تحلیلی برشعر«خوشهچین» از رحیم معینی کرمانشاهی
تحلیلی بر شعر «خوشهچین»از رحیم معینی کرمانشاهی
معینی کرمانشاهی شاعری است که ققنوسوار از خاکستر خود متولد میشود
«شعر بی تصویر شعر کم ارتفاعی است، بلند پروازی ندارد، دست یافتنیاست و رام و آرام.
شعر باید مشغله ماوراءالطبیعه داشته باشد و از آن سرچشمهها آب بخورد، وزن و قافیه رکن بنیادی شعر نتواند بود، اما تصویر را نمیتوان از شعر که جزو وجودش است دور کرد.»۱
آری باید بگویم: شعر معینی کرمانشاهی از ماوراءالطبیعه آب میخورد و تصویر در آن موج میزند و ازمنظر من، تصویر سازی در شعر رکن اصلی شعر است که معینی کرمانشاهی با این غزل حق مطلب را در تصویرسازی و نبوغ زبان شناسی ادا کردهاست.
«خوشه چین»
پـرده پـرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم، خویش را
خویشِ خویشِ من مراو هرچه منها بود، سوخت
کُشتم آن خویش وزخاکش پروریدم، خویش را
خویش خویش من هم اینک از درصلح آمده است
بسکه گوش از غیر بستم، تا شنیدم خویش را
معنی این خویش را،از خویشِ خویش خود بپرس
خویش بینی را گَزیدم تا گُزیدم، خویش را
می شدم ساقی شدم، ساغرشدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خـوشه چیدم خویش را
سـردی کاشـانه را بـا آه گـرمـی داده ام
راه بر خورشیـد بستم، تا دمیدم، خویش را
اشک و من، با یک تـرازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین کـه بـا گوهـر کشیدم ،خویش را
بــزم سازان جهـان، می از سبـوی پُر خورند
من تـهی پیمـانه بودم سر کشـیدم، خویش را
بـرده داران زمان هـا، چـوب حرّاجم زدند
دست اوّل تـا بـرآمد،خـود خریدم، خویش را
شمعـم و بـا سوخـتن تـا آخـرین دَم زنده ام
قطره قطره سوختم تا آفـریدم خویش را
هـوی هـوی بزم درویشان*کرمـانشه* خوش است
چون به دالــاهـو رسیدم ، وارسیدم خویش را
«رحیم معینی کرمانشاهی»
رحیم معینی کرمانشاهی نوهی معاونالملک کرمانشاهی است و از بزرگان و نامآوران عرصه شعر کرمانشاه است که در زمان خود، حال و آینده بیمثال است.
در بیت اول؛
پـرده پـرده آنقدر از هم دریدم، خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم، خویش را
این شعر با ردیف؛ «خویش را» و قافیه؛ دریدم، دیدم، پروریدم، شنیدم، گزیدم، چیدم، دمیدم، کشیدم، خریدم، آفریدم، وارسیدم، وهجای قافیه «دم»از بهترین غزلهای استاد معینی کرمانشاهی محسوب میشود و با استفاده از واجآرایی بینهایت زیبا و تکرار کلید واژههای «خویش را» باعث تاویلهای مختلف شعری و به تبع زیباشناسانه ایجاد کرده که هر شنوندهای را به تحسین این شاعر ارزنده وا میدارد.
خوب میدانیم که در نشانهشناسی و زبان ادبی مدرن شعر تکه، تکه میشود و از جزء به کل میرسد، دقیقاً برعکس نقدهای سنتی که کلینگر بودند و دقیقاً همین جزئینگری باعث میشود بهتر بفهمیم آیا شعری بار معنایی و تاویلپذیری دارد یا خیر؟ یا از ساختار خوبی بهرهمند است یا نه؟
زبانشناسان معاصر بخوبی میدانند برای انسجام بهتر شعر، از ارجاع درون متنی استفاده میشود و تکنیک تکرار در زبانشناسی، یکی از تکنیکهای خوب ارجاع درون متنی و بازیهای زبانی است که معینی کرمانشاهی در این بیت برای واژههای «پرده»و «خویش»استفاده کردهاست.
از طرفی در طول این غزل کلیدواژهی «خویش» نمادی؛ ساختمند یا اندامیک میباشد، که کل شعر بر پایهی آن بنا شده یعنی اینجا، نه تنها به معنای خود شاعر «معینی کرمانشاهی»بلکه واژهای معناگریز و لایهمند است که در طول شعر از لحاظ بافت وساختار این نماد، رشد و نمو پیدا کرده و کم کم به تکامل و انسجام میرسد.
در این بیت شاعر اذعان میکند که خود و درون خود را بارها دریده و کلیدواژهی «خویش»در اینجا نماد: منیتها و نَفسِ یک انسان است که اگر کنترل نشود، میتواند افسوس بسیار به بار آورد، اما شاعر اعلام میکند که خویش خود را دریده، همان غرور و منیت خود را «خرد و ریز ریز» کرده، از طرفی وقتی شاعر از پرده- پرده، نام برده، که هر مخاطب و منتقدی به یاد پردههای تار میافتد و میتواند بارها پاره شود. او از یک طرف خود را به یک تار تشبیه کرده ودر تاویل دیگر، انسانی که توانسته، پردههای درونی غرور خود را پاره کند تا به آن منِ واقعی و تواضع دست پیدا کند.
در مصرع دوم بیت اول شاعر میگوید:
تا که تصویری ورای خویش دیدم، خویش را
در اینجا در پی این همه تلاش و پس زدن غرورهای انسانی، او به مرتبه بالاتری از عرفان رسیدهاست.
آنگاه که میگوید: تصویری ورای خویش دیدم، در واقع او از تصویر واقعی و درونی خود حرف بهمیان میآورد. شاعر اینجا نقاب صورت و ظاهری خود را کنار گذاشته و درون واقعی خود را میبیند، «خویش» در این بیت به دو معنا ظاهر میشود: معنای ظاهری و معنای درونی، یا بهتر بگویم دال و مدلول که هم به بیرون و هم به درون یک امر توجه دارد و دارای لایهمندی و ایهام است.
می بینید که شاعر با نحوی زیبا با تکرار کلیدواژهی خویش به این لایهمندی دست پیدا کردهاست.
او که خود در نقش شخص اول است، با دیالوگ و مونولوگ با درون خود و شخص دوم پرداخته و به سمت عرفان پیش می رود. راوی از ظواهر دنیوی به سمت عرفان و کمال گام برداشته، بارها خود را امتحان کرده و از درون، خود را شکسته، تا به روح انسانی و بیآلایش برسد. هر چه از معینی کرمانشاهی سخن بگویم باز زبان قاصر است.
او از بیت اول و مصرع اول به آشناییزدایی دست پیدا کردهاست. پرده، پرده خود را دریده، در هیچ زبان عامیانهای دیده نمیشود، در واقع زبانی فرا واقعی و سورئال است، پس او به خوبی آشناییزدایی و خرق عادتها را میشناسد که این از سواد بالای او سرچشمه میگیرد.
بیت دوم؛
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه منها بود، سوخت
کُشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم، خویش را
در اینجا بیشتر از همه واج آرایی: آ، م، ر، ی، ش، خ دیده میشود. از طرفی از جهت زبانشناسی، تکرار کلید واژهی «خویش»ارجاع درون متنی را نمایان میکند، او باز هم در این بیت به مکالمه با مخاطب (دیالوگ) و درون خود، همان مونولوگ میپردازد که تاویل پذیری و لایهمندی را همراه خود دارد.
شاعر آنچنان از من و منها صحبت به میان میآورد که گویی چندین شخصیت درون او زندهاند.
حالا شخصیت خوب و عارفانهی او، تمام شخصیتهای مغرور، غمگین و زمینی او را، چون ققنوس میسوزاند و باز از خاکستر خود متولد میشود و این بار روحی بلندپرواز و زیبا از خود میسازد که هر انسان وارستهای آرزوی دستیابی به چنین مقام درونی وعرفانی را دارد.
بیت سوم؛
خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمدهاست
بسکه گوش از غیر بستم، تا شنیدم خویش را
شاعر معینی کرمانشاهی، در مصرع اول به گفتگو و مکالمه با درون خود میپردازد، چرا که اکنون شخصیت درونی او از در آشتی وارد شده و خویشِ خویشِ او یا همان درونِ درون او به شخصیت درونی خود تشخیص داده که حالا، میتواند از این درِ ذهنی وارد شده و با او آشتی کند، که خوب میدانیم «از درِ صلح درآمدن»در فرهنگ ما کنایه است، چرا که معنای پنهان و دور آن مدنظر میباشد و بهتر است بگویم: همزادپنداری کرده و برای ارتباط برقرارکردن بهتر با مخاطب است و معنای آن کنار گذاشتن دشمنی و آغاز آشتی و دوستی است که تصویری ذهنی را میرساند، چرا که او با درون خود صلح و آشتی کردهاست.
و در مصرع دوم؛
بسکه گوش از غیر بستم، تا شنیدم خویش را
راوی از جدا کردن خود و ذهنش از دیگران حرف به میان میآورد و در واقع آنقدر گوش خود را بر روی حرفهای نسنجیدهی دیگران میبندد، تا صدای روح پاک و خالص خود را بشنود، همانطور که میدانید «بستن گوش از غیر»به معنا و کنایه از نشنیدهگرفتن حرفهای دیگران است، پس آرایههای لفظی به راحتی انجام شده که به شعر معنایی عمیق بخشیدهاست.
باید بگویم؛ شاعر تمام مدت در حال تزکیهی روح و روان خود از ناخالصیهای زندگیش است و بازتکرار کلیدواژه خویش نه تنها باعث ایجاد موسیقی و ارجاع درون متنی، بلکه باعث لایهمندی و دو صدایی در شعر میشود.
بیت چهارم؛
معنی این خویش را، از خویشِ خویشِ خود بپرس
خویشبینی را گَزیدم تا گُزیدم، خویش را
مصرع اول؛
معنی این خویش را، از خویشِ خویشِ خود بپرس
او در اینجا باز با مخاطب به گفتگو و مکالمه مینشیند و به باز کردن و شکافتن کلید واژه «خویش»همان درون خود برای دیگران می پردازد و به مخاطب می گوید؛ معنای خویش را از درون خود جستجو کن و خوب میدانیم همه ما در خلوت و تنهایی به گفتگو با خود میپردازیم و خود را تجزیه و تحلیل میکنیم. و حالا شاعر کاوش معنا را برعهده مخاطب میگذارد و به قولی: در این مصرع از همان متنهای معروف، یعنی «متن باز»چند معنی و لایهمند است استفاده میکند که تودوروف به آن اشاره دارد:
یعنی تاویل پذیری به چندین معنا و این به ذهنیت خود مخاطب برمیگردد، برحسب آنچه آموخته یا در ذهن دارد تاویل و معنا میکند.
در مصرع دوم همین بیت میگوید؛
خویش بینی را گَزیدم تا گُزیدم، خویش را
خویشبینی در اینجا معنای «خود بینی»میباشد در واقع شاعر میگوید: من خودخواهی را از خود بیرون کردم و بریدم، که «گَزیدم»در اینجا به معنای بریدم است. تا «گُزیدم» که اینجا به معنای واقعی برجسته است، یعنی شاعر هر آنچه رفتار زشت، نا پسند وخودخواهی را، از شخصیت خود بیرون کرده تا به شخصیت خوب و برجسته خود دست یافته «گُزیدم» یعنی «برگزیده» و به مرحله بالاتر راه پیدا کرده که بهطور قطع ذهنیت شاعر در این قسمت کاملا عارفانه است و از طرفی این پیام را به مخاطب میدهد تا از غرور خود، عبور نکنی به خوبیها نمیرسی.
بیت پنجم؛
می شدم ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم
تا ز تاکستان هستی خـوشه چیدم خویش را
کلید واژه «مَی» می تواند نماد دست یابی به حقیقت و آگاهی، عرفان و بیپروایی باشد
و از نظر من «مَی» در اینجا در ذهن شاعر، دستیابی به حقیقت محض وآگاهی است.
در این بیت واجآرایی فوقالعادهای دیده میشود مخصوصاً واج آرایی آ، ش ، س ،م ، ی،
و از طرفی لایهمندی و تاویلپذیری بینهایت زیبا حکم فرماست. اما اگر در معنا و تاویلپذیری بیشتر بخواهم بگویم:
در مصرع اول؛ شاعر از جز به کل رسیده، تمام جزئیات را چون می، ساقی، ساغر، مستی را با استعاره پشت سر گذاشته و حقیقت زندگی را در همین جزئیات میبیند.
او هیچ حائلی میان خود و حقیقت زندگی نمیبیند وهمه چیز را در خود حل کرده تا به وحدت و آگاهی کامل برسد.
دقت کنید شاعر مرحله به مرحله از هفت خوان رستم گذر میکند، یا به قول معروف از هفت طبقه عرفان گذر کرده، تا توانسته به «تاکستان» که در زبان فارسی نماد باروری، زندگی، نعمت و عرفان است، برسد. خوب میدانید در زبان عامیانه، تاکستان محل رشد انگور و تولید «می» می باشد و از دید عرفا، تاکستان میتواند نماد: سیر و سلوک معنوی باشد.
مصرع دوم :
همان طور که در مصرع اول گفته شد، تاکستان میتواند نماد فراوانی و نعمت باشد و دقیقاً شاعر در چنین جایی که پر از نعمت است و زمانی که به پختهترین مرحله سلوک رسیده، به بهترین «خوشه» یعنی والاترین مرتبهی شخصیت عرفانی و درونی خود دست مییابد، چرا که هیچ چیز را از خود جدا نمی بیند، بلکه همه چیز در خود اوست.
و در معنای «خوشه چین» باید گفت:
خوشهچین در زبان ما نماد فروتنی، تلاش و قناعت است، اما در شعر کلاسیک، خوشهچین اغلب نمادی است از دانش، تجربه، یا نعمتهای فراوان.
در واقع منظور شاعر این است که با فروتنی، سختی، صبوری و تلاش به بالاترین نوع عرفان و نعمتها دست پیدا کرده و توانسته دست به گلچینکردن بهترین روحیات درونی برای خود بپردازد، یعنی آنقدر در این باغ زیبای هستی «دنیا» چالشها و بالا و پایین زندگی را از سر گذرانده که بالاخره توانسته روح عرفانی وحقیقت بالای خود را بشناسد و به دانشهای مختلف دست پیدا کند. باز از لحاظ ادبی اگر دقت کنید؛ در مصرع اول با آوردن چهار تکرار در فعل « شدم» کمک شایانی به واج آرایی، موسیقی و به تبع آن زیباییشناسی شعر شده، در واقع شاعر همه واژهها را با فکر و اندیشه به تکنیک کشانده و حتی در قسمت «خوشه چیدم خویش را» نه تنها به راحتی با جانشینی و جابجایی ارکان در کلیدواژهها کار خود را پیش برده، بلکه اگر توجه کنید واژه «خویش» هم از لایهمندی خوبی برخوردار است و این خلاقیت و ذهن توانای معینی کرمانشاهی را نمایان میکند. در واقع این شعر از منظر من منتقد، بسیار فلسفی سروده شدهاست.
بیت ششم؛
سـردی کاشـانه را بـا آه گـرمـی دادهام
راه بر خورشیـد بستم، تا دمیدم، خویش را
معینی کرمانشاهی در این بیت:
از نمادها و نشانهها استفاده میکند که باعث ارجاع برون متنی و درون متنی میشود و به تبع آن باعث تاویلپذیری و لایهمندی.
شاعر با نشانههای آه، دمیدن، گرما و نماد خورشید معنایی عمیق در این بیت ایجاد کردهاست.
در مصرع اول
سردی کاشانه را با آه گرمی دادهام
شاعر به جای هر نیروی گرمابخش بیرونی، چون: هیزم از«آه دل» خانه خود را گرم کرده و «آه دل» از غم درون راوی سرچشمه گرفته که هم ترکیبسازی است و هم استعاره پنهان یا تشخیص. این نه تنها نشان از تاویلپذیر بودن و معناگریزی دارد، بلکه شاعر با زبانی پر از ایهام و غیرمستقیم پیش میرود، آنگاه که شاعری میتواند با «آه دل» خانه خود را گرم کند یعنی به برجستهسازی و آشناییزدایی در زبان ادبی رسیده است.
راه بر خورشید بستم، تا دمیدم خویش را
در مصرع دوم این بیت «راه بر خورشید بستن» کنایه از مخالفت با طبیعت و در متون عرفانی این کنایه به معنای «ایستادگی در برابر حقیقت» است. و در نماد «چشم پوشی از روشنایی بیرونی» یا همان قطع وابستگی از دیگران است که شاعر آن را به راه بستن به خورشید تشبیه کرده، نوری که از بیرون به او میتابد را نمی پذیرد.
به زبان سادهتر باید بگویم: شاعر توانسته با بستن راه بر خورشید بیرونی از درون بدرخشد و رشد کند، او با قطع ارتباط با دیگران و ظواهر دنیوی توانسته باطن خود را پرورش دهد.
و در قسمت «تا دمیدم خویش را» اشاره به تولد دوباره خویشتن، از درون است یعنی کشف درون و خودآگاهی راوی. از طرفی « دمیدن» نمادیست است از زنده کردن، معینی کرمانشاهی با این دمیدن به خود، زندگی می بخشد، دقیقتر بخواهم بگویم در تاویل دیگر میتواند، تلمیحی باشد از داستان حضرت مسیح که با دمیدن به مردگان آنها را زنده میکرد. حالا او با این دمیدن به درون خود، وجودش را زنده، بالنده و روشن میکند و انسانی وارستهتر میسازد.
بیت هفتم؛
اشک و من، با یک تـرازو قدر هم بشناختیم
ارزش من بین کـه بـا گوهـر کشیدم، خویش را
اشک می تواند نماد رنج و درد درونی وهمینطور شستن آلودگیها از روح انسان و رهایی از تعلقات دنیوی باشد.
گوهر در ادبیات ما نماد سرنوشت پاک و اصیل داشتن یا توانایی بالای انسان برای به کمال رسیدن است.
و ترازو نماد تعادل و میانهروی در کارها و عدالت است و دارای معنایی فلسفی و چند لایه است.
بهتر است بگویم ؛ شاعر آنشاعر در مصرع اول بیت به این موضوع اشاره دارد که وجود درونی خود را فقط با غم پالایش داده و با رنجی فراوان به این پاکی رسیده و از آن فراتر در تاویل دیگر به اشک خود استعاره بخشیده و او را شخصی جدا از خود محسوب میکند که میتوانند با هم به ارزشهای بالای انسانی برسند واز طرفی این اشک را که همان شستشوی درونی و رهایی از تعلقات مادیست، آنقدر ارزشمند میداند که به گوهر شباهت داده و حالا در حد گوهر، خود و وجود خود را بالا میداند و با نماد «ترازو» که همان نشانه تعادل در کارهاست به مقایسه خود با گوهر میپردازد. قدر خود را با اشک که همان درد و رنج است، صیقل داده که به پاکی درونی رسیده. باید گفت معینی کرمانشاهی به درون خود توجه دارد و تمام ابیاتش معنا گریز و لایهمند است و با واج آرایی: آ، ی، ش، ر، م، موسیقی زیبا ایجاد کرده که باعث میشود مخاطبپذیری بیشتری داشته باشد.
بیت هشتم؛
بزم سازان جهان، می از سبوی پُر خورند
در واقع این بیت معنایی لایه مند و فلسفی دارد «می» که در فرهنگ و عرفان ما نماد:« حقیقت و معرفت و تقدیر و سرنوشت» است و «سبو» اشاره به ظرفی که« می» را درونش می ریزند. با اینحال اینجا «می خوردن از سبوی پر» نشانه و کنایه از استفادهی انسانها از مال و داراییهای ظاهری و دنیوی است و «بزم سازان جهان» نماد انسانهای غافل و دنیادوست و اهل تظاهرند.
شاعر در این بیت به این معنی میپردازد که دنیا پرستان و انسانهای متظاهر فقط مشغول دنیا و ظواهر آن هستند وبه معنویات توجهای ندارند.
و در مصرع دوم این بیت می گوید:
من تهی پیمانه بودم، سر کشیدم خویش را
«پیمانه» در اینجا «نماد سرنوشت و عمر و معرفت» است که نمادی عرفانی و چند لایه است. منظور شاعر این است که درون و ذات من از ظواهر خالی است و علاقهای به دنیاگرایی ندارم و به دنبال دنیای فانی و ظاهر سازیهای آن نیستم، پس ازاین جمع فاصله گرفته و به ذهن خود پناه بردم تا به حقیقت دست پیدا کنم. میبینید که به خود شناسی می پردازد.
او در این غزل نگاه و ژانری اجتماعی و عارفانه دارد. اگر دقت کنید حتی شاعر از تکنیک مجاز استفاده کرده، او در این مصرع نمیگوید: پیمانهام از «می» تهی بود بلکه میگوید تهی پیمانه بودم. او «می» را با تکنیک مجاز و با نهایت ایجاز حذف کرده و این اوج شاعرانگی ایشان را میرساند. اما ترکیب «سر کشیدم خویش را» خلاقیت شاعر را به نمایش گذاشته، چرا که اولا از تکنیک جانشینی استفاده کرده و همین باعث لایهمندی شعر او میشود. به جای آنکه بگوید؛سرکشیدم «می» را، میگوید: سر کشیدم خویش را، میبینید که جانشینی چقدر تاثیر گذار میباشد و این در دنیای واقعی کاری غیر ممکن است و نه تنها از تصویری سوررئال و تصویر ذهنی استفاده شده، بلکه خلاقیت او را نشان میدهد، میبینید او در این مصرع هم تکنیک مجاز، هم تکنیک جانشینی را استفاده کرده و ذهن مخاطب را درگیر خود میکند، طوری که چند معنایی در آن موج میزند.
او چنان میگوید سرکشیدم خویش را، که انگار با درون خود مست میشود و نیازی به دیگران ندارد و این سرچشمه از خودشناسی و درون زیبا بین او دارد، او خوبیها و بدیهای خود را بهخوبی میشناسد و به جای چنگ زدن به اجتماع پوشالی به قدرتهای وجودی خود وابسته است و این یعنی تکامل.
بیت نهم؛
بـرده داران زمان هـا، چـوب حرّاجم زدند
دست اوّل تـا بـرآمد،خـود خریدم، خویش را
در مصرع اول
بـرده داران زمانهـا، چـوب حرّاجم زدند
«برده داران زمانها» در طول زمان نماد ستم، سلطه و بیعدالتی انسانهای قدرتمند، به انسانهای کم بضاعت و ضعیف میباشد، حالا چه در فرهنگ و چه در اجتماع.
و «چوب حراج» در زبان عامیانه، ادبیات و فرهنگ ما همزادپنداری میباشد، یعنی آنقدر در زبان ما تکرار شده که در زبان مردم عامی متداول گشته و در معنا یعنی «چیزی که به پایینترین قیمت فروخته می شود»
و حالا شاعر خود را، آن کسی میبیند که میخواهند او را به ارزان ترین قیمت بفروشد، یعنی در اجتماع ارزش و قدر او را نمیدانند.
در مصرع دوم:
دست اول تا بر آمد، خود خریدم، خویش را
شاعر با واج آرایی: آ، خ، د، ر، موسیقی زیبا ایجاد کرده، و از طرفی در معنای «بر آمدن» در اینجا به معنای بالا آمدن است.
«دست اول تا برآمد» در تاویل اول کسی است که اولین نفر در حراجی برای خرید دست بالا می کند، اما در تاویل دوم؛ نماد اجتماعی از دست ستمگر زمانه میباشد که به سمت شاعر بلند شده و قصد بر زمین زدن راوی را دارد.
و شاعر در قسمت بعد می گوید:
خود خریدم، خویش را. حالا اگر بگویید او با چه چیزی خود را خریده؟ باید بگویم او آنقدر وجود خود را چون گوهری لبریز از فرهنگ، دانایی و معرفت حقیقی کرده که کسی را همسطح و همارزش خود نمیبیند که بخواهد قیمتش را پرداخت کند، پس خود را با معرفت و حقیقت معنوی به رهایی میرساند و درون خود را از زمانه ظالم حفظ میکند.
راوی با مونولوگی که در این بیت ایجاد کرده، لایهمندی و زیبایی این شعر را دو چندان میکند. در واقع معنا کلاملا فلسفی و عرفانی است.
بیت دهم؛
شمعـم و بـا سوخـتن تـا آخـرین دَم زنده ام
قطره قطره سوختم تا آفـریدم خویش را
شمع نماد دانایی، هدایت، یافتن راه و استعارهای از فداکاری است. و در این بیت به معنای فداکاری و سوختن و از جان گذشتن در راه معشوق میباشد و اینجا شاعر خود را چون شمعی میداند که تا لحظه آخر فدای یار کرده و از طرفی او این سوختن را با دید از بین رفتن نمی بیند، بلکه با این سوختن خودش را پرورش داده تا به جایگاه بالاتری برسد و از طرفی کلید واژههای «آخرین دم» این معنا را میرساند که راوی تا آخرین نفس، برای آرمان و آرزوهای خود میجنگند، در واقع منظورش این است که برای رسیدن به حقیقت و جایگاه خود از جان خود مایع گذاشته تا خود را به رشد رسانده و درونی ارزشمند، چون گوهر پرورش دهد.
در تاویل دیگر وقتی میگوید «سوختم تا آفریدم خویش را»، تلمیح به افسانه ققنوس میباشد که از خاکستر خود دوباره متولد میشود و اینجا آفریده شدن پس از سوختن؛ نماد مقاومت و صبر و امید است. و در معنای دیگر این تلمیح یعنی «آفرینش دوباره» باید بگویم یکی از ضمنیترین نوع بینامتنیت ژراژ ژنت میباشد، چرا که در لایههای کنایه و اشاره پنهان شده و مستقیما اشاره نشدهاست.
در میان لایههای پنهان این بیت این معنا موج میزند؛ تا برایاهداف خود رنج نکشی به بالاترین درجه دست نخواهی یافت.
او با تکرار و بازی زبانی مانند؛ قطره، قطره به آشناییزدایی و کشف دست پیدا کرده، چرا که هیچ کس نمیتواند با قطره، قطره سوختن خودش را بیافریند که تصویری ذهنی و سورئال است، شاعر هم از تشبیه استفاده کرده و هم تصویری غیر واقعی که باعث آشنایی زدایی میشود، خلق کردهاست. او در این بیت تکنیکهای تشبیه، تلمیح و بازی زبانی چون تکرار و واجآرایی، موسیقی و تاویلپذیری، همچنین کشف و آشناییزدایی استفاده کردهاست.
بیت یازدهم؛
هـوی هـوی بزم درویشان *کرمـانشه* خوش است
چون به دالــاهـو رسیدم، وارسیدم خویش را
در واقع شاعر در این شعربا هر بیت قدم به قدم به عرفان نزدیک تر شده و در اخر با اوردن نماد های بومی چون کرمانشه و دالاهو عشق خود به زادگاهش را نشان داده و مرحله به مرحله زیبایی شناسی وجود خود را نمایان می کند.
در این بیت: «هوهوی بزم درویشان» کلید واژهی «هو هو» اگر دقت کنید در عرفا و درویشان نماد صدا زدن خداوند و شور و مستی آنهاست، در واقع شاعر با شور و مستی وعلاقه از کرمانشاهی سخن میگوید که عامل شادی و نشاط اوست و باید گفت او صمیمیت جشن یا همان «بزم» عرفا را، جایی که آنها از خود بیخود شده و سیر و سلوک به سمت درون خود و خلوت گزیدن را آغاز میکنند، بسیار دوست می دارد.
در مصرع دوم؛
چون به دالــاهـو رسیدم، وارسیدم خویش را
دالاهو نام کوهی در شهر کرمانشاه در منطقه غرب کشور است که خوب میدانید؛ کوه «نماد قدرت و ایستادگی» است و در تاویل دوم «دالاهو»برای عرفا و درویشان؛ نماد یافتن خویشتن و رسیدن به آرامش درونی و جداشدن از بندهای مادی است.
اما «وارسیدم خویش را»، «وارسیدن»در اینجا یعنی پوستاندازی و رهاشدن از نقشهای انسانی و مادی و ظاهری است و به درون خود نزدیک شدن. شاعر در واقع درون خود را از هر گناه، آلودگی و سنگینی زندگی مادی، جدا کرده و به درون و خدای خود با سکوت نزدیکتر شده و از منهای غرور و نخوت فاصله میگیرد، حاالا او درون خود را پرورش داده تا به حالتی عرفانی و حقیقت خود، همان فطرت پاک انسان برسد.
میبینید که ایشان در این بیت زبانشناسی را به خوبی رعایت کرده، از همنشینی و جانشینی گرفته تا استعاره و انواع نمادهای فرهنگی، شعری قوی میسازد؛ نماد بومی مانند دالاهو و کلان نمادها و ارجاع برون متنی چون کرمانشاه و نماد ساختمند چون؛ «خویش»لایه مندی را در این بیت به اوج می کشد، او بهراحتی بینامتنیت را در غزل خود نمایان میکند و شعری مدرن میسازد چرا که از نمادها و نشانههای گذشته و اکنون استفاده کرده و سنت و مدرنیته را باهم پیوند می زند، بنابراین مدرنیسم را در آن میبینیم.
این بیت هرچند از ارجاع برون متنی و تصویر عینی چون کرمانشاه و دالاهو استفاده کرده، اما در واقع از آن کار کرد درونی و تصویر ذهنی کشیده تا به هدف و مقصد نهایی خود یعنی؛ پوستاندازی و رسیدن به آن من بیآلایش و متواضع برسد، او از کلید واژههای کرمانشاه و دالاهو به عنوان یک نماد بومی استفاده کرده و هر منتقد آگاهی میداند؛ در نقد روانشناسی استفاده از نمادهای بومی در شعر، نشانهای است که شاعر در آن منطقه زیسته و با آن آشنایی کامل دارد و گاهی برای بهتر شناساندن منطقه مادری خود، به خوانندگان به این امر دست میزند.
یادش گرامی و نامش ماندگار
—————–
۱_ کتاب سکوی سرخ “یدالله رویایی” ص ۱۵۱
۹ بهمن ۱۴۰۴






















