یک شعر از مجید سنجری
مرگ هم عرصهٔ بایستهای از زندگی است
کاش شایستهٔ این خاکسپاری باشم
«محمدعلی بهمنی»
ـــــــــــ——-ــــــــ——ـــــــــــــــ
مرگ هم عرصهای است از زندگی
نه پایان، که گذری دیگر
نه تاریکیای برتر، که سایهای در پهنهٔ آفتاب
مرگ هم زمینی است، برای کاشتن
مرگ هم نوبتی است، برای ایستادن
پس چه بهتر، چه شایستهتر
که بایستیم بر پا
پیش از آن که به خاک سپرده شویم
پیش از آن که سکوت بر زبان ما چیره شود
کاش شایستهی این خاکسپاری باشم
کاش نام و نشانم را، در دل خاک بنویسند
کاش ریشههای من، در آن خاک
به درستی گسترده شود
کاش رنجهای من، زاییده شود
کاش آه من، به فریاد بدل شود
من آنجا میروم ، تا بمانم
من آنجا میپوسم، تا بسازم
من آنجا می مانم، تا دیده شوم
خاک، نه قبر است
خاک، گهوارهای است
خاک، بستر بیداری است
خاک، آغازی است برای رها کردن
کاش من را بپوشند، نه چون بیارزش
کاش من را بپوشند،
چون کسی که برای زمین زنده بود
کاش من را بپوشند،
چون کسی که برای زندگی تلاش کرد
کاش من را بپوشند،
چون کسی که برای عدالت جنگید
آیا من شایستهام؟
آیا من توانستم؟
آیا من در خاک،
نامی بر جای گذاشتم؟
یا فقط سایهای از ترس بودم؟
خاک، خاموش است
خاک، قضاوت میکند
خاک، میپرسد
خاک، میداند
کاش شایستهی این خاکسپاری باشم
کاش بتوانم در سکوت،
بلند فریاد بزنم
کاش بتوانم در تاریکی،
نور باشم
کاش بتوانم در مرگ،
زندگی را باز آفرینم
#مجید_سنجری





















