جنگ، کشمکش بین گفتمانی، قدرت و مساله مشروعیت
متن کامل سخنرانی دکتر فرزان سجودی در برنامه زوم صدای صلح و دموکراسی در تاریخ ۱۳ ماه می ۲۰۲۶
در گفتمان سلطنتطلب نیز، کم و بیش در اصول مشابه گفتمان جمهوری اسلامی، جامعه با همه پیچیدگیها و تعارضات درونیاش، به ملت و میهن فروکاسته میشود. یک فرایند پویا به ابژهای ایستا و ستودنی، به اسطوره، تبدیل میشود. و خاصیت اسطوره این است که فرا-زمان باشد، ایستا و سنگوارهای و قدسی و ستودنی. موضوع پرستش و نه پرسش.
سلام. شب شما به خیر. از صدای صلح و دموکراسی، بخصوص دوست عزیزم آقای هادی ابراهیمی سپاسگزارم که مرا برای برنامه امشب دعوت کردند.
قبل از هر چیز باید به دو نکته اشاره کنم. نخست آن که بحث امشب ما در واقع یک استدلال روشمند است و مبتنی بر روششناسی نظریه گفتمان. بدیهی است که هر استدلالی الزاماً پذیرفتنی نیست، اما مقابلهی استدلالی می طلبد. طبیعی است که این بحث از جنس واکنشهای هیجانی و افشاگری و از این دست نیست. دوم این که در همین نظریهی گفتمان بحثی وجود دارد تحت عنوان «ما»سازی، یعنی هر گفتمان میکوشد با ساختن یک «ما» گاهی در قالب واژه «مردم» و از این دست خود را همگانی و عرفی نشان دهد. من پیشاپیش متذکر میشوم که آن چه میگویم درست است که مبتنی بر یک سنت نظری است، اما برای اجتناب از این مغالطه، عرض میکنم که اگر از ضمیر «ما» هم استفاده کردم، منظورم من است و قصد ندارم القای همگانی از این نظرات داشته باشم.
بحثم را با شرح بسیار مختصری از برخی مفاهیم در نظریهی گفتمان شروع میکنم.
۱- در نظریهی گفتمان، گفتمان صرفاً به معنای زبان، گفتار یا مکالمه نیست. غلط مصطلحی است که گفتمان را گاهی به معنای گفتگو به کار میبرند و مثلا میگویند باید گفتمان کنیم. گفتمان به نظامی ساختیافته از معنا اشاره دارد که از طریق آن، واقعیت فهمیده، سازماندهی و از نظر اجتماعی معنادار میشود. ساختار گستردهای که معنا و روابط اجتماعی را سازماندهی میکند. گفتمان فقط شامل زبان نمیشود، بلکه علاوه بر زبان دربرگیرندهی موارد زیر نیز هست:
- نهادها،
- نمادها،
- بازنماییهای رسانهای،
- قوانین،
- کنشهای سیاسی،
- آیینها،
- و رفتارهای اجتماعی.
بنابراین گفتمان فقط چیزی نیست که مردم «میگویند»؛ بلکه ساختار گستردهتری است که معنا و روابط اجتماعی را سازماندهی میکند.
گفتمان نظامی اقتضایی از معناها، کنشها، نمادها و روابط است که واقعیت اجتماعی را برمیسازد و به هویتها، اشیاء و اعمال معنا میدهد. {یعنی چه اقتضایی؟ یعنی آن که ذاتی، طبیعی و همه زمانی نیست، هر چند گفتمانها در جریان تثبیت معنا میکوشند خود را طبیعی، همه زمانی و به اصطلاح «حقیقت»انکار ناپذیر نشان دهند. گفتمانها نظامهای تثبیت معنا هستند یعنی کوشش میکنند پیرامون یک دال مرکزی و از طریق گره گاههای اصلی و گزارههایی که به آن واسطه تولید میکنند تصویری ثابت و یک پارچه از نظم جهان و نظام و ساختار اجتماعی به دست بدهند. گفتمانها پیوسته در جهت ارائه این تصویر از نظام اجتماعی و از نظم جهان با هم در کشمکش هستند. نیروهای مختلف سیاسی و اجتماعی میکوشند گفتمان خود را بهعنوان گفتمان «هژمونیک» تثبیت کنند. گروههای مختلف میکوشند معناهای خاصی را بهعنوان فهم «بدیهی» و «عرفی» از واقعیت تثبیت کنند. برای مثال مفاهیمی چون «دموکراسی»، «آزادی»، «ملت»، «تروریسم»، «زن» یا «عدالت» دارای معنایی ذاتی و ثابت نیستند. معنای آنها در درون گفتمانها ساخته میشود و همواره محل منازعه و کشمکش است.
در دورانهای بحران اجتماعی، یعنی دورانهای خیزشهای مردمی، انقلابها و همین طور جنگ، کشمکشهای بین گفتمانی حادتر میشود و تلاش برای کسب قدرت (و یا حفظ قدرت) در وضعیتهای ناپایداری قدرت مستقر، ابعاد گستردهتری پیدا میکند. در واقع مسالهی قدرت، مساله کسب مشروعیت و هژمونی توسط یک گفتمان است. در وضعیتهای بحرانی گفتمان مسلط ناپایدار میشود و در نتیجه اقتدار گفتمان مسلط دچار بحران میشود. پیامد این وضعیت آن است که گفتمانهای متفاوت با جوشش و کوشش بیشتری سعی در مشروعیتبخشی به خود و سرانجام کسب جایگاه قدرت دارند. در اصل هیچ گفتمانی بیآنکه وضعیت هژمونیک پیدا کند و مشروعیت بیابد نمیتواند خود را در جایگاه قدرت تثبیت کند، مگر با توسل به زور که در ادامه به آن خواهم پرداخت.
گفتمان مسلط الزاماً هژمونیک نیست، در نتیجه برای حفظ قدرت و سلطه به زور، یعنی سرکوب متوسل میشود. هژمونیک شدن یعنی اجماع به دست آوردن. گفتمانی که در قدرت است و به منابع قدرت دسترسی دارد، با از دست دادن هژمونی برای بقای خود، یعنی حفظ سلطه و ماندن در جایگاه گفتمان مسلط دست به اعمال زور میزند که همانا سرکوب گسترده با توسل به نیروهای انتظامی و امنیتی و همچنین استفاده از نظام قوانین قضایی به عنوان یکی از منابع قدرت برای بازداشت، به زندان انداختن و اعدام مخالفین است.
در این نشست، درباره کشمکشهای بینگفتمانی در شرایط کنونی جامعه ایران صحبت خواهم کرد. و این که این گفتمانها هر یک با توسل به چه دالهای مرکزی و با چه گزارههایی میکوشند تصویری به اصطلاح باورپذیر از جهان بسازند و متناسب با آن فرایند تولید و توزیع متن (کنش گفتمانی) و اعمال اجتماعی را هدایت کنند. مشترکات مطرحترین گفتمانهای فضای کنونی امروز ما چیست؟ تفاوتهای آنها در کجاست؟ نسبت آنها با وضعیت هژمونیک چگونه است؟ از چه ابزارها یا در واقع عمل گفتمانی، که همانا تولید و توزیع متن است، برای گسترش دامنه عمل خود بهره میگیرند و با توسل به چه گزارههایی و چه ترفندهایی میکوشند خود را مشروع و هژمونیک جلوه دهند یا به این مشروعیت و هژمونی دست یابند. در صورت از دست دادن هژمونی یا هراس از ناتوانی در کسب هژمونی، از چه شیوههایی برای سرکوب و ایجاد رعب و وحشت استفاده میکنند؟
لازم به ذکر است که گفتمان در واقع یک نظام مفصلبندی شدهی تاریخی است. یعنی گفتمانها ناگهان به وجود نمیآیند؛ پیشینه تاریخی دارند. اما در طول تاریخ برخی گفتمانها، گاهی توسط گفتمانهای مسلط یا مسلطتر به حاشیه رانده میشوند، برخی کاملا طرد میشوند و برخی دچار دگردیسی یا تحول میشوند، و برخی با اعمال زور و خشونت از رمق میافتند. برخی از گفتمانهای ظاهراً به کلی طرد شده، گاه در موقعیتهای بحرانی فرصت بازسازی خود را پیدا میکنند. اساساً بحث ما امشب حول همین موضوع است و در جریان بحث چند گفتمان را که به نظر میرسد امروز در عرصه سیاسی و اجتماعی ایران در نسبت با قدرت و میل به کسب قدرت یا حفظ آن، حضور فعالانهتری دارند بررسی خواهیم کرد. بدون شک بررسی ما یک بررسی سوگیرانه و انتقادی است نه یک بررسی خنثی و توصیفی. در حقیقت همان طور که گفتمان پیوسته میکوشد معنا را تثبیت کند و نظم پایدار و اجتناب ناپذیری را به تصویر بکشد، رویکرد پادگفتمانی و انتقادی پیوسته در تلاش است تا گفتمانها را واسازی کند، ترکهای آنها را آشکار کند و نشان دهد آنها چگونه از نظامهای نشانهای، زبان و بلاغت برای مشروعیت بخشی به خود بهره میگیرند، و چطور وقتی دچار بحران مشروعیت میشوند با اعمال زور و ایجاد فضای ترس و وحشت سعی میکنند کماکان میدان را در اختیار داشته باشند. پیش میآید که تلاش برای بازسازی مشروعیت همزمان با اعمال زور و ایجاد ترس و وحشت است.
اجازه بدهید اشارهای نیز به راهکارهای مشروعیتبخشی بکنم. مشروعیت پدیدهای طبیعی یا اخلاقی نیست. ساختاری است که از طریق گفتمان ساخته و بازتولید می شود. چهار راهبرد مشروعسازی در نظریه گفتمان مطرح شده است:
۱- اعتباربخشی: برای مثال استناد به منابع اعتباربخش، مثل دین، ملت، تاریخ، رهبر، سنت، نظر بزرگان و از این دست.
۲- ارزشگذاری اخلاقی: برای مثال تعریف جنگ یا میهن به مثابه امر مقدس، یا برخی اعمال را مصداق مردانگی یا شجاعت دانستن، و برخی دیگر را نشانه بزدلی، خیانت به میهن.
۳- توجیه با منطق علی یا غایی: برای مثال اگر الان در سوریه نجنگیم، بعدها باید در خاک کشورمان بجنگیم (مشروعیت بخشیدن به حضور نظامی در سوریه یا لبنان).
۴- اسطورهسازی: روایتهایی از میهن، شکوه گذشته، شهید، رستاخیز، و بازگشت به عظمت از دست رفته.
چندنمونه از گفتمانهای فعال در فضای سیاسی-اجتماعی کنونی ایران را که بررسی کنیم این موضوع روشنتر میشود.
قبل از شروع بررسی گفتمانها این نکته را یادآور میشوم که گفتمانها با وجودی که میخواهند چنین تصویری از خود ارایه کنند، اما کاملا همگن و یکپارچه نیستند و در درون خود گسستها و تفاوتهایی را تجربه میکنند. پس در بحث پیش رو نیز ما آگاهیم که هر کدام از این گفتمانها به اصطلاح تَرَکها و گسستهای داخلی دارند اما من در اینجا مفصلبندی اصلی را که بیشترین اشتراک پیرامون آن وجود دارد بررسی میکنم. بدیهی است که البته در شرایط بحرانی مثل جنگ، گفتمانها برای حفظ مشروعیت خود از انسجام بیشتری برخوردار میشوند.
ابتدا به گفتمان جمهوری اسلامی، گفتمان مسلط اما نه هژمونیک، بپردازیم.
گفتمان جمهوری اسلامی: الهیات سیاسی، آخرالزمان، و اسطوره مقاومت
دال مرکزی در این گفتمان اسلام/ولایت است. این دال محتوای ثابتی ندارد؛ بسته به موضع قدرت هر چیزی میتواند «اسلامی» یا «ضداسلامی» تعریف شود. برخی دالهای گرهگاهی این گفتمان عبارتند از«مقاومت»، «شهادت»، «اطاعت [از رهبری]»، («مستضعفین» و «استکبار» در نسخههای اولیه این گفتمان جای مهمی داشتند که به تدریج تقریبا محو شدهاند) «دشمن» و «امت» (که بعد از جنگ ۱۲ روزه و پس از جنگ دی ماه، با چرخشی به سوی نوعی ملی گرایی شیعی جای خود را به «ملت» داده است). در چرخش اخیر به سوی نوعی به اصطلاح ناسیونالیسم، دال گرهگاهی «میهن» یا «وطن» نیز که در گفتمان اولیه انقلاب اسلامی جایی نداشت و آشکارا طرد میشد، به مفصل بندی گفتمان مسلط وارد شده است. «ولایت» بهعنوان دال مرکزی ساختاری دارد که هیچ نقدی را از درون ممکن نمیکند، چون ولایت مشروعیت خود را از شریعت میگیرد و نقد رهبری یعنی نقد خدا.
ساختار گفتمانی
گفتمان رسمی جمهوری اسلامی بر تقابلهای دوگانهی بنیادین استوار است: «اسلام در برابر کفر» (و فرایند شکل دادن به دیگریِ دشمنِ آنتاگونیستی اصولا از مجرای همین تقابل می گذرد)، «مظلوم در برابر ظالم» و «حق در برابر باطل». این تقابلها پیچیدگی سیاسی را در روایتی اخلاقی-کیهانی ساده میکنند. جنگ نه پدیدهای سیاسی، بلکه ادامهی نبردی الهی تعریف میشود، با تمام بار معنایی که این تعریف در مشروعسازی خشونت دارد. خوشبختی و رفاه در امور دنیوی بیمعنی است و رستگاری در عمل به تکلیف است.
استعارهی شهادت محوری است، مرگ در جنگ «کمال» است، نه فاجعه. این اسطورهسازی، مرگ وترس از جنگ را به امید بدل میکند و معترضان را «فریبخوره دشمنان» یا «ترسو» مینامد. سوژههایی ناقص که از «ملت» بیرون میمانند.
ترکیب امر دینی و امر ژئوپولیتیک
در این گفتمان، سیاست منطقهای فقط با منافع استراتژیک توضیح داده نمیشود، بلکه با زبانِ تکلیف،دفاع از خودِ مظلوم، مقاومت در برابر دیگری ظالم، و نبرد تاریخی حق و باطل صورتبندی میشود. این امر باعث میشود جنگ صرفاً نزاعی سیاسی تلقی نشود، بلکه نوعی مبارزهٔ وجودی و اخلاقی به نظر برسد.
حافظهی جنگ و تولید هژمونی
جنگ ایران و عراق نقش بسیار مهمی در تثبیت این گفتمان داشته است. «دفاع مقدس» تبدیل به نوعی حافظهی بنیانگذار شده که هنوز مشروعیت سیاسی، انسجام ملی، و روایت مقاومت را تغذیه میکند. در شرایط جنگ کنونی، این حافظه دوباره فعال میشود تصاویر شهدا، زبان فداکاری، ارجاع به محاصره و تهدید، و بازنمایی ایران بهعنوان «قلعهٔ مقاومت» همگی بخشی از تلاش برای بازتولید هژمونی هستند.
گفتمان الهیات آخرالزمانی
یکی از وجوه کمتر تحلیلشدهی گفتمان جمهوری اسلامی، بُعد آخرالزمانی آن است. این گفتمان جنگ را در روایت غایی و رستاخیزی میگنجاند: رویارویی نهایی نیروهای حق و باطل، آمادهسازی ظهور، و ضرورت قربانی در این مسیر. این ساختار الهیاتی-آخرالزمانی به گفتمان جمهوری اسلامی خصلتی میبخشد که در آن هیچ مذاکره، سازش، یا انتقادی ممکن نیست، چون مخالفت با مشیت الهی تعریف میشود.
یک مشاهده نشانهشناختی که بهندرت به آن توجه میشود این است که گفتمان رسمی جمهوری اسلامی و گفتمان رسمی دولت اسرائیل، دو گفتمانی که خود را در تقابل مطلق میبینند، در ساختار الهیاتی-آخرالزمانی خود شباهتهای عمیق دارند. نکته قابل توجه این است که همین ساختار آخرالزمانی را، با الهیاتی متفاوت اما منطقی مشابه، در گفتمان رسمی اسرائیل نیز میتوان دید: «ارض موعود»، «مشیت تاریخی»، «نبرد وجودی» و مفهوم توراتی عمالق، قومی که در تورات خدا فرمان نابودی کامل آن را داده ودر برخی جریانهای مذهبی افراطی، این مفهوم به صورت نمادین یا حتی تحتاللفظی برای توصیف دشمنان به کار میرود. دو گفتمانی که در ظاهر در تقابل مطلقاند، در ساختار الهیاتی-آخرالزمانی خود بازتاب یکدیگرند، و این بازتاب بودن خود یک نکته نشانهشناختی بسیار مهم است.
هر دو جنگ را در روایتی الهی-تاریخی میگنجانند. هر دو از «بقا» بهعنوان توجیه نهایی بهره میبرند. هر دو مخالفان داخلی را خائن تعریف میکنند. هر دو از رنج مردم عادی – فلسطینی، ایرانی- برای پیشبرد منافع قدرت استفاده میکنند. تحلیل بینگفتمانی این تقارنها را آشکار میکند، قطعاً نه برای یکی دانستن دو طرف، بلکه برای نشان دادن آنکه گفتمان آخرالزمانی الهیاتی، صرفنظر از منشا آن، ساختار اقتدارگرایی مشابهی تولید میکند.
دال «محور مقاومت» و تهیشدن از محتوا
دال «مقاومت» در گفتمان جمهوری اسلامی یکی از موفقترین تصرفهای نشانهشناختی معاصر است. این دال بار تاریخی مثبت دارد، مقاومت در برابر حکومتهای مستبد و خودکامه، مقاومت در برابر استعمار و امپریالیسم، ایستادن در کنار مردم فلسطین و ضدیت با سلطه. اما جمهوری اسلامی آن را از محتوای آزادیخواهانه و عدالتطلبانهاش تهی کرده و به ابزاری برای پوشاندن سیاستهای ارتجاعی و ضد دموکراتیک تبدیل کردهاست. رنج واقعی مردم فلسطین، در این گفتمان به ابزاری برای مشروعسازی قدرت منطقهای جمهوری اسلامی و تلاش برای احیای اسطورهی امپراطوری تبدیل شده است.
آنچه سرکوب میشود
گفتمان جمهوری اسلامی، بخصوص در بستر جنگ، سوژههای مشخصی را با شدت و قدرت بیشتری سرکوب میکند. منتقدان این گفتمان، فعالان سیاسی، مبارزان حقوق مدنی و آزادیهای دموکراتیک، کارگران، معلمان، پرستاران و بازنشستگان که برای حقوق بنیادی مدنی و مطالبات صنفی مبارزه میکنند، در سایه «جنگ» با تهدید و سرکوب دو چندان مواجه شدهاند و اعتراضشان به «خدمت به دشمن» تعبیر میشود و با موج دستگیریها و احکام سنگین مواجه میشوند. همچنین است زنانی که جنگ را بهانهای برای ادامه سرکوب میبینند و مردم کُرد، بلوچ، ترک و عرب و دیگران که به درازای تاریخ با تبعیض مواجه بودند و میپرسند این «ملتی که از آن دفاع میشود» آیا شامل ما هم میشود و بیدرنگ با برچسب «جداییطلبی» مواجه میشوند.
ساختار گفتمانی جمهوری اسلامی (که البته یک پارچه نیست) بر اصول و گزارههایی استوار است که به واسطه جایگاه رهبر و نسبت با شریعت و امر قدسی، سوژهی پرسشگر و منتقد را دیگری دشمن تلقی میکند. شرایط جنگ این امکان را برای جمهوری اسلامی تقویت کرده است. پزشکیان در شعار «یک خدا، یک ملت، یک رهبر، و یک راه» که بیدرنگ به تایید دیگر مسئولان جمهوری اسلامی رسید، استراتژی گفتمانی کنونی را تعریف میکند. تبدیل جامعه به ملت، ساختن کلیتی یکپارچه و پنهان کردن تعارضات اجتماعی (یعنی زمینه سازی برای سرکوب هر نوع جنبش ناشی از تعارضات و نابرابریهای اجتماعی) مشروعیت گرفتن از خدا، و قطعیت فرمان رهبر و فقدان هر نوع فضای متکثر و چندصدایی محصول این شعار است. تشابه این شعار با شعار گفتمان سلطنتطلب (یک میهن، یک پرچم و یک رهبر) و شعار دوران محمدرضا پهلوی (خدا، شاه، میهن) قابل توجه است.
ناسیونالیسم سلطنتطلب: بازگشت به شکوه، تودهسازی، و تمایلات اقتدارگرا
دال مرکزی در گفتمان سلطنتطلب ایران/شاه است؛ نه ایران جغرافیایی، بلکه ایران بهعنوان اسطوره، جوهر، و هویت ازلی. دالهای گرهگاهی «تمدن ایرانی»، «شاهنشاهی»، «وحدت ملی»، «شکوه و عظمت باستان» و از این دستاند. نکته این که «ایران» در این گفتمان دقیقاً به این دلیل تهی است که میتواند همه چیز را در خود جذب کند، اما همزمان منتقدان گفتمان سلطنتطلب، کارگرانی را که نه برای دفاع از این گفتمان که خود را «میهن» مینامد، بلکه برای دفاع از حقوق خود به میدان میآیند، زنانی را که برای تثبیت جایگاه خود به عنوان سوژه مستقل سیاسی میکوشند نادان یا خائن مینامد ومردمان کُرد، بلوچ، عرب و دیگران را به عنوان هویتهای متمایز بیرون میاندازد و آشکارا هم چون گفتمان جمهوری اسلامی هر صدایی را از سوی این مردمان خطری برای «تمامیت ارضی» و «جدایی طلب» تلقی میکند و هنوز در موضع قدرت قرار نگرفته تهدید به لشکرکشی ارتش!! میکند. پذیرش آنها منوط به آن است که بپذیرند بخشی پیرامونی از این مرکز و تحتالحمایه آن بودهاند. تهی بودن دال مرکزی هرگز واقعاً بیطرف نیست.
ساختار گفتمانی
در برابر جمهوری اسلامی، جریان سلطنتطلب، که مشخصترین چهرهی عمومی آن رضا پهلوی است، گفتمانی میسازد که بر اسطوره بازگشت استوار است: بازگشت به «ایران باستان»، به «تمدن ایرانی»، به دوران «شکوه» پیش از انقلاب. یک دستگاه عریض و طویل رسانهای را نیز سالهاست برای ساختن این جای دیگر، این اتوپیای در گذشته به کار گرفته است. این روایت از نظر ساختار اسطورهشناختی دقیقاً همان الگوی «عصر طلایی از دست رفته» را دارد. آن جای آرمانی دیگر، فقط جایی در مکان نیست (مثل وقتی مهاجری کشور مقصد، مثلا کانادا را به آن جای دیگر آرمانی تبدیل میکند)، بلکه میتواند، و بسیار پیش آمده است، در زمانی باشد. مثلا در مورد گفتمان سلطنتطلبان، یک اتوپیای بینظیر در ایران باستان و ساختن افسانههای متعدد و گاهی عجیب و غریب. جالب است که همان طور که سلطنتطلبان مایلند حس غرور ملی را از طریق ساختن روایتهایی درباره شکوه و عظمت گذشته، برانگیزند، ملیگرایی شیعی این گذشته را در دوران صفویه جستجو میکند. به لحاظ عمل گفتمانی، در واقع هر دو یک کار میکنند، تصویری از گذشتهای باشکوه که میخواهند به آن بازگردند یا ما را به آن بازگردانند، و خود را ادامه آن بنمایند. در مورد سلطنتطلبان این گذشته یکی گذشته دور است، ایران باستان، (که برساختن آن از دوران پهلوی اول شروع شد و شکوه و تمدن ایران باستان به یکی از محورهای گفتمانی پهلوی اول بدل شد که مایل بود خود را احیاگر و ادامه آن شکوه باستان القا کند. در پهلوی دوم نیز با نمایشهایی چون جشنهای دوهزار و پانصد ساله این فرایند گفتمانی ادامه یافت) و یکی گذشته نزدیک است، دوران محمدرضا پهلوی. که گذشتهای «بینقص، باشکوه، مرفه و آزاد و البته قدرتمند» به تصویر کشیده میشود.
بسیج توده و تمایلات فاشیستی
از منظر نشانهشناسی انتقادی، آنچه در گفتمان سلطنتطلبی هشدار دهنده است، نه صرفاً محتوای آن، بلکه شکل بسیج سیاسی آن است. این گفتمان میخواهد بر تودهای متکی باشد که از جمهوری اسلامی بهستوه آمده، تودهای که درد و رنج واقعی و وصفناپذیر دارد اما در فقدان سازمانیابی سیاسی مستقل به دلیل دههها سرکوب و استبداد، از جمله در دوران معاصر از پهلوی تا جمهوری اسلامی، به روایتی ساده و احساساتی پناه میبرد. رهبر به اصطلاح کاریزماتیک، به علاوه تصویر آرمانی از گذشته که وعده بازگشت به آن داده میشود و دشمن مشخص. مزید بر اینها فروختن رویای سادهانگارانهی مداخله خارجی و جنگ که بنا بود «بی درد سر» کار را یک سره کند. «چه خوراک شیرینی!» چه نیازی است به تشکل، به آگاهی از حقوق خود و مبارزه برای آن، به تعریف نهادهای مردمی تضمین کننده دموکراسی، و نهادهای ناظر تضمین کنند عدالت و به تضمین آزادی بیان و نقد مستمر قدرت.
این ساختار که در آن رهبری به اصطلاح کاریزماتیک، احساسات ملی، دشمنسازی و دیگریسازی گسترده (و القای دوگانه یا سلطنتطلبی یا با جمهوری اسلامی) و اسطوره بازگشت به عظمت ترکیب میشوند، دقیقاً ساختاری است که نظریهپردازان فاشیسم، از امبرتو اکو تا رابرت پاکستون، بهعنوان مشخصههای «فاشیسم ابدی» یا پوپولیسم اقتدارگرا شناسایی کردهاند. مقصودم البته یکیدانستن سلطنتطلبی با فاشیسم تاریخی نیست، بلکه هشداری است به الگوهای ساختاری که به لحاظ تاریخی خطرناک بودهاند و کماکان میتوانند زمینهساز نسخههای تازهای از فاشیسم باشند.
غیردموکراتیک بودن آشکار
ماهیت غیردموکراتیک گفتمان سلطنتطلب نه پنهان، بلکه آشکار است. بازگشت به مونارکی، حتی در شکل مشروطهاش، به معنای بازگشت به نظامی است که در آن قدرت موروثی است، نه مبتنی بر انتخاب در فضای متکثر و آزاد. تجربهی تاریخی پهلویها، ساواک، سرکوب مخالفان، و کودتای ۱۳۳۲ در این گفتمان نه تنها هرگز نقد نشده است بلکه با ساختن روایتهایی جدید بازسازی و ستایش شده است.
از منظر تحلیل گفتمان انتقادی، این «فراموشکاری انتخابی» خود یک کنش ایدئولوژیک است: تاریخ بازنویسی میشود تا تصویری از «شکوه» تولید شود و خشونت پنهان بماند.
در گفتمان سلطنتطلب نیز، کم و بیش در اصول مشابه گفتمان جمهوری اسلامی، جامعه با همه پیچیدگیها و تعارضات درونیاش، به ملت و میهن فروکاسته میشود. یک فرایند پویا به ابژهای ایستا و ستودنی، به اسطوره، تبدیل میشود. و خاصیت اسطوره این است که فرازمان باشد، ایستا و سنگوارهای و قدسی و ستودنی. موضوع پرستش و نه پرسش.
در این گفتمان نیز سخن گفتن از حقوق کارگران و محرومان جامعه، و هم چنین حقوق و آزادیهای بنیادی فتنهٔ چپگرایان است و سخن گفتن از حقوق مردمان غیر فارس، زبانهای مادری، فدرالیسم و ادارهی امور داخلی و مشابه آن نیز «جداییطلبی» و تهدید «تمامیت ارضی» است. گویی این «میهن» یک هستی پیشینی، ابدی و ازلی، یکپارچه و بدون تعارض است. در شعار گفتمان سلطنتطلبی که در گردهمایی مونیخ از زبان مصداقی داده شد، «یک میهن، یک پرچم و یک رهبر» جایی برای بحث و مجادله و فرایندهای دموکراتیکِ اقناع باقی نمیماند. پدر ملت، که رضا پهلوی مایل است این طور نامیده شود مرکز اندیشهی «خیر و خردورزانه» است (و مفهوم پدر ملت و رهبر از دالهای گرهگاهی مهم این گفتمان هاست) پس نه تنها نیازی به مداخله و بحث نیست، بلکه مداخلهگر، پرسشگر و منتقد، «اجنبی» و فتنهگر است. شاه که این جا در راس هرم قدرت قرار دارد مشروعیت خود را از وراثت و جنسیت میگیرد. در گفتمان سلطنت، فرزند ذکور شاه پیشین، شاه مشروع بعدی خواهد بود. پس گفتمان سلطنت طلب اگر سخنی از دموکراسی بگوید، کلا نوعی ناسازهگویی است.
در ابتدای صحبت گفتم که گفتمانها شبکههای مفصلبندی شدهای هستند که معنا را تولید و تثبیت میکنند و از طریق کنش گفتمانی (تولید و توزیع متن) و عمل اجتماعی بروز بیرونی پیدا میکنند. حتما شنیدهاید که گروهی از هواداران رضا پهلوی با لباسهای یک شکل با نشان ساواک در آلمان راهپیمایی کردهاند و یک روز پیش از آن گروه دیگری از هواداران این گفتمان با لباسهای یکدست شبیه یونیفرم نظامی و پیشتر نیز در لندن و منچستر و گلاسکو گروهی سیاهپوش با عنوان گارد جاویدان تجمع کرده بودند. اینها و موارد مشابه بسیار، نمونههایی از عمل اجتماعی هستند که خود به خود به وجود نیامدهاند و پیامد روشن مفصلبندی گفتمان سلطنت طلب و متونی است که تولید می کنند. توسل به ساواک و گارد جاویدان، یعنی خشن ترین نهادهای سرکوب در تشکیلات محمدرضا پهلوی و ارایه روایتهای جدید از کارکرد آنها، به نظر من پیش از آن که تلاشی برای مشروعیت بخشی به گفتمان سلطنتطلب از طریق توسل به منابع نهادی پهلوی و بازتعریف آنها در روایتهای جدید باشد (که البته این نیز هست) تلاش پیشدستانهای است برای ایجاد رعب و وحشت و اخطار به سرکوب مخالفان از طریق اعمال زور. گویی حضرات از کسب مشروعیت ناامید شدهاند و با دل بستن به کسب قدرت از طریق حضور نظامی آمریکا و اسراییل، هم و غم خود را بر به یادآوری وحشت ناشی از اعمال زور به مخالفان مصروف کردهاند.
ارکان اصلی گفتمان سلطنت داستان امروز و دیروز نیست و به گذشته های بسیار دور برمیگردد. در واقع در تمام تاریخ پادشاهی در ایران گفتمان سلطنت استوار بر سه رکن اساسی بوده است. نظامیگری، مذهب و قدرت بلامنازع سیاسی شاه و دیگریِ دشمنِ آنتاگونیستی نیز پیوسته در کنار این سه رکن حضور داشته است تا به وجود آن ارکان معنی بدهد. برای نمونه سنگ نگارههای دوران ساسانیان، به طور مشخص سنگ نگارههای دوره شاپور اول، آیین دیهیم ستانی شاه (قدرت سیاسی) از اهورامزدا (مشروعیت بخش مذهبی) را در کنار سپهبدان (قدرت نظامی) و دشمن به خاک افتاده (امپراتوران روم باستان، فیلیپ عرب، همچنین والرین) نشان میدهد. از زمانی به بعد روحانیت نیز در سنگ نگارهها حضور خود را تثبیت میکند (حضور کرتیر موبد موبدان). امروز نیز کماکان اینها بنیادیترین ارکان این گفتمان هستند. نکته جالب این است که امروز بیست و سوم می ۲۰۲۶ که دارم این متن را برای انتشار ویرایش نهایی می کنم، خبری توجهام را جلب کرد و آن این که اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت خارجه جمهوری اسلامی، در پیامی در ایکس تصویری از سنگ نگاره پیروزی شاپور اول ساسانی بر امپراتور روم را منتشر کرده است و نوشته است، «وقتی ایرانیان، مهاجمان متوهم را ناکام گذاشتند.» او با کنایهای به محاصره دریایی بنادر ایران توسط آمریکا نوشته است، «رومیان تصور می کردند که رم مرکز عالم است؛ اما ایرانیان این توهم را در هم شکستند.» همان طور که مشاهده میکنید، امروز گفتمان جمهوری اسلامی نیز خود را از منابع مشروعیتبخشی پادشاهی ایران باستان محروم نمیکند.
گفتمان ناسیونالیسم «چپ»
در کنار این دو گفتمانِ به ظاهر قطبیشده، گفتمانهای دیگری نیز این روزها مطرحاند، از جمله گفتمانی که تحت عنوان «چپ محور مقاومتی» شناخته شده است و من ترجیح میدهم آن را ناسیونالیسم «چپ» بنامم و عمداً چپ را در گیومه گذاشتهام.
دال مرکزی گفتمان ناسیونالیسم چپ، امپریالیسم یا به بیان دقیقتر «ضدامپریالیسم» است. این دال معیار همه چیز است: هر نیرویی با نسبتش به این دال ارزیابی میشود. دالهای گرهگاهی این گفتمان عبارتند از:
«مقاومت» دالی چندلایه که میتواند شامل مقاومت در برابر امپریالیسم، مقاومت فرهنگی، مقاومت اقتصادی، مقاومت هویتی و مقاومت در برابر نظم جهانی سرمایه باشد.
«مقاومت» دالی است که جمهوری اسلامی و ناسیونالیسم «چپ» هر دو آن را تصاحب کردهاند. با این تفاوت که هر کدام آن را به دال مرکزی متفاوتی وصل کردهاند. اما آنچه در هر دو غایب است مقاومت کارگری، مقاومت زنان و مقاومت ملیتهای به حاشیه رانده شده است. «مقاومت» در این گفتمانها همیشه نظامی ژئوپولیتیک است نه اجتماعی-طبقاتی.
«امپریالیسم»، دشمن مرکزی یا «دیگریِ» برسازنده گفتمان. هویت این گفتمان بدون یک دیگریِ سلطهگر کامل نمیشود. امپریالیسم معمولاً به صورت آمریکا، غرب، نئولیبرالیسم جهانی، سرمایه مالی جهانی، و استعمار نو بازنمایی میشود. این دال نقش مهمی در ساخت مرز «ما / آنها» دارد.
«مردم» یا «ملت»، در گفتمانهای ناسیونالیست «چپ» یا به اصطلاح «چپ محور مقاومتی»، جایگزین طبقه به معنای کلاسیک میشود. و دالهایی چون میهن نیز اهمیت می یابند.
«اردوگاه» در سنت اردوگاه شرق (یا اردوگاه سوسیالیسم) در برابر اردوگاه غرب (امپریالیسم) که امروز در این گفتمان جای خود را به «محور» و به طور مشخص «محور مقاومت» داده است. جالب است که «مقاومت» در گفتمان جمهوری اسلامی و ناسیونالیسم چپ هر دو دال گرهگاهی هستند، اما حول دالهای مرکزی متفاوت سازمان یافتهاند.
میراث اردوگاهی و محور مقاومت
ساختار تحلیلی گفتمان ناسیونالیسم «چپ» در الگوی دوران جنگ سرد متوقف مانده است: جهان به دو اردوگاه تقسیم میشود، اردوگاه امپریالیسم (آمریکا، اسرائیل، و غرب به طور کلی) در مقابل اردوگاه «مقاومت». در این چارچوب، هر نیرویی که در برابر آمریکا بایستد صرفنظر از ماهیت طبقاتی، جنسیتی و قومی سیاستهایش بهعنوان «مترقی» تعریف میشود.
این الگو میراث دوران اردوگاه سوسیالیستی یا به اصطلاح بلوک شرق است؛ دورانی که در آن منافع اردوگاهی اولویت داشت و مبارزه با امپریالیسم معیار اصلی ارزیابی جریانها بود. اما اردوگاه سوسیالیستی به معنای دوران جنگ سرد دیگر وجود ندارد. در این گفتمان جای آن را «محور مقاومت» گرفته است، نه جنبشی آزادیخواه و عدالت طلب، بلکه ائتلافی از حکومتها و نیروهایی که در برابر هژمونی آمریکا میایستند اما در داخل ارتجاعی، سرکوبگر، ضد مردمی و ضدکارگری و ضد حقوق ملتهای به حاشیه رانده شده، کردها، بلوچها، عربها و دیگراناند؛ این گفتمان در برابر ستم به طبقه کارگر، زنان و ملتها و قوانین سرکوبگرانه قضایی و احکام غیرعادلانه سکوت می کنند.
سکوت انتخابی در برابر ستم جمهوری اسلامی
مشکل اصلی این گفتمان سکوت انتخابی آن است. وقتی جنگ در میگیرد، این جریانها به «مبارزه ضدامپریالیستی» چنگ میزنند، بدون اینکه به ستمهای داخلی جمهوری اسلامی اشاره کنند. بیشک جنگ اسرائیل واقعی است، توسعهطلبانه و بیرحمانه است و باید با تمام قدرت محکوم شود، اما این محکومیت نمیتواند توجیهی برای سکوت در برابر زندان، اعدام، سرکوب و خشونت در ایران باشد.
این سکوت انتخابی از منظر نشانهشناسی انتقادی یک کنش ایدئولوژیک است: با نشاندن امپریالیسم بهعنوان دشمن اصلی و فروکاستن ساده انگارانه و قطبیشدهی کشمکش به امپریالیسم و ضد امپریالیسم، همهٔ ستمهای دیگر را به امری فرعی تبدیل میکند و حوزه اصلی تعارضات اجتماعی ناشی از ستم و سرکوب طبقاتی، جنسیتی و قومی را که عرصه اصلی مبارزه برای آزادیهای مدنی و عدالت اجتماعی است نادیده میگیرند. زنان، کارگران، و مردمان دیگر که هم از جمهوری اسلامی ستم میبیند هم از ناسیونالیسم ایرانی، در این گفتمان جایی ندارند و گاه بر اساس همان منطق قطبی شده، این میدانهای مبارزه را قلمرو عمل صهیونیستها و آمریکا معرفی میکنند و به این ترتیب در عمل جاده صافکن سرکوب خشونتبار مبارزه سیاسی و مدنی گروههای اجتماعی مختلف میشوند.
وجوه مشترک این سه گفتمان
- سوژه کارگری
در هر سه گفتمان، طبقه کارگر یا ابزار بسیج ملی است یا اصلاً وجود ندارد. جنگ در طول تاریخ ابزاری برای انحراف مبارزات طبقاتی بوده است. هر اعتراضی در اقتصاد جنگی به «خدمت به دشمن» تعبیر میشود. حال پرسش انتقادی این است که وقتی هر سه این گفتمانها از «مردم» حرف میزنند، دقیقا از که حرف میزنند؟
- سوژه زنانه
یکی از تکرارشوندهترین الگوهای نشانهشناختی، استفاده ابزاری از بدن زن است که در جنگ به یک الگوی بارز تبدیل میشود. در گفتمان جمهوری اسلامی، زن مادر و همسر است و در جنگ «مادر شهید»، «همسر شهید» یا «همسر رزمنده» است. شرعاً باید مطیع مرد باشد. مرد ولیِ زن است. زن سوژه مستقل نیست و هویت خود را از مرد میگیرد.
در گفتمان پهلوی، ظاهراً زن به مثابه نماد مدرنیته مطرح میشود. پوشش زنان از بالا و با نظارت پلیسی به پوششی مدرن تغییر می کند، زنان در دانشگاه، بازار کار و دستگاه دولتی و قضایی حضور پیدا میکنند و بدن زن به یکی از میدانهای اصلی نمایش پیشرفت تبدیل میشود. اما مشکل مهم این پروژه این بود که بسیاری از اصلاحات از بالا و توسط دولت اقتدارگرا اعمال میشد در نتیجه، زن بیشتر «ابژهی پروژهی دولت» بود تا سوژهٔ مستقل سیاسی. ساختار سلطنت پهلوی همچنان مردمحور، نخبهگرا، و وابسته به تمرکز قدرت شخص شاه بود. در تجربهی زیستهی سیاسی آن دوره، زنان الزاماً به سوژهی سیاسی مستقل تبدیل نشدند؛ بلکه اغلب در چارچوب پروژهی مدرنیزاسیون دولتی تعریف میشدند. حتی برخی پژوهشها اشاره میکنند که اصلاحات زنان در دورهی شاه تا حدی ابزاری برای مشروعیتبخشی بینالمللی و نمایش توسعه بود.
در گفتمان سلطنت طلبی معاصر نیز، زن همچنان بیشتر «نماد ملت» است تا سوژهٔ مستقل سیاسی. یعنی زن «زیبا»، زن «آزاد»، زن مدرن، زن ملیگرا، به بخشی از نوستالژی «ایران ازدسترفته» تبدیل میشود. یعنی زن تبدیل میشود به نشانهای مصرفی برای بازسازی شکوه ملی. شاید مهمترین پرسش این باشد: آیا زن در این گفتمان صرفاً «نماد آزادی» است، یا واقعاً «فاعل سیاسی مستقل»؟ چون این دو یکی نیستند.
از منظر تحلیل گفتمان، سلطنت اساساً ساختاری پدرسالار دارد. شاه به لحاظ تاریخی چیزی شبیه پدر ملت، حافظ ملت، و بدن نمادین کشور بوده است. در نتیجه، حتی وقتی گفتمان سلطنتطلب از آزادی زنان حرف میزند، اغلب این آزادی هنوز درون یک ساختار پدرسالار بازنمایی میشود: «من بهعنوان پدر از زنان حمایت میکنم.» نه این که «زنان سوژههای مستقلاند که نیازی به قیم ندارند».
در گفتمان ناسیونالیسم «چپ»، مسئله جنسیت «فرعی» است. اصل مبارزه ضدامپریالیستی است. در هر سه گفتمان زن ابزار روایت دیگری است، نه سوژهای با خواست مستقل.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» تلاش کرد این الگو را بشکند. بدن و خواست زنانه را از سلطه این گفتمانها بیرون بکشد. این خود یک کنش نشانهشناختی انقلابی بود. اما خطر این است که سلطهجویی گفتمان سلطنتطلب، و جنگ این صدا را دوباره در دل روایتهای ملیگرایانه هضم کند.
- مساله ملیتهای به حاشیه رانده شده
دال تمامیت ارضی و استفاده از برچسب «تجزیه طلبی» به مثابه دال هراس، در مقابل خواسته حق ملل در تعیین سرنوشت خود و فدرالیسم یکی از مهمترین یافتههای تحلیل بیناگفتمانی این است که با وجود تعارضهای آشکار میان سه گفتمان فوق، یک وجه مشترک مهم دیگر نیزدارند؛ در هر سه گفتمان دال تمامیت ارضی که در مفصلبندی با دالهای میهن، ملت، و ایران بزرگ شکل میگیرد، نقطه آغاز مخالفت با حق ملل در تعیین سرنوشت و فدرالیسم است. این اشتراک خود یک نکته نشانهشناختی بسیار مهم است
طرح مساله ملیتهای به حاشیه رانده شده، در گفتمان جمهوری اسلامی تهدیدی امنیتی، کار دشمن خارجی، و زمینه سازسرکوب است؛ در گفتمان سلطنتطلب، تهدید «یکپارچگی ایران»، خیانت به «هویت ایران» است و با تهدید به فرمان حمله ارتش!! (اشاره به سخنان رضا پهلوی در مورد احزاب کردستان) مواجه میشود؛ در گفتمان ناسیونالیسم «چپ» نیز میشود بازیچه دست امپریالیسم، پیاده نظام صهیونیسم و تضعیف کنندهی جبهه مقاومت.
این دال مشترک نشان میدهد که «میهن واحد» خود یک پیشفرض ایدئولوژیک است که این گفتمانها آن را بهعنوان «طبیعی» و «بدیهی» میپذیرند، حتی وقتی در بسیاری چیزهای دیگر با هم اختلاف دارند.
موضع انتقادی — گفتمان حقوق مدنی بنیادی
هر سه گفتمانی که بررسی کردیم یک خصلت مشترک بنیادین دارند: همه آنها بر مفاهیم منجمد و ایستا استوارند. ملت، امت، اردوگاه و از این دست. مفاهیمی که پذیرش آنها به بهای کنار گذاشتن مفهوم جامعه است. جامعه که باید کانون کشمکشها و مبارزات سازنده برای اهداف مشخص گروههای اجتماعی مشخص باشد.
موضع انتقادی رادیکال، گفتمان حقوق مدنی بنیادی که ما از آن دفاع میکنیم برعکس عمل میکند. از روایتهای کلان شروع نمیکند. یعنی اصولاً با روایتهای کلان کاری ندارد. از سوژههای مشخص، از سیاست خُرد شروع میکند، نه از مفاهیمی چون «ملت»، «امت»، «میهن»، و از این دست. با پرسش از حقوق زنان، حقوق کارگران، از کار بیکار شدگان، حقوق ملیتها، حقوق زندانیان، و امثال آن شروع میکند و برای این موارد مبارزه میکند؛ نه دل بستن به رویاهای بنجل و روایتهای کلان از آینده باشکوه با یادآوری گذشته باشکوه.
گفتمانی که ما برای آن استدلال میکنیم بر موارد زیر استوار است:
عدالت، یعنی تامین حقوق عموم مردم بخصوص کارگران و زحمتکشان از طریق حضور آزاد نمایندگان منتخبشان در اداره کشور. نظارت مستمر و پیشگیری از غارت اموال مردم به هر نام و بهانهای.
آزادی، یعنی آزادی بیقید و شرط بیان، اندیشه، گفتگو و پرسش
جامعه متکثر، چند صدایی، گفتگویی و پرسشگری
جامعه فدرالی که ملیتها در آن به اختیار و اراده جمعی در مورد اداره اقلیم خود تصمیم بگیرند.
جامعه عاری از تبعیض جنسیتی به هر بهانهای اعم از شرعی و یا اخلاقیِ پدرسالار. جامعهای که در آن زنان تحت هیچ شرایطی جنس دوم محسوب نشوند و هیچ قانون یا اصل شرعی و عرفی آنها را از حقوق برابرشان محروم نکند و زنان را به عنوان سوژههای مستقل، دارای اراده، صدا، عاملیت و فاعلیت بشناسد.
در شرایط کنونی این گفتمان انتقادی رادیکال باید موارد زیر را پیبگیرد:
اول: برسوژههای حذفشده در گفتمانهای سلطهگرا، یعنی کارگران، زنان و ملیتهای به حاشیه رانده شده تکیه کند، نه بهعنوان بخشی از «ملت»، بلکه بهعنوان گروههای اجتماعی با منافع و حقوق شخص.
دوم: منطق دشمنسازی را رد کند. جنگ با تعریف «دشمن» زندگی میکند. گفتمان عدالتطلبی و حقوق مدنی با مفهوم حق پیش میرود، و برای احقاق و تثبیت حقوق مبارزه میکند و نه با دیگری دشمن آنتاگونیستی که برساخته شده است تا به تثبیت جایگاه گفتمان مسلط کمک کند.
سوم: از تلهی دوگانههای کاذب بیرون میآید: یا جمهوری اسلامی یا سلطنت، یا ضدامپریالیسم یا غربزده، یا جنگطلب یا عامل جمهوری اسلامی.
چهارم: ضدجنگ بودن را از «بیطرفی» جدا میکند. ضدجنگ بودن یعنی میدانیم که در هر جنگی بیشترین هزینه را محرومان میپردازند. ما علیه جنگ مبارزه میکنیم نه برای این که جنگ امری مقدس، وطن، عظمت ایران، شکوه تمدن و از این دست را نابود میکند، بلکه برای این که جنگ «جامعه» را در مفهوم هستیای پویا در هم میشکند، زندگی را بر مردمان، بخصوص محرومان سختتر و تحملناپذیر میکند، و امکان سرکوب گستردهتر هر نوع جنبش عدالتخواهی را فراهم میکند. زمینه ویرانی و غارت منابعی را فراهم میکند که باید برای رفاه مردمان به کار گرفته شوند. این جنگ، جنگ قدرتهاست برای قلمروداری و توسعهطلبی، نه جنگ رهاییبخش است برای مردم ایران، آن طور که گفتمان سلطنتطلب هر روز تکرار میکند و از آمریکا و اسراییل مطالبه میکند و نه جنگی ضدامپریالیستی آن طور که گفتمان ناسیونالیسم «چپ» القا میکند.
پنجم: برحق تعیین سرنوشت ملیتهای به حاشیه رانده شده بهعنوان حق دموکراتیک بنیادین پای میفشارد.
قدرت همهجا هست اما مقاومت نیز هم همهجا هست. نشانهشناسی انتقادی ابزاری است برای آشکار کردن اینکه قدرت کجاست، چگونه پنهان میشود، و مقاومت از کجا سر میزند.
وظیفه روشنفکر انتقادی در بستر جنگ این نیست که بگوید «هر دو طرف بد هستند».این بیطرفی عوامانه است. وظیفهاش این است که بپرسد: کدام گفتمانها از این جنگ سود میبرند؟ کدام سوژهها در این گفتمانها قربانی میشوند؟ و چه گفتمان(های) جایگزینی ممکن است که از پایین، از کارگران، زنان، ملیتهای به حاشیه رانده شده، شروع کند؟
فایل صوتی-تصویری این سخنرانی را در لینک زیر بشنوید:






















