یک شعر از ابوالفضل حکیمی
جادوییاش را با کورسو می برم
به بلعیدن باد
جای زخمش طبلت را میدوزم به چراغ
میخشکاند و جویدن پیش میرود
عصب به عصب
با خودت عنکبوت آوردهای
سرگرم دست و پا زدنِ تارَم
به خودت بیا سایه
با همین زوزهها
حرف بزن
پشت سر ِشیپور بزن
با همین وزنها میتوان چند میمون خرید و به انتهای شب برد
پا به هر دری که میگذارم
بسته میشود گنجه
هر که نبضش میزند
جانورهایی پیدا میکند
که صفحهی ساعت را می بوسند
همین حالا
داشتم را از یاد بردم
و
رو کردهام به دست به گریبان
هر سبزی بازتاب میشود
تشنج من است
قبل از شبح
قبل از آب و جارو
خضر از خرده خرده رد میشود
دچار هم شدن طلسم است
باطل که میشود
خیلیها میروند به کشور گشایی
نه درد
دارد
نه خونریزی
روی زخم را باید باز گذاشت از هم
از تو انتظار دارد کلاغ
همین ردا
عصای من را پوسیده میکند





















