Advertisement

Select Page

یک شعر از فرشته امیری

یک شعر از فرشته امیری

 

شب،
گیسوی اناری‌اش را
بر شانهٔ ماه گذاشته بود
من
در ایوانِ یک فنجان چای
به عبورِ ستاره‌های کاغذی
گوش می‌دادم
کسی
نام تو را
بر لبِ یک حبه قند گذاشته بود
و جهان
شیرین‌تر از اندوهی قدیمی
آب می‌شد
سماوری از مه
در حافظهٔ باغ می‌جوشید
عطرِ نانِ داغ
از کوچه‌های فراموشی
به قلبم می‌رسید
من هنوز
کنارِ همان دقیقهٔ روشنم
که دست‌های تو
بر شانهٔ سکوت
شکوفه زدند
از آن روز
هر غروب
خوشه‌ای از نور
به پیالهٔ چشمم می‌رسد
و هر سحر
نام تو
چون زعفرانی آرام
در رگ‌های جهان
حل می‌شود
چنان که گویی
عشق
نه واژه‌ای برای گفتن
که اقلیمی برای زیستن است

# فرشته_امیری

 

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights