Advertisement

Select Page

من خشمگینم

من خشمگینم

من خشمگینم؛ نه از یک لحظه، نه از یک خبر، نه از یک حادثه‌ی منفرد. خشم من حاصل سال‌ها انباشته شدن رنج است؛ رنجی که از خانه آغاز شد، از خانواده گذشت، از وطن جدا شد و در طول زمان به زخمی تبدیل شد که نه فراموش می‌شود و نه التیام می‌یابد. این خشم، خشم یک انسانِ تنها نیست؛ خشم نسلی است که بارها و بارها شاهد تکرار فاجعه بوده، اما هر بار مجبور شده است از نو زندگی کردن را یاد بگیرد.
اگر کمتر از نیم قرن پیش، در سال ۱۹۷۹، انقلابی در ایران رخ نداده‌بود که بسیاری آن را با امید به آزادی و عدالت استقبال کرده‌بودند، امروز شاید من و میلیون‌ها هم‌وطنم در خانه‌های خود، در کنار خانواده‌هایمان، در سرزمینی که مال خودمان است زندگی می‌کردیم. اما آنچه اتفاق افتاد، شروع چهل‌وهفت سالی بود که برای بسیاری از ما، تاریخِ زخم شد. این مقاله روایت شخصی من است، اما روایتی که متعلق به میلیون‌ها ایرانی است؛ چه در داخل ایران، چه در تبعید و چه غربت.

من خشمگینم از اتفاقات اخیر؛ از این‌که باز هم مرگ بر زندگی غلبه کرد، باز هم اخبار از کشته شدن هموطنانم پر شد، و باز هم درد مردم عادی در میان شعارها، تحلیل‌ها و بازی‌های سیاسی گم شد. هر بار که چنین رویدادهایی رخ می‌دهد، یک بار دیگر به ما یادآوری می‌شود که انسان چقدر آسان می‌تواند به عددی در گزارش‌ها تبدیل شود. اسم‌ها، چهره‌ها، خانواده‌ها و آینده‌ به‌سرعت از حافظه عمومی پاک می‌شوند و فقط آمار باقی می‌ماند. اما برای من، هر عدد یک زندگی است؛ یک مادر، یک پدر، یک برادر، یک خواهر، یک دوست.

من خشمگینم از این‌که برخی از هموطنانم، در نهایت ناامیدی، از کشورهای بیگانه خواستند که همان سرزمینی را بمباران کنند که ما در آن به دنیا آمده‌ایم، در آن بزرگ شده‌ایم، و هنوز هم به آن وابسته‌ایم. این خشم از سر بی‌مسئولیتی نیست؛ از سر درد است. وقتی یک ملت به آن نقطه می‌رسد که عده‌ای از درونش، نجات را در ویرانی خانه‌ی خود می‌بینند، یعنی چیزی عمیق‌تر از سیاست فرو ریخته است؛ اعتماد، امید، و حس تعلق. من به‌خاطر این فریاد خشمگینم، نه فقط به‌خاطر محتوای آن، بلکه به‌خاطر این‌که چرا چنین فریادی اصلاً باید شکل بگیرد.

من خشمگینم، زیرا خودم و بسیاری از ما بدون انتخاب شخصی، از مملکت خود رانده شدیم. مهاجرت برای همه یک تصمیم آزاد و روشن نیست؛ برای بسیاری از ایرانیان، تبعید خاموش است. ما کشورمان را ترک نکردیم که جهان را ببینیم یا تجربه‌ای تازه پیدا کنیم؛ ما از ریشه جدا شدیم، از خانواده جدا شدیم، و ناچار شدیم سال‌های مهم زندگی‌مان را در غربت بگذرانیم. غربت فقط دوری از یک مکان نیست. غربت یعنی نبودن در لحظه‌های ساده اما حیاتی؛ کنار سفره‌ی خانواده، کنار پدر و مادر، در مراسم و عزاها و شادی‌ها، در روزهای بیماری، در لحظه‌هایی که فقط حضور کافی بود. غربت یعنی هر بار که صدای زنگ تلفن می‌آید، چند ثانیه نگران شوی که نکند خبر بدی رسیده باشد. غربت یعنی خاطره‌ی وطن که با حسرت آمیخته شود.

من خشمگینم، چون این رانده شدن فقط یک جابه‌جایی جغرافیایی نبود؛ یک شکاف هویتی بود. آدمی که ناچار می‌شود در غربت زندگی کند، همیشه بخشی از خودش را در جایی جا می‌گذارد که دیگر دسترسی کامل به آن ندارد. زبان، خاطره، عادت‌ها، بوی خیابان‌ها، صدای محله، حتی نوع نگاه مردم، همه بخشی از وجود او می‌شوند و بعد ناگهان فاصله می‌افتد. ما نه کاملاً این‌جاییم و نه دیگر کاملاً آن‌جا. این وضعیت، نوعی زندگی نیمه‌تمام است؛ زندگی‌ای که در آن همیشه چیزی کم است، حتی وقتی از بیرون همه‌چیز مرتب به نظر برسد.

من خشمگینم، زیرا تاریخ این سرزمین در ۴۷ سال گذشته، برای بسیاری از ما تاریخ زخم بوده است. از همان سال‌های نخست پس از انقلاب، خشونت، حذف، اعدام، سرکوب و ترس به بخشی از تجربه‌ی روزمره تبدیل شد. نسل‌هایی آمدند که باید کشور را می‌ساختند، اما ابتدا باید یاد می‌گرفتند چگونه از خود دفاع کنند، چگونه سکوت کنند، چگونه از ترس عبور کنند، چگونه عزیزانشان را از دست بدهند و باز هم زنده بمانند. در دهه‌های بعد، جنگ هشت‌ساله، تحریم‌ها، امنیتی‌شدن جامعه، مهاجرت گسترده، و فرسایش امید، این زخم را عمیق‌تر کرد. ما در طول این سال‌ها فقط با یک رویداد مواجه نبودیم؛ با یک روند روبه‌رو بودیم: روندی که در آن، زندگی عادی به‌تدریج غیرعادی شد.

من خشمگینم، چون بسیاری از ما شاهد بودیم که چگونه جنگ به ابزار قدرت تبدیل شد و چگونه رنج مردم، به جای آن‌که پایان یابد، بهانه‌ای برای تثبیت بیشتر همان ساختارهای قدرت شد. هر بار که فضای بیرونی متشنج‌تر شد، فضای داخلی هم بسته‌تر شد. هر بار که تهدیدی از بیرون شکل گرفت، فشار از درون هم بیشتر شد. و این شاید تلخ‌ترین تناقض باشد. کسانی که گمان می‌کنند با ضربه‌ی خارجی می‌توانند به تغییر کمک کنند، اغلب ناخواسته همان چیزی را تقویت می‌کنند که می‌خواستند تضعیفش کنند. این تجربه را تاریخ بارها به ما نشان داده است، اما هزینه‌ی فهم این تجربه همیشه بر دوش مردم بوده است، نه بر دوش تصمیم‌گیرندگان.

من خشمگینم، زیرا جمهوری اسلامی ایران فقط یک نظام سیاسی برای من نیست؛ بخشی از زخم شخصی زندگی من است. جمهوری اسلامی باعث و بانی ترور برادرم در عنفوان جوانی شد. او دیگر فرصت نیافت زندگی‌اش را کامل کند، راهش را ادامه دهد، یا آینده‌ای را که حقش بود بسازد. آنچه از او باقی ماند، نه فقط خاطره‌ی یک انسان جوان، بلکه یک غیبت همیشگی است. او غایبی است که در هر جمع، در هر مناسبت، در هر خاطره، حضور دارد. جای خالی‌اش فقط در عکس‌ها یا روایت‌ها نیست که دیده نمی‌شود بلکه در زندگی روزمره حس می‌شود. هر خانواده‌ای که عزیزش را به این شکل از دست داده، می‌داند که مرگ تنها پایان نیست. گاهی ندانستنِ سرنوشت، از خود مرگ هم دردناک‌تر است.

من خشمگینم، زیرا هنوز هم پس از این همه سال، پاسخ روشنی وجود ندارد. حقیقت، ناقص یا پنهان مانده است. مسئولیت، پذیرفته نشده است. عدالت، اجرا نشده است. و این یعنی زخم، بسته نشده است. وقتی پاسخ نباشد، ذهن انسان در همان نقطه متوقف می‌ماند. چرا؟ چگونه؟ با چه هدفی؟ چه کسی تصمیم گرفت؟ چه کسی اجرا کرد؟ چه کسی پنهان کرد؟ این پرسش‌ها با زمان از بین نمی‌روند. برعکس، با گذشت هر سال، سنگین‌تر می‌شوند. خانواده‌ای که در بی‌خبری زندگی می‌کند، فقط عزادار نیست؛ در وضعیت تعلیق است. تعلیقی که روح را فرسوده می‌کند و اجازه نمی‌دهد سوگ، به آرامش تبدیل شود.

من خشمگینم، چون سرنوشت برادرم تنها یک نمونه است، نه یک استثنا. در این سرزمین، خانواده‌های زیادی بوده‌اند که عزیزانشان را در ترورها، اعدام‌ها، زندان‌ها، جنگ‌ها و سرکوب‌ها از دست داده‌اند. بسیاری از آنها نه دادگاه دیده‌اند، نه حقیقت، نه توضیحی، نه حتی اعترافی. این بی‌عدالتیِ تکرارشونده، فقط یک مسئله‌ی حقوقی نیست؛ یک بحران اخلاقی است. جامعه‌ای که نتواند با رنج قربانیانش روبه‌رو شود، ناچار است همان رنج را دوباره و دوباره تولید کند.

من خشمگینم، زیرا یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های چند ماه گذشته، شکافی بود که در دل مخالفان ایجاد شد. بسیاری از هم‌وطنان ما که طرفدار سلطنت هستند، کسانی را که حتی با احتیاط درباره‌ی شاهزاده صحبت می‌کردند، یا نظری غیر از نظرشان داشتند، به باد فحاشی گرفتند. این برخوردها فقط یک اختلاف نظر سیاسی نبود؛ به یک جنگ روایی تبدیل شد؛ جنگی که در آن، دیگران را به عنوان «دشمن» و «خائن» برچسب زدند. این برخوردها باعث شد که در میان مخالفان، جایی برای گفت‌وگو، برای تفاوت دیدگاه، و برای شنیدن صدای دیگران باقی نماند. این شکاف، یکی از اساسی‌ترین برخوردها در میان مخالفان بود و ظرفیت همبستگی را در بهترین زمان ممکن، به شدت کاهش داد.

من خشمگینم، چون می‌بینم که در حالی که دشمن مشترک ما همان ساختار سرکوبگر است، ما به جای متحد شدن، در درون خودمان همدیگر را می‌خوریم.
وقتی مخالفان یک حکومت سرکوبگر، به جای اتحاد، یکدیگر را به خاطر تفاوت دیدگاه تحقیر می‌کنند، قدرت اصلی – همان حکومتی که همه با آن مخالفیم – محکم‌تر می‌ایستد. این حقیقتی است که باید با آن روبرو شویم، حتی اگر دردناک باشد.

من خشمگینم، زیرا امروز هم وقتی به آن ۴۷ سال نگاه می‌کنم، می‌بینم فرصت‌هایی که می‌توانستند به آینده تبدیل شوند، بارها به هدر رفتند. می‌توانستیم جامعه‌ای متفاوت داشته باشیم؛ جامعه‌ای که در آن اختلاف نظر به حذف منجر نشود، در آن مهاجرت به اجبار بدل نشود، در آن مردم برای گفتن نظرشان نترسند، در آن مرگ به زبان روزمره تبدیل نشود. اما به جای آن، با انباشت بحران‌ها روبه‌رو شدیم؛ بحران مشروعیت، بحران عدالت، بحران اعتماد، بحران هویت، بحران حافظه. هر کدام از این بحران‌ها به تنهایی کافی بود که یک جامعه را فرسوده کند، اما ما همه‌ی آنها را با هم تجربه کرده‌ایم.

من خشمگینم، زیرا در این میان، حقیقت همیشه قربانی اول بوده است. تاریخ را آن‌طور که باید ننوشته‌اند، دردها را آن‌طور که باید ثبت نکرده‌اند، و نام بسیاری از قربانیان را به حاشیه رانده‌اند. وقتی تاریخ از زبان قدرت نوشته شود، انسان‌های واقعی ناپدید می‌شوند. آن‌وقت می‌ماند روایت‌های رسمی، شعارها، آمارها و تفسیرهایی که ریشه در تجربه‌ی زیسته‌ی مردم ندارند. من می‌خواهم از دل این خشم، حافظه را نجات بدهم. چون فراموشی، شکل دیگری از خشونت است. اگر نام‌ها و داستان‌ها فراموش شوند، ظلم به‌راحتی می‌تواند خودش را بازتولید کند.

من خشمگینم، اما این خشم برای من فقط سوختِ نفرت نیست. این خشم، شکلی از مقاومت است. مقاومت در برابر فراموشی، در برابر عادی‌سازی مرگ، در برابر تحریف حقیقت، در برابر تکرار شکاف‌های درونی. من نمی‌خواهم خشمم مرا کور کند؛ می‌خواهم مرا بیدار نگه دارد. می‌خواهم این خشم را به زبان تبدیل کنم، به روایت تبدیل کنم، به سند تبدیل کنم. چون وقتی رنج گفته نشود، انگار دوباره دفن می‌شود. و من نمی‌خواهم عزیزانم، هم‌وطنانم، و نسل‌هایی که زیر بار این تاریخ خم شده‌اند، برای بار دوم دفن شوند؛ یک‌بار در واقعیت، و بار دیگر در فراموشی.

من خشمگینم، زیرا هنوز باور دارم که گفتنِ حقیقت مهم است، حتی اگر دیر شده باشد. حتی اگر هیچ‌چیز را در لحظه تغییر ندهد. نوشتن، شاید نتواند جان‌های از دست‌رفته را بازگرداند، اما می‌تواند اجازه ندهد که رنجشان بی‌صدا بماند. می‌تواند نشان دهد که این زخم‌ها واقعی‌اند، این فقدان‌ها واقعی‌اند، این زندگی‌های ناتمام واقعی‌اند. و شاید همین، نخستین گام برای عدالت باشد؛ اینکه بپذیریم چه بر سر این مردم آمده است.

من خشمگینم؛ از مرگ، از تبعید، از ترور، از بی‌خبری، از جنگ، از تحقیر، از سوءاستفاده از رنج مردم، از تکرار تاریخ، از فراموشی، از شکاف‌هایی که در دل مخالفان ایجاد شد، و از این‌که هنوز هم باید برای بدیهی‌ترین حق‌ها بجنگیم؛ حق زندگی، حق امنیت، حق دانستن، حق ماندن، حق سوگواری، حق آینده، و حق داشتنِ نظر متفاوت بدون ترس از فحاشی و تحقیر.

من خشمگینم، و تا وقتی که این حقیقت‌ها گفته نشوند، این خشم خاموش نخواهد شد.

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights