یک شعر از ثریا کهریزی
(چشم یار)
شعری از ثریا کهریزی
منتظرم بمان عشق من
به تو خواهم پیوست
اما قبل از پیوند ما
باید تاریخی خاص را در روانم حل و فصل کنم
مغزم بر روی روزهای ۱۸ و ۱۹ دی قفل شده
و مثل گردش روزگار تکرار می شود
در کتب تاریخی
وقایع این دو روز نیامده است!
در داستان های عاشقانه ی جهان
در فیلم های دراماتیک و تراژیک
و حتا در میان گندمزار
در دشت های شقایق
در نرگس زار
به دنبال این تاریخ که ذهن من در آن مانده است
گشته ام
و آن را در وضعیتی هولناک
پنهان در لابلای کیسه هایی سیاه
در مکانی آشنا که تاریخ
آن را به هدایت آب ها به سمت درختان
به سمت آبادانی
به پای سرو ساسانی یافتم
اما افسوس
که دیگر آن مکان
محل آب به سمت آبادگری
به سوی نرگس زار
و سرو ساسانی نیست
اکنون یک مرده شورخانه است
هیچ سروی کنار کهریزک نمی روید
نرگسان دشت ارژن به یغما رفته اند
و در کاریزها آب روشن و جاری نیست
دیر زمانی ست که کهریزک
مکانی برای شکنجه
و سردخانه ی هزاران هزار جنازه ای ست
که به دست دولت خود کشته شده اند
جنازه هایی جوان
که روزی هر کدام از آنها
خورشیدی در سینه داشت
و نرگسی در دیدگان خویش اما اکنون
پیچیده در کیسه های سیاه، جنازه بر جنازه! بر روی هم تلنبار
عشق من
به تو خواهم پیوست
و حالا تو هم می دانی
که تاریخ ۱۸ و ۱۹ دی ماه
در نرگس زار
و در میان متون عاشقانه ی جهان نیست
روز کشتار خیل ایرانیان
به فرمان سرپرست خود آنها است
این تاریخ که از این به بعد
روی پلاک گردنی عدالت خواهان
روی تیشرت آزادی خواهان
در نت های موسیقی
و در همه جا
چون خورشید جاودان می ماند
و من بدانم؟!
و در ذهنم پاسخی بیابم در چه شرایطی؟
یک حاکم و رهبر معنوی!
مردم خود را که عهد به هدایت و سرپرستی آنها داشته
قتل عام می کند؟
عشق من
به تو خواهم پیوست
و نشان پیمان ما
دسته ای نرگس شیراز
از دشت ارژن است.
چهارم خرداد ۱۴۰۵/ مهرشهر






















