داستان کوتاه سلین

نویسنده: کیت شوپن
مترجم: علی کریمی
درباره نویسنده:
کیت شوپن را امروزه با مشهورترین اثرش، رمان بیداری ( Awakening) در دنیای ادبیات داستانی میشناسند. نویسندهای که فالکنر او را پیشگام خود میدانست که روایتهایش گرچه بازتاب پرسشگری و بیداری زنان در دوران پایانی قرن نوزدهم در آمریکا با درونمایهای از «خودمختاری بر تن و بدن خود» و یا به تعبیر ناشیانهی من «خود بسنده در پاسخ به خواهشهای جسم و روح خود» و روایتگر تلاشها برای تثبیت حقانیت خود بعنوان یک زن و لذت بردن از زندگی است.
با وجود انکار جامعه سنتی با آموزههای کلیسایی و انتقاد و بیمهری ملانقطهایهای مردسالار، عریضه بنویس تا پایان زندگی به پایمردی اهل قلم آزاده از سالهای ۱۹۰۴ تاکنون. بهخاطر دیدگاه ژرف و جسورانهاش دربارهٔ موضوعاتی مانند وظیفهٔ اجتماعی، ازدواج، زنانگی و تلاش برای آزادی فردی مورد ستایش است و پژواک صدایش با صداهای اکنونی در بارهی جنسیت و هویت فردی همخوانی دارد.
[مترجم]
آفتاب رو به مغرب کرده بود و میرفت تا از هرچه در آن دور و بر هست سایههای خوشنمایی بسازد. دختری که در کشتزار در سایهی خرمن به خواب سنگین و شیرینی فرو رفته بود. صدایی مثل ترکیدن چیزی او را بیدار کرد. چشمهایش را باز و به آسمان بیابر خیره و دهندرّه کرد. دست و پای کشیدهاش را با تنبلی جنباند و با بیخیالی خرده کاه نشسته بر موهای طلایی، کرست و دامن آبی رنگ بالا زانویش را پاک کرد و برخاست.
کلبهای که آنها یعنی او و پدر و مادرش در آن زندگی میکردند پشت پرچین همان زمینی بود که در آن جا خوش کرده بود. کمی دورتر، پنبهزار بود و دیگر جنگل انبوه و ریل راه آهن شرکت تگزاس پاسیفیک که در دامنهی تپهها پیج و مارپیچ خورده، در آفتاب میدرخشید. سلین که از سایه که بیرون آمد و واگنهای مسافربری را دید. از آنجایی که در آن منطقه شنیدن صدایی به آن غریبی سابقه نداشت، فهمید صدا از قطاری ست که لابد ناچار شده باجبار بایستد.
اولش فقط گیج و ویج ایستاده بود و تماشا میکرد. چند نفر پیاده شدند و رفتند تا بفهمند مشکل از کجاست. کمی بعد معلوم شد که یکجایی از موتور لکوموتیو، خرابی کوچکی پیدا شده. بقیه هم بهسمتی که سلین زیر درخت توت سفید ایستاده و حیران در تماشای آنها بود که میآمدند. پدر سلین هم قاطرهایش را در انتهای کرت پنبهکاری نگهداشته و روی گاوآهن لم داده، تماشا میکرد. خانمها با کفشهای پاشنه بلند به زحمت بر زمین ناهموار راه میرفتند و دامنهایشان را با ناز و احتیاط بالا گرفته و چترهایشان را روی شانه چرخانده در بارهی چیزهایی که از مردهایشان شنیده بودند، میگفتند و یکریز میخندیدند. میخواستند با سلین صحبت کنند که از لهجهی فرانسوی او چیزی سر در نیاوردند. در این میان یکی از مردها- جوان و خوشسیما- دفترچهای از جیبش درآورد تا طرحی از چهرهی دختر بکشد. سلین بیحرکت ایستاده، دستهایش پشت سر و چشمهایش را برجوان دوخته بود.
پیش از آنکه طرح تکمیل شود ندا از قطار آمد و همه با شتاب برگشتند و موتور غیژغیژ کرد و دود و بخار را در هوا پخش و در چند دقیقه حرکت کرد و رفت و مسافران را با خود برد. حس و حال سلین حالا دیگر همان حس و حالی نبود که پیش از دیدن قطار داشت. با نگاهی خواهنده و جستجوگر به قطاری که دور و دورتر میرفت و از جلوی چشمهایش دور میشد نگاه میکرد و در این فکر بود که آن آدمها از کجا آمده و به کجا میروند؟
پدر و مادرش هم چیز چندانی نمیدانستند جز اینکه بگویند: «از جایی خیلی دور و خدا میداند کجا».
تا روزی از روزها در مسیر ریلها چند کیلومتری پیش رفت و از سوزبان پیر قطار که کنار بشکهی بزرگ آب ایستاده بود پرس و جو کرد. بله او میدانست. اون آدمها از شهرهای بزرگی در غرب میآمدند و به شهری در جنوب میرفتند که مقصودش نیواورلئان بود. او خیلی چیزها در مورد نیواورلئان میدانست. شهری بزرگ که زمانی در آن زندگی کرده بود و همین الان هم خواهرش در آنجا بود و از داشتن دختری مثل سلین که بتواند به او در پخت و پز و تمیزکاری و نگهداری بچهها کمک کند، خیلی خوشحال میشد. و با این کار شاید یه پنج دلاری هم هر ماه پس انداز کند.
سلین با گیوههای دستدوخت خانگیش که مخصوص روزهای یکشنبه بود و یادداشت خرچنگ قورباغهی مثلاً محرمانهای که سوزنبان برای خواهرش نوشته بود، راه افتاد. خانم در خانهای کوچک گچ و سیمانی با پردههای سبز و پلههای چوبی که تا سرسرا پایین میآمد زندگی میکرد. صدا و همهمهی بازار سبک فرانسوی صبحها از آن شنیده میشد.
سلین اولش کمی گیج و سر در گم بود و سر از کارها در نمیآورد. مجبور بود همهی پیشفرضهای زندگیش را با واقعیت موجود همآهنگ کند.
همشیرهی سوزنبان زن مهربان و با ملاحظهای بود و در آخر هر هفته یا هر دو هفته یکبار از او میپرسید که آیا از آنجا و با آنها بودن راضی است؟ و سلین هم که البته از همه چیز راضی بود. برای اینکه عصرهای یکشبه با بچهها به مزرعهی نیشکر میرفت و مینشست روی عدلهای پنبه و گذر کشتیهای بخاری و قایقهای قشنگ و یدککشهای پر سر و صدایی را که آبهای رودخانهی میسیسیپی را بهم میزدند تماشا میکرد. از رفتن به بازار فرانسوی به هیجان میآمد که کاسبهای خوش سیمای فرانسوی خوش داشتند روزهای یکشنبه هدیهای توی سبد اون دختر آمریکایی با اصل و نسب فرانسوی بیندازند.
اما این گذشت تا روزی از روزهای آخر هفتهها وقتی خانم خانه باز از او پرسید، آیا از آنجا بودن لذت میبرد، سلین درنگی کرد و پاسخی نداد. خانم که دوباره پرسید، رویش را برگرداند و از او دور شد و رفت و در پشت آب انبار بزرگ سیمانی ایستاد و گریه کرد. زیرا حالا دیگر به خوبی میدانست که این شهر بزرگ و انبوه آدمهایش نبود که او را بسوی خودش خوانده بود، بلکه آن پسر خوش سیما و جوانی بود که تصویر او را زیر درخت توت سفید کشیده بود.





















