چند شعر از حسن فرخی
لب از بوسه کجا افتاده است؟-روی آستین من!
یک)
تن ام به تنگ آمده از خودم
تجاوز شده می داند چه خونی دیده ام
حالا که خواب هایم به بن بست رسیده است.
[بهار شعر شکفته ی من است
برای تو بغض عاشقانه ای می شکنم
و در ادامه ی رنج هایم به کشف حسرت می رسم.]
دو)
دلم برای رگ هایم تنگ شده -بازش کن دکتر!
دیابت عمومی ست اینجا سکوت حکمرانی می کند.
[خاک و تن ام رادوست داشتم
لب از تمام خودم می گرفتم در شبانه هایم
وتمام روزها چون باد میان دار و درخت ها پریشان یودم
گوش کن چه صدایی می آیدچه التماسی!]
سه)
وتن ام به تنگ آمده است
کبوتران را به پادگان می برند گلوی آهو عمومی ست
و کتاب ها ی من ناقص الخلقه اند.
[کلمه پر می دهم میان موهای سپید مادرم
ببین برایت شعر بافته ام پشت ماه !.]
چهار)
خیابان ها به تنگ آمده
جنون عمومی است جیغ جغرافیا نمی شناسد
جنگ به درختان زیتون رسیده است
[منمردنی نیستم مرگ شایعه ای ست
در هنگامه ی وداع پخش می کنند.]
پنج)
رودخانه به تنگ آمده است
دریا ناکام مانده توفان بر سرمان ریخته اند
[دست های خالی ام را روی سر موج ها می کشم
تو نمی دانی چقدر ابر تکهپاره به خانه برده ام.]
شش)
خانه به تنگ آمده
گوش کن مصیبت نامه می خوانند
صدای باران شکست خورده است
به تو هشدار داده بودم از من یک غزل مانده است.
حالا لنگان لنگان از مرزهای تنات می گذرم.
[بهار همدنبال من راه می افتد
ببین بوسه چقدر شوخ طبع است
از دیوار بالا می کشد.]
هفت)
همین یک حان را دارم به تو می دهم.
اجازه هست/ نیست
در این شعر ترس ریخته ام و این تنهایی من است
می خواستم نام تو را بنویسم
و در جهان دشمنی ها از دوستی ها بگویم
[از خاک ام استخوان می روید بعد لز جنگ در دهان سگی
اقرار می کنم مردن ام اتفاقی نیست
از من همین یک تکه جان ام مانده است به تو می دهم.]
پنجره ی من اما زخمی تر از همیشه است
یعنی زخمی خورده است
که هر صبح خورشید هم غیبت دارد
و ناگهان در دهان من پیاله ای تاریکی می ریزند
اجازه بده/نمی دهی خودت را از من کم می کنی
باد در من می دود میان دار و درخت ها
از نیمه ی راه بر می گردم/ پشت در مانده
جراحت تو را حس می کنم
قلبم خالی مانده است به خانه ام گرگ زده است،ببین!
[صلح و سازش کنی/ یا نکنی
ترس تنپوش من شده است
در خیابان های مجروح وقت سماع است
از خواب تو بیرون می زنم بر می خیزم با دف پاره ی ماه!
تو نگاه کن به این خنجر عتیقه ی پشت پلک من!]
این تقدیر من است یا فریب؟
دنیا دست من نیست من زنجیری تو بودم ولم کردی
وقتی که شعر پناه گاه من بود ترس جار می زدم
حالا اجازه بده/نمی دهی شروه خبر کنم/ دریاخبر کنم
[قایق در خاک زده ام، ببین!]
تهران / خرداد ۱۴۰۵





















