آه اگر زبان داشت، درخت!
نگاهی به دفتر شعر تازهی «خوابهایم بریده بریده نفس میکشند»
اثر هادی ابراهیمی رودبارکی
نشر آسمانا- تورنتو – ۲۰۲۶
برای این مطلب پی عنوانی میگشتم که هم مناسب فضای شعرهایی باشد که در بارهشان گپ میزنیم و هم حال هوای مطلب را بهنوعی برای مخاطب بازگو کند. بعد یاد یکی از شعرهای هادی در مجموعهی «خوابهایم بریده بریده نفس می کشند» افتادم. شعری کوتاه که جان کلام و عصارهی کتاب را در خود پنهان کرده است. شعری که تنها یک نگاه حساس شاعرانه و جستجوگر میتواند طبیعت و انسان را از آن منظر نظارهگر باشد. بند آخر همان شعر کوتاه را انتخاب کردم که هم شاعرانه است و هم اینکه نمونهای است از نگاه شاعر که عناصر طبیعت را جان میبخشد تا از نگاه تک درخت در خود بنگرد.
کیام من
چیام من
بهچشم درختی
که از کنارش گذر میکنم
آه اگر زبان داشت
درخت!
چند هفتهای بود که دو مجموعه شعر با نامهای «خوابهایم بریده بریده نفس میکشند» و «با سایههایم مرا آفریدهام» را دریافت کرده بودم و هر از گاهی کتابها را ورق میزدم و شعرها را میخواندم و خستگی کار روزانه و نیز دلهرهی روزهای پُر التهاب اعتراضات و جنگ ویرانگر را در خود تسکین می دادم.
قبل از این، کتابهای دیگر هادی را خوانده بودم و تا حدودی با شعرها و لحن و زبان او آشنا بودم. لحن و زبان شاعری که از آب و درخت و گیاه و باران گرفته تا هر آنچه در طبیعت است در نگاه او زنده است و گاه حتی خود را از نگاه آنان نظاره میکند.
این دو مجموعه نیز در امتداد همان نگاه به انسان و هستی در تلاش است که جایگاه خود را در همان منظومهی انسان ـ طبیعت پیدا کند.
وقتی از شنیدن خبرهای ناگوار خسته میشدم، در واقع از چیزی فراتر از تصاویر ویرانی آزارم میداد، چیزی مثل فرسودگی روح یا تکرار ترس و بی پناهی انسانهای بی گناه بود که روح و جسم آدم را میآزرد.
خبرهای بد وقتی هر روز تکرار میشوند و کاری هم از دست آدم برنمیآید، بهمرور احساس استیصال بر انسان غلبه میکند و این بدترین حالت روحی است که میتواند هر کسی را از پا در بیاورد.
در چنین لحظههایی شعر به عنوان یک زبان دیگر از زیستن بهکارم میآمد. زبانی که نه برای توضیح واقعیتها، بلکه برای بازسازی معنا و درک آنچه دیدنی نیست را پیش رو مینهاد. در چنین لحظاتی سعی میکردم زندگی و رنج را دوباره برای خودم معنا کنم.
خیلی وقتها انسان غم و تنهایی و امید و ترس را حس میکند اما نمیتواند برایش توضیح روشنی داشتهباشد. شعر این تجربههای درونی را برای من روشن میکرد و باعث میشد جهان را دوباره و از زاویههای دیگر ببینم. زیرا که شاعر از چیزهای عادی معنایی تازه میآفریند. باران، شب، سکوت، مرگ یا حتی یک کوچهی معمولی در خاطره، بعد از خواندن یک شعر خوب دیگر همان کوچه و باران نبود و برای من رنگ و معنای دیگری پیدا میکرد. شعر چیزی را عوض نمیکرد اما کمک میکرد که زندگی را با عمق بیشتری نگاه کنم.
برای همین است که می گویند شعر خوب فقط سرگرمی یا بازی با واژهها نیست، بلکه نوعی شناخت متفاوت از پدیدههاست. مثلا شعرهای سهراب سپهری انسان را یاد این میاندازد که آرامتر و معنویتر به جهان بنگرد. یا شعرهای فروغ فرخزاد تجربهی تنهایی و آزادی و حقیقت وجود انسانی را برایمان پررنگتر نشان میدهد.
شعر شاید معنای زندگی را مستقیم به ما نشان ندهد ولی چشم و دلمان را برای دیدن زاویههای پنهان زندگی بیدار میکند. یا چیزهایی که نمیشود با استدلال فهمید، باعث میشود که آنرا حس کنیم. شعر یکی از زیباترین راههای احساسکردن است.
کتاب هادی را می خواندم و گاه شعرهایی را که بیشتر زبان حال خودم بود یادداشت میکردم. درحین خواندن شعر حس میکردم پنجرهای در یک روز روشن و آفتابی روبرویم باز شده اما نه برای دیدن منظره بلکه برای شنیدن و دریافت صداهایی که مدتها نادیده گرفته بودم.
با خودم فکر میکردم که آیا شعر میتواند چیزی بگوید که زبان روزمره از گفتناش ناتوان است!
آیا اشیاء میتوانند در قالب شعر راز ماندگاری را با ما به گفتوگو بنشینند؟
کوتاه سخن اینکه شعرهای خوب هادی پاسخی آرام و لطیف به این پرسش اساسی میداد.
چه بسیار لحظههایی که انسان بیآنکه بداند زندگی را از پشت یک پنجره فهمیده است. یا از تماشای بارانی که آرام روی شیشه سُر میخورد یا حتی صدای اعتراض خیابانی که چشمهای پنجره را از خواب سنگین میگشاید تا سیل باران و انقلاب همزمان در ضمیر انسان بماند تا روزی به کمک واژهها تصاویر در ذهنمان ماندگار شود.
شاید به همین دلیل است که بعضی چیزها یا لحظههای خاصی را هیچوقت فراموش نمیکنیم تا روزی جان بگیرند و تصاویری بشوند که دیگر پنجره همان پنجره و باران همان باران نیست، و این همان بازسازی معنا و دیدن زندگی از زوایای پنهان آن است.
باران بارید
و ترس
از پلک چشمهای پنجره
شسته شد
صدای اعتراض خیابان
پلکهای سنگین پنجره را
از خواب گشود.
باران بارید
سیل راه افتاد
و انقلاب خود را بالا آورد.
شعرهای هادی ابراهیمی رودبارکی پیش از آنکه ترکیب واژهها برای آفرینش شعر باشد، بیان وضعیت انسان معاصر است. انسانی که میان امید و تنهایی و استیصال و اضطراب میل به معنا دارد و میخواهد میان این همه تناقضها جایگاه و هویت خود را بهعنوان انسان برای خود معنا کند. بهعبارت دیگر این شعرها قبل از اینکه تلاشی برای توضیح واقعیت باشد، تلاشی است که لحظههای پنهان زیستن را آشکار کند. لحظههایی که گاه در هیاهوی زندگی روزمره نادیده میمانند. اینجا دیگر زبان فقط ابزار بیان نیست، بلکه بخشی از تجربهی شاعرانه است.
کلمات گاهی ساده و شفاف و گاه شکسته و پر تنش هستند، شبیه ذهنی که میان خاطره و اکنون در رفت و آمد است و می کوشد از دل تصاویر ساده و روزمره معنایی عاطفی و انسانی تولید کند. به همین دلیل است که شعرها با وجود سادگی ظاهری زبان، تأمل برانگیزند.
این نگاه شاعرانه البته محصول بیش از پنجاه سال تلاش برای درک چیستی شعر و کاربرد واژهها و بهعبارتی زندگی با کلمات در قالب شعر و داستان و کلاً سر و کار داشتن با ادبیات خلاقه است.
دلهرههایم
آرام نمیگیرد
گاه
سر به ساحل میکوبد
گاه
دل به دریا میسپارد
چون موج
در دریا
برمیخیزد
و چون کف
در ساحل
می نشیند.
ناگفته نماند مقدمهی دلنشین و کارشناسانهای که علی نگهبان به کتاب «با سایههایم مرا آفریدهام» نوشته، خوانندگان شعر را بیشتر در حال و هوا و زیر و بم کارهای هادی قرار میدهد و زیباییها و لطافت کار را بیشتر نمایان میکند.






















