکم تنها بطری شرابی را که چندی پیش خانمی برایم هدیه آورده بود، بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. بعد، با خجالت از نداشتن گیلاس مخصوص شراب، دو لیوان و یک استکان معمولی را هم کنارش قرار دادم. ب بطری را در دست گرفت و پرسید:
«سرواکن چی؟»
«اوه، متأسفم. ندارم.»
«پس چه طور بازش می‌‌کنی؟»
«من خیلی وقت است که لب به شراب نزدم.”
«بدهش من. من می‌‌دانم این بطری چطور باز می‌‌شود.»
ک بطری شراب را از ب گرفت و در حالی‌‌که با دست‌‌هایش آن را به آسانی باز می‌‌کرد، مغرور گفت:
«نگاهش کن، چوب‌‌پنبه ندارد، چون هزینه تولیدش زیاد می‌‌شود. سرش را مثل سر یک بطری آب می‌‌چرخانی و بازش می‌‌کنی. همین. شیر فهم؟»
«عجب! این‌‌جوریش را تا حال ندیده بودم.»

بعد از نوشیدن جرعه‌‌ای شراب به سلامتی دیدار دوباره، ک رو به من گفت:
«می‌‌شود یک خواهشی از تو بکنم؟»
«حتماً، بفرما! چه خواهشی؟»
«بیا تو هم مثل من این شهر شلوغ لعنتی را ترک کن! من هم اینجا آن اواخر چندان خوشبخت نبودم. به همین خاطر ترکش کردم. همین امشب با من بیا برویم خانه ما. کلی جا داریم. من و دخترم تنها تویش زندگی می‌‌کنیم. دوست‌دخترم توی خانه خودش با بچه‌‌هایش زندگی می‌‌کند. فقط آخرهفته‌‌ها همدیگر را می‌‌بینیم. دخترم آرزویش است یک بار دیگر تو را ببیند. آن داستان پیش‌‌پاافتاده و درهم‌‌برهمی که تو رویش کار کرده و واسه‌‌ام منتشرش کرده بودی، یادت هست؟»
«به خودت کم‌‌لطفی نکن! داستان عاشقانه خوبی بود. اثرت حرف نداشت، وگرنه مورد استقبال خواننده‌‌ها قرار نمی‌‌گرفت. من فقط آن را ویرایش کردم و ساختارش را سامان دادم. هیچ می‌‌دانی توی پانزده سال ویراستاری چند تا از این آثار را بازنویسی و اصلاح کردم؟ خوب، شغلم این است.»
«شغل، آفرین! چیز خوبی گفتی؛ شغلت این است، یعنی تو برای این کار ساخته شده‌‌ای. دخترم آن کتاب را خوانده و تصمیم گرفته، مثل بابایش، نویسنده بشود. تا حالا کلی داستان کوتاه و یک رمان هم نوشته که بیشتر در مورد مادرش و دنیای زن‌‌هاست. یک فیلمنامه‌‌اش حتی جایزه گرفته. عجوبه است، هیچی نشده هشتاد و هفت هزار فالوور دارد. در نوشتن واقعاً خیلی با استعداد است. بیا به رمانش یک نگاهی بینداز و یک کم کمکش کن! ترتیب انتشارش را خودم می‌دهم.»
«مرسی. فعلاً نه. شاید بعداً.»
«پس، پس، اهَ‌‌، اَه‌‌، به من بگو، به من بگو چه کار کنم تا تو دوباره همان باشی که بودی!»
«نگرانم نباش، ک. هیچی‌‌ام نیست. فقط با این اجتماع و دنیای درب و داغانی که تویش داریم زندگی می‌‌کنیم نمی‌‌توانم کنار بیایم. هر گوشه‌‌اش را نگاه می‌کنی، فقط فقر، فقط فلاکت، فقط حیله و دروغ و کلاه‌‌برداری و ثروت‌‌اندوزی و غارت. دولت‌‌ها، همه عوض رسیدن به وضع فلاکت‌‌بار مردم کشورشان، دیوانه‌‌وار سرگرم افزایش تسلیحات نظامی‌‌اند، همه دارند بر طبل جنگ می‌‌کوبند. محیط زیست ما را دیگر فراموش کن. راستش را اگر بخواهی، اصلاً نمی‌‌خواهم عضوی از این اجتماع و این دنیای گندزده باشم. رادیو، تلویزیون، روزنامه‌‌ها، اینترنت، شبکه‌‌های اجتماعی، سلبریتی‌‌ها و سیاستمدارهای بی‌‌وجدان و جیره‌‌خوار کنسرن‌‌ها، همه‌‌شان حالم را به‌‌هم می‌‌زنند.»
«تو فکر می‌‌کنی این‌‌هایی که گفتی، فقط حال تو یکی را به‌‌هم می‌‌زنند؟ این روزها دیگر کمتر کسی است که از این آت و آشغال‌‌ها اشباع‌‌ نشده و دل‌‌زده نباشد. همه می‌‌دانند که ما اسیر مُشتی کنسرن‌‌ و تکنوفئودال‌‌های سیری‌‌ناپذیر‌‌ هستیم. ولی فعلاً هیچ کاری از دست ما ساخته نیست. باید این زندگی را یک‌‌جوری ادامه داد. شاید فردا معجزه‌‌ای رخ داد و این خون‌‌خوارها سر عقل آمدند و فهمیدند که این‌‌جوری نه تنها بشریت را، بلکه سیاره زمین را هم دارند از بین می‌‌برند؛ آن‌‌وقت دیگر هیچ‌‌کس جایی برای زندگی کردن نخواهد داشت، حتی نوه‌‌ها و نبیره‌‌های خود آنها.»
«من نگفتم تنها کسی هستم که با این زندگی، که در واقع بردگی است، نمی‌‌توانم کنار بیایم. توی این چند سال، بین به اصطلاح “خیابان‌‌خواب‌‌ها”، با آدم‌‌هایی آشنا شدم که قبلاً هرگز تصورش را نمی‌‌کردم آنها هم یک روزی بی‌‌خانمان بشوند؛ از جمله یکی از نویسنده‌‌هایی که خودم قبلاً دو تا از کتاب‌‌هایش را ویراستاری کرده بودم. دیگر نه می‌‌نویسد نه می‌‌خواند. می‌‌گوید کتاب‌‌هایی که بیرون می‌‌‌‌آید، همه‌‌اش شاهکار هوش مصنوعی است. با وکیلی آشنا شدم که از سیستم قضایی بالاآورده و نمی‌‌خواهد بیشتر از این وکیل مدافع یک مشت آدم دروغگو و دغلکار باشد. ژورنالیست بیکاری را دیدم که از دروغ رسانه‌‌ها فرار کرد و …»
ب وسط حرفم دوید، لیوان شرابش را به استکانم زد و شوخی‌‌کنان گفت:
«اگر می‌‌خواهی تشویق‌‌مان کنی که ما هم به‌‌ تو بپیوندیم و خیابان‌‌خواب بشویم، خداییش من یکی آماده‌‌ام، داداش. چندی پیش، یک شبه صد هزار یورو با سقوط “بیت‌‌کوین” ضرر کردم. فدای سرت! به سلامتی!»
ک هم لیوانش را بالا گرفت و جدی گفت:
«به سلامتی! من هم کلی باختم. بی‌‌خیال. بازی است دیگر. همیشه که نمی‌‌شود برد؛ بعضی وقت‌‌ها آدم می‌‌بازد. همین. اما، زندگی آنقدر کوتاه‌‌ است که اصلاً ارزش ندارد آدم غصه بخورد و خودش را زجر بدهد. ما همه یک روزی حسابی می‌‌بازیم، یعنی همه چیز را تمام و کمال می‌‌بازیم، آن‌‌ هم وقتی است که می‌میریم. تا آن‌‌وقت بایستی خوب زندگی کرد. خوب زندگی نکردن یعنی دو بار مردن؛ بهتر بگویم، قبل از مرگ مردن. من یکی نمی‌‌خواهم دو بار بمیرم. همان یک‌‌بارش واسه‌‌ام کافی است. تو هم از خر شیطان بیا پایین و پا شو برویم پیش من!»
قبل از آنکه چیزی بگویم، ب پیش‌‌دستی کرد و گفت:
«اصرار نکن، ک. همین‌‌طور که گفت، مشکلش خانه و کار و پول و خوب یا بد زندگی کردن نیست. به این مشکل می‌‌گویند “بحران میان‌‌سالی”. از دست من و تو هم برایش هیچ کاری ساخته نیست. فقط سه نفر می‌‌توانند کمکش کنند؛ یکی خودش، یکی یک روانشناس خوب، یکی هم یک زن مهربانی که گروه خونش به‌‌اش بخورد. داداش، بیا مدتی با هم زندگی کنیم! من هم مثل تو تنها هستم. هر دو تا بچه‌‌هایم با مادرشان زندگی می‌‌کنند و ماهی فقط چند روز می‌‌آیند پیش من. از من می‌‌شنوی، کار ویراستاری و خواندن رمان را بگذار کنار. حالا دیگر کی کتاب می‌‌خواند؟ من یکی که قبلاً مثل تو خوره کتاب بودم، چهار پنج سال است یک کتاب هم توی دستم نگرفتم. اگر بخواهی، پیش یک روانشناس خوب برایت وقت می‌‌گیرم. بعد از جدایی و جنگ و جدال قضایی با زنم، وضع روحیم آنقدر بد بود که یک شب در یک مسافرت کاری، توی هتلی رگ دستم را زدم. مست بودم و دیگر حوصله زندگی را نداشتم. توی همان لحظه به فکر شما دو تا افتادم. شماره تلفن تو قطع بود. به ک زنگ زدم و خواستم با او خداحافظی کنم. بقیه را از خودش بپرس. دو سال و نیم رفتم پیش روانشناس و برایش از خودم و گرفتاری‌‌هایم گفتم. تراپی خیلی کمکم کرد، به تو هم حتماً کمک می‌‌کند. فقط به شغل قبلی‌‌ات دیگر فکر نکن، وجود ندارد. این تصورت که شغل آدم هویت آدم است، شاید صد سال پیش درست بود. امروز خیلی‌‌ها سه چهار بار شغل عوض می‌‌کنند. آدم می‌‌رود سر کار تا پول در بیاورد و با آن زندگیش را بچرخاند. این شغل نشد، آن شغل، آن شغل نشد، یک شغل دیگر. هر وقت خواستی سر کار بروی، به‌‌ من بگو، خودم برایت یک کار آسان و پردرآمد پیدا می‌‌کنم.»
«تراپی. آره، آره، تراپی. ب خوب گفت. هم من، هم دخترم، حدود یک سال است که پیش روانشناسی تحت معالجه‌‌ایم. من قرص ضدافسردگی هم می‌‌خورم. دوست‌‌دخترم خودش دکتر اعصاب است. او به ما توصیه کرد برویم تراپی. امروز کمتر کسی است که پیش یک روانشناس نرود یا قبلاً پیشش نبوده باشد. کار و زندگی و روابط بین ما آدم‌‌ها آنقدر پیچیده شده، که نابغه‌‌ترین آدم هم گاهی وقت‌‌ها به مشاوره و گفتگو با یک آدم غریبه و بی‌‌طرف که شغلش گوش دادن باشد، احتیاج دارد. تو هم برو پیش یک همچون آدمی. بعد از یک مدت تراپی، حالت بهتر می‌‌شود و یاد می‌‌گیری که این دو سه روز عمر را زیاد سخت نگیری و یک‌‌جوری با این دنیا کنار بیایی. همین. اصلاً می‌‌دانی چیست؟ نوشتن هم خودش یک جور تراپی است. بیا پیش من و بنشین بنویس. یک اتاق که هیچ، هرچه دلت خواست را در اختیارت می‌‌گذارم تا با خیال راحت بنشینی و همه چیزهایی که در عرض این چند سال توی خیابان‌‌ها دیدی را روی کاغذ بیاوری. به جان من، بهترین کتاب سال می‌‌شود. کلی به فروش می‌‌رود. من بیشتر از چهارصد و هشتاد هزار “فالوور” دارم. چهار خط تبلیغ در مورد کتابت بنویسم، میلیونر می‌‌شوی.»

خنده‌‌ام گرفت. نمی‌‌دانم این از تأثیر شراب بود، یا از دیدن حُسن نیت و صمیمتِ بی‌‌ریا دوستان قدیمی‌‌ام. شروع کردم به قاه‌‌قاه خندیدن. ب خوشحال از سرخوشی من به شوخی گفت:
«اهه، زهرِ مار! ببین دارد هرهر می‌‌خندد! مرد حسابی، مهمانی گفتن، میزبانی. پذیرایی‌‌ات کو؟ یک بطری شراب دیگر بیاور ببینیم!»
در حالیکه به سختی سعی می‌‌کردم جلو خنده‌‌ام را بگیرم، گفتم:
«شرمنده. فقط همین یک بطری شراب را داشتم. اگر زودتر می‌‌دانستم که پیشم می‌‌آیید، قبلاً دو سه بطری می‌‌گرفتم.»
«من هیچی حالی‌‌ام نمی‌‌شود. امشب می‌‌خواهم مثل گذشته‌‌ها تا خرخره شراب بخورم. پا شو، پا شو! یا وسایلت را جمع کن برویم پیش من، یا که بدو از رستوران یا کیوسکی دو بطری شراب بگیر بیاور!”
خنده امانم را برید. غش‌‌غش خندان، با لحنی توأمان شوخی و جدیت گفتم:
«دور شراب‌‌خوری را امشب باید خط بکشیم. من مستم. فکر می‌‌کنم بهتر است یواش‌‌یواش پا شوید بروید سر کار و زندگی‌‌تان.»
ب متعجب پرسید:
«با دو گیلاس شراب مست کردی؟ تو که آن‌‌وقت‌‌ها با دو بطری‌‌اش تازه شنگول می‌‌شدی!»
«آن‌‌وقت‌‌ها آره. اما، من بعد از یک‌‌سال و نیم، تازه چند دقیقه قبل، آن هم به سلامتی دیدن شماها، لب به الکل زدم.»
«باورم نمی‌‌شود. پس، این‌‌همه وقت سرما را توی خیابان چطور تحمل می‌‌کردی؟»
«آن اوایل داشتم با الکل حسابی زیاده‌‌روی می‌‌کردم، تا اینکه یک‌‌بار، بعد از مدت‌ها، به دیدار پدر و مادرم رفتم. مادرم با دیدنم وحشت‌‌زده گفت که درست مثل پدرم به نظر می‌‌رسم. این واکنش او من را به یاد نوجوانی‌‌ام انداخت؛ پدرم در مصرف الکل زیادروی می‌‌کرد. مادرم همیشه با او دعوا داشت. آن‌‌موقع‌‌ها با خودم عهد بسته بودم که هرگز مثل پدرم نشوم. اما حالا وحشت‌‌زدگی مادرم نشان می‌‌داد که کپی او شده‌‌ام. همان‌‌ لحظه تصمیم گرفتم ‌‌مدتی جلو خودم را بگیرم. درست می‌‌گویی، تحمل سرما در خیابان، آن هم موقع زمستان، واقعاً سخت و بعضی وقت‌‌ها غیرممکن است. اما، هستند بی‌‌خانمان‌‌هایی که اصلاً لب به الکل نمی‌‌زنند.»
ک از جایش برخاست. ناگهان ترس برم داشت که نکند حرفم را جدی گرفته و دلخور می‌‌خواهد برود.
«بنشین، ک! لطفاً بنشین! شوخی کردم، بابا. دلخور نشو! الان می‌‌روم، ده دقیقه دیگر با دو بطری شراب برمی‌‌گردم.»
ک به طرف چمدانش رفت و جدی پرسید:
«می‌‌خواهید برایتان از چمدانم یک بطری شامپاین معجزه کنم؟»
من، از طرفی خوشحال از نرنجیدنش و از طرفی دیگر متعجب، چیزی نگفتم. ب نگاهی تحسین‌‌آمیز به ک و چمدانش انداخت و با خوشحالی گفت:
«آفرین، ک! دمت گرم! خوب شد که حرفم را گوش نکردی و این چمدان کذایی‌ات را با خودت آوردی. اوه… شامپاین! نیکی و پرسش؟»
«پس چشم‌‌هایتان را ببندید و تا نگفتم بازش نکنید!”
به تقلید از ب من هم چشم‌‌هایم را بستم. صدای باز شدن چمدان و گذاشتن چیزهایی روی میز کوچک اتاقکم شنیده شد. در پی آن ک گفت که چشم‌‌ها را باز کنیم. سه گیلاس باریک و شیکِ مخصوص شراب و یک بطری شامپاین اصل روی میز محقرم چشم‌‌های‌‌ ما را خیره کرد. ب با اشتیاق گفت:
«اوه‌‌! دمت گرم، ک! تو چقدر کاردُرستی! همیشه آدم را غافلگیر می‌‌کنی. حالا نگو که چمدانت پر از بطری شامپاین است!»‌‌
«پس چه؟ تا دلت بخواهد. همان‌‌طورکه قبلاً به‌‌ات گفتم، این چمدان یک چمدان معمولی نیست، بلکه چمدانی جادویی از هنر لذت بردن، و ارتقاء حافظه رو به زوال ماست. همین. البته با چند تا شگرد. من سه ماه، پیش یک استاد شعبده‌‌باز معروف، ترفند و تکنیک شعبده‌‌بازی یاد گرفتم. بگذریم از پول هنگفتی که این شارلاتان بابت هر کلکش، از من و شرکت‌‌کننده‌‌های دیگر به جیب زد.
هنوز اولین گیلاس شامپاین را تا ته سر نکشیده بودیم که ک از من پرسید:
«می‌‌خواهی این چمدان جادویی، با کُلی شگرد شعبده‌‌بازی، مال خودت باشد؟»
فکرم پیش توضیحاتش در مورد چمدان نبودن چمدانش بود. بی‌‌میل گفتم:
«نه، مرسی. اصلاً علاقه‌‌ای به تصاحب و داشتن چیزی ندارم.»
ب با اشتیاق گفت:
«بده‌‌اش به من! حالا که نمی‌‌خواهد، بده‌‌اش به من! شگردهای شعبده‌‌بازی و نمی‌‌دانم “ارتقاء حافظه رو به زوال” پیش‌‌کشِ خودت. فقط همین شامپاین از داخلش درآوردن را یادم بده، لطفاً!»
«نه. به درد تو نمی‌‌خورد. این چمدان فقط به درد کسانی می‌‌خورد که اهل نوشتن هستند. می‌‌خواهی یا نه؟»
ک دوباره از من پرسید.‌‌ باز پیشنهادش را نپذیرفتم. او با دیدن عدم تمایلم، موضوع را عوض کرد و گفت که چند روز پیش سال‌‌روز مرگ همسر سابقش بوده و دخترش خواسته یک مراسم سالگرد، با شکوه‌‌تر از مراسم خاک سپاری، برایش برگزار کنند.
ب رو به من کرد و گفت:
«آره، چرا نه. ایده خوبی است. بیا با هم برویم!»
ک گفت:
«متاسفانه سالگردش را گرفتیم.»
ب با دلخوری گفت:
«خوب، خبرم می‌‌کردی، ک. من حتماً می‌‌آمدم.»
ک پوزش‌‌طلبان گفت:
«نمی‌‌شد. یعنی دخترم در واقع همه کاره مراسم بود و مهمان‌‌ها را او انتخاب کرد.
ب لحظه‌‌ای به فکر فرو رفت و بعد مردد گفت:
«اوه… که این‌‌طور! دخترت عمویش را دعوت نکرد. حالا می‌‌فهمم. ببینم ک، جریانش چیست؟ میانه من و دخترت همیشه خیلی خوب بود. اما، یک چند وقتی است، هر وقت به خانه‌‌تان زنگ می‌‌زنم و او گوشی را بر می‌‌دارد، بر عکس گذشته‌‌ها که کلی از خودش برایم می‌‌گفت، سریع گوشی را به تو می‌‌دهد، یا اگر نباشی، با من سرد برخورد می‌‌کند و مکالمه تلفنی ما خیلی زود تمام می‌‌شود.»
«نمی‌‌دانم. باید از خودش بپرسی.»
«ولی، اه‌‌ه… ولی ک، آخرین بار که به مناسبت روز تولدت با دوستان دیگر پیش تو بودم، یادت می‌‌آید؟»
«آره.»
«تو هم متوجه شدی که برخوردش با من خیلی سرد بود؟»
ک در حالی‌‌که تلاش می‌‌ورزید کلماتش را سنجیده بر زبان آورد تا مرتکب خطایی نشود، پاسخ داد:
«نه. من که تمام وقت سرگرم میزبانی از دوستان بودم. اگر هم این‌‌طور که تو می‌‌گویی بود، به دل نگیر. بچه‌‌ها، بویژه دخترخانم‌‌های نوجوان را نمی‌‌شود به درستی فهمید. این را تو که پدر دو بچه نوجوانی بهتر از من می‌‌دانی. آنها در این سن و سال، احساسات و رفتارهای متغیر و ناپایداری دارند. راستی، من و دخترم، با استفاده از هوش مصنوعی، از فیلم‌‌نامه‌‌اش یک فیلم کوتاه دبش ساختیم. هنوز جایی اکران نشده. دخترم می‌‌خواست آن را توی “شبکه” بگذارد، من منصرفش کردم. با جایزه‌‌ای که فیلم‌‌نامه‌‌اش گرفته، احتمالش هست سینماگری توجه‌‌اش به آن جلب شود. با خودم آوردمش. توی چمدان است. دوست دارید آن را ببینید؟»
تصمیم گرفتیم با هم فیلم را ببینیم. ک سراغ چمدانش رفت. مثل همیشه کمی مبالغه آمیز و خودنمایانه ادامه داد:
«می‌‌دانید که من سه ترم سینما هم خواندم. فیلمش نظیر ندارد. برای خودش یک ژانر خاصی است. آدم موقع تماشا یک‌‌خرده هپنوتیزم می‌‌شود. اما، اتاق را اول بایستی سینمایی‌‌اش کرد.»
ب به شوخ‌طبعی همیشگی‌‌اش برگشت و خنده‌‌کنان گفت:
«مزه‌ریختن و خالی‌بافتن را بگذار کنار، ک! لپ‌‌تاپ‌‌ات را از چمدان در بیاور و فیلم را نشان بده! عجب دختر با معرفتی! از زندگی مادرش یک رمان نوشته! فیلم هم ساخته! آفرین! برای موفقیت و به سلامتی‌‌اش یک جرعه شامپاین دیگر، لطفاً!»
من برای همه گیلاسی دیگر شامپاین ریختم و شرمگین گفتم:
«ک، چه داری می‌‌گویی؟ این اتاقک کوچک من کجا و سالن سینما کجا!»
«بی‌‌خیال. من سه ترم رشته ساختمان هم خواندم. از رشته “آی تی” هم کلی چیزها سرم می‌‌شود. به کمک این چمدان و چند تا شگرد تکنیکی، به‌‌راحتی اتاقت را در یک‌‌ چشم به‌‌هم زدن بزرگ می‌‌کنم و از آن یک سالن سینما می‌‌سازم. همین. فقط چشم‌‌هایتان را ببندید و تا نگفتم بازش نکنید. اگر شد، توجه‌‌تان فقط به صدایم متمرکز باشد. تا چند ثانیه دیگر، ما سه تایی، توی سالن سینما که هیچ، توی خود فیلم، بهتر بگویم بخشی از یک فیلم هستیم؛ فیلمی بی‌‌تبلیغات. خوب، حالا با هم یواش‌‌یواش وارد سالن می‌‌شویم. جای ما روی سه صندلی خالی دو ردیف مانده به ردیف آخر است. آنجا … چشم‌‌ها باز!»
جلو چشم، روی پرده، چمدانی درست مثل چمدان کوچک ک باز شد. از داخل آن، چمدانی دیگر بیرون پرید و از داخل آن چمدان نیز چمدانی دیگر و … من و ب و ک میان سایر تماشاچیان در انتهای سالن سینمایی نشسته بودیم.

در این فیلم کوتاه، مادری در بستر بیماری، ماجرای پر فراز و نشیب اولین عشق و ازدواج و … نهایتاً دلیل جدایی ‌‌‌‌از شوهر خود را، برای دخترش در نامه‌‌ای ‌‌نوشته بود. او به تفصیل توضیح می‌‌داد‌‌ که در جریان سفرهای کاری و غیبت مکرر شوهرش، شبی در حالت مستی، با مردی که آشنای دیرینه‌‌اش بود، به رختخواب می‌‌رود. فردای آن شب، از کار خود پشیمان شده و از تکرار و ادامه رابطه با او امتناع می‌‌ورزد. مرد اما، ماه‌‌ها با سماجت از عشق عمیق و صادقانه‌ی خود به او می‌‌گوید. از او در واقع بدش نمی‌‌‌‌آید، برعکس، حس دوگانه‌‌ شدیدی در قبلش موج می‌‌زند.‌‌ بین دو مرد مانده است؛ یکی شوهرش، دیگری بهترین دوست و یار دبستانی‌‌اش. هر دو را می‌‌خواهد. «… چرا نه؟ چرا نباید یک زن هم‌زمان دو مرد را دوست داشته باشد؟»، این افکارش را با مرد در میان می‌‌گذارد و به او می‌‌گوید که فقط به شرطی حاضر به ادامه رابطه عاشقانه با او هست که سه نفری با هم بنشینند و صادقانه و آشکارا از احساسات خود بگویند. مرد با قاطعیت پیشنهادش را رد می‌‌کند، به این دلیل که نمی‌‌خواهد به دوستی دیرینه‌اش با شوهر او صدمه‌‌ای وارد گردد. زن در واماندگی و استیصال تصمیم می‌‌گیرد، بدون توضیح، از شوهرش جدا شود تا از اسارت رابطه‌‌ای دروغین و بیمار با دو مرد رهایی یابد.

با پایان یافتن فیلم، چمدان‌‌ها با صدایی ملایم داخل هم فرو رفتند. ناگهان دیدم به‌‌جای سالن سینما دوباره در اتاقکم کنار دوستانم نشسته‌‌ام. ک داشت با دقت خاصی چمدانش را می‌‌بست. نگاهی به ب انداختم. او، شرمگین، صورتش را بین کف دست‌‌هایش پنهان کرده و ساکت سرش را به پایین انداخته بود. دلیلش را می‌‌دانستم. دلم برای هر سه آنها سوخت. آه‌‌کشان گفتم:
«چه رابطه عشقی پیچیده و سوزناکی!»
«آره، چه داستان عشقی پیچیده و سوزناکی!»
متعجب از شنیدن کلمه‌‌ی “داستان عشقی” که به‌‌نظرم نامناسب می‌‌آمد، با کمی مکث پرسیدم:
« چه گفتی؟ متوجه نشدم.»
ک به ب که همچنان صورتش را بین کف دست‌‌هایش پنهان کرده بود، با تبسمی تلخ، نگاه مستأصلی انداخت و ادامه داد:
«گفتم: رابطه عشقی نه، داستان عشقی. همین.»
«داستان؟»
«آره، داستان. هرگز آنچه که حکایت می‌‌شود، تمام واقعیت نیست، کلی تخیل و تفسیر راوی تویش دخالت می‌‌کند. ما آدم‌‌ها، برای درک یا تحمل پیچیدگی‌‌های زندگی و تجربه‌‌های تلخ خودمان، مجبوریم به تخیل و تفسیر پناه ببریم، وگرنه از پا می‌‌افتیم. همین. دیگر باید بروم، دخترم منتظرم است. مواظب رفیق‌‌مان باش! همان‌‌طور که خودش تعریف کرد، یک‌‌بار رگ دستش را برید. خوشبختانه عقلش رسید و به من تلفن کرد. آن موقع بین او و همسرش یک جنگ زناشویی تمام عیار جریان داشت. از آن بعد خیلی تنهاست. زن سابقش بچه‌‌ها را با خودش برد و هنوز هم نمی‌‌‌‌گذارد آنها یک رابطه معمولی با پدرشان داشته باشند. اگر توانستی، برو پیشش و یک مدت کنارش باش. نگذار برایش اتفاق بدی بیفتد!»‌‌
از عجله ناگهانی‌‌اش برای رفتن متعجب شدم. پرسیدم:
«چه خبرت است؟ چرا این‌‌قدر عجله داری؟»
«راستش را اگر بخواهی، تو و ب، موقع تماشای فیلم، یک‌‌خرده هپنوتیزم شدید. تو خوابت نبرد، او چرا. چند دقیقه دیگر بیدار می‌‌شود. بهتر است وقتی بیدار شد، اینجا نباشم. نمی‌‌خواهم خجالت و عذاب وجدانش را ببینم و تا دیروقت شب مجبور به آرام کردنش شوم. بین او و همسر سابقم یک ماجرای عشقی کوتاه‌‌ مدت، اما شدیدی در گذشته اتفاق ‌‌افتاد. هیچ‌‌کس را نمی‌‌شود به خاطر داشتن احساس یا افکاری متهم کرد، خصوصاً آن وقت که مربوط به عشق و عاشقی باشد. همه‌‌اش انسانی است. همین. اگر ب آن زمان با همسرم همراه می‌‌شد و با من صحبت می‌‌کردند، هیچ‌‌کدام از ما این‌‌قدر رنج نمی‌‌برد. حالا کاری است که شده. گذشته را نمی‌‌شود برگرداند، آن هم وقتی‌‌که یکی از ما سه نفر، دیگر زنده نیست.»
«هپنوتیزم! آن هم توی فیلم؟ حالا اگر ب بیدار نشد، چه؟ چرا خودت قبلاً با او در این مورد صحبت نکردی؟»
«نگران نباش. نه تو و نه ب مجبور نشدید به کاری دست بزنید که بر خلاف میل و اراده‌‌تان باشد. فقط چند لحظه‌‌ای در تصور آنچه که فیلم حکایت می‌‌کرد، بسر بردید. در آخر حکایت، ب خوابش برد، یک خواب معمولی. چند دقیقه دیگر بیدار می‌‌شود. لطفاً، تا خودش نخواست، در مورد فیلم با او صحبت نکن. اگر از من پرسید، بگو که چون خوابش برده بود و من عجله داشتم، منتظرش نماندم. حالا هم واقعاً عجله دارم. دخترم توی خانه تک و تنهاست. فردا با ب تماس می‌‌گیرم. سر فرصت هم در این مورد با او صحبت می‌‌کنم، تا بیشتر از این خودخوری نکند. همین. من رفتم.»
دستش روی دستگیره در بود و داشت اتاقکم را ترک می‌‌کرد. چشمم به چمدان کوچکش که جا مانده بود، افتاد. با عجله گفتم:
«چمدانت! چمدانت را فراموش کردی!»
در حالیکه در را پشت سر خود می‌‌بست، جواب داد:
«فراموشش نکردم. آن حالا دیگر مال خودت است. یک هدیه از طرف دخترم. سر فرصت بازش کن.»

با رفتن ک، لحظه‌‌ای مردد به چمدانش خیره شدم. اصلاً نیازی به آن نداشتم. شاید بهتر بود آن را به کسی دیگر، مثلاً به ب، می‌‌بخشیدم. سرم را به طرفش برگرداندم. او همچنان صورتش را بین کف دست‌‌هایش پنهان کرده و ساکت سرش را پایین انداخته بود؛ نه، به قول ک، در خواب موقت هپنوتیزمی به‌‌سر می‌‌برد. «… این چمدان فقط به درد کسانی می‌‌خورد که اهل نوشتن هستند…»، به یاد گفته ک افتادم. «یا حالا یا هرگز!»، به خود گفتم و با عجله به سراغ چمدان رفتم. آهسته و با احتیاط بازش کردم. در درونش چمدان دیگری هویدا شد. از ترس اینکه مبادا آن چمدان نیز، مثل چمدانِ در فیلم سینمایی قبل، بیرون بپرد و از درونش باز چمدان‌‌های دیگری هویدا شوند و فیلم دیگری ذهنم را با خود مشغول سازد، چمدان اولی را بین زانوانم محکم گرفته و ابتدا سریع هر دو دستم را روی چمدان دوم گذاشتم. بعد، محتاطانه با یک دست سعی کردم آن را نیز بگشایم. به‌‌زودی در درونش یک بطری شامپاین، لپ‌‌تاپی باریک و پهن با تجهیزاتی متفاوت از جمله چند نمایشگرِ نازکِ تاشو، کنارش چندین بسته یاداشت توجه‌‌ام را به خود جلب کرد. اولین بسته سنگین و قطور به نظر می‌رسید؛ رویش نوشته شده بود: یک زن بین دو مرد
آن را برای خواندن کنار گذاشتم. اما، همین‌‌که به سراغ دومین بسته یاداشت رفتم، با دیدنش، دهان و چشم‌‌هایم از شگفتی باز و خیره ماند. روی همان اولین صفحه‌‌اش کسی از جانب من نوشته بود:
اوضاع و احوالم در واقع خیلی خوب بود. نزد ناشر معتبری کار می‌‌کردم؛ کاری که نه فقط شغل، بلکه برایم نوعی هویت بود. من و دوست‌‌دخترم، در آپارتمانی نوساز و راحت، با هم زندگی آرامی داشتیم. آخرهفته‌‌های ما با دوستان در تفریح و جشن و موسیقی و رقص می‌‌گذشت. سالی دو سه بار سفر هم چاشنی زندگی بی‌‌دغدغه ما در این دنیای آشفته می‌‌شد. همه چیز به شکلی فریبنده پایدار به نظر می‌‌رسید، تا اینکه …

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights