مرجان ساتراپی و پارادوکسِ تبعید
مرجان ساتراپی و پارادوکسِ تبعید: از حافظهی زخم تا زیباییشناسیِ فقدان در آستانهی مرگ
سرنوشت گاهی با بیرحمیِ عجیبی به آثار هنرمندان بازمیگردد. سالها پیش مرجان ساتراپی داستانِ مردی را نوشت که پس از ازدستدادنِ آنچه برایش معنای زندگی بود، آرامآرام از جهان کناره گرفت و خود را به دستِ اندوه سپرد. آن روزها شاید این فقط یک داستان به نظر میرسید؛ روایتی شاعرانه دربارهی عشق، فقدان و مرگ. اما اکنون که به زندگیِ خودِ ساتراپی مینگریم، مرز میانِ داستان و واقعیت به شکلی هولناک محو میشود. زندگیِ او از ابتدا تا انتها زیرِ سایهی سه تجربهی بنیادین شکل گرفت: تبعید، حافظه و فقدان. هر کتابی که نوشت، هر تصویری که کشید و هر فیلمی که ساخت، به نحوی بازگشت به یکی از همین سه قلمرو بود. به همین دلیل، برای فهمِ مرجان ساتراپی نمیتوان صرفاً از آثارش آغاز کرد؛ باید به زخمی نگاه کرد که پشتِ همهی آن آثار حضور دارد، زخمی که گاه نامش وطن است، گاه عشق، و گاه اندوهی که هیچگاه به تمامی التیام پیدا نمیکند.
با این حال، تقلیل دادنِ مرجان ساتراپی به یک «نویسندهی مهاجر» یا یک «هنرمندِ تبعیدی» خطایی تحلیلی خواهد بود. اهمیتِ او دقیقاً از آنجا آغاز میشود که تجربهی تبعید را از سطحِ یک سرگذشتِ فردی فراتر میبرد و آن را به مسئلهای معرفتشناختی، فرهنگی و حتی هستیشناختی تبدیل میکند. در جهانِ فکریِ ساتراپی، تبعید صرفاً دور شدن از یک سرزمین نیست؛ شکاف خوردنِ پیوستگیِ زمان است. انسانِ تبعیدی نه فقط خانه، بلکه نسبتِ پیشینِ خود با گذشته، زبان، خاطره و هویت را از دست میدهد. او ناگهان خود را در موقعیتی مییابد که باید میانِ چند روایتِ متعارض از خویشتن زندگی کند. ساتراپی از دلِ همین وضعیتِ تعلیق، یکی از پیچیدهترین روایتهای معاصر دربارهی هویت را خلق کرد. او نه به نوستالژیِ رمانتیکِ وطن پناه برد و نه شیفتهی روایتهای پیروزمندانهی غرب شد. نگاهِ او همزمان متوجهِ دو سویِ این شکاف بود؛ از یک سو خشونتِ ایدئولوژیک و سرکوبگرِ ساختارهای سیاسیِ ایران را نقد میکرد و از سوی دیگر، با همان صراحت، تصویرِ شرقشناسانه و تقلیلگرایانهای را که غرب از خاورمیانه ساخته بود به چالش میکشید. از این منظر، آثارِ او را باید نه ادبیاتِ نوستالژی، بلکه ادبیاتِ مقاومت در برابرِ مصادرهی هویت دانست؛ تلاشی مستمر برای بازپسگیریِ حقِ روایت کردنِ خویشتن در جهانی که همواره آماده است انسانِ مهاجر را به یک کلیشهی سیاسی یا فرهنگی فروبکاهد.
همین جایگاهِ میانجی است که به آثارِ ساتراپی عمقی فراتر از خاطرهنویسیِ شخصی میبخشد. آنچه در «پرسپولیس»، «خورشت آلو با مرغ» یا حتی «گلدوزیها» با آن مواجه میشویم، صرفاً بازنماییِ رویدادها نیست؛ بلکه نوعی کالبدشکافیِ حافظه است. ساتراپی بهخوبی دریافته بود که قدرتهای سیاسی پیش از آنکه بر بدنها سلطه پیدا کنند، بر روایتها مسلط میشوند. هر نظامِ اقتدارگرا در نهایت تلاشی برای انحصارِ حافظه است؛ تلاشی برای تعیین اینکه چه چیزی باید به یاد آورده شود و چه چیزی باید فراموش گردد. هنرِ ساتراپی دقیقاً در نقطهی مقابلِ این فرایند قرار میگیرد. او حافظه را به میدانِ مقاومت بدل میکند. کودکِ «پرسپولیس» فقط زندگیِ خود را تعریف نمیکند؛ در حالِ نجات دادنِ تاریخی است که میانِ پروپاگاندای حکومتی و سوءبرداشتهای بینالمللی گرفتار شده است. از همین رو آثارِ او را میتوان نوعی آرشیوِ عاطفیِ تاریخِ معاصر ایران نیز تلقی کرد؛ آرشیوی که در آن احساسات، ترسها، رؤیاها و شکستهای انسانهای عادی، همان اندازه اهمیت دارند که انقلابها، جنگها و تحولاتِ سیاسی. این ویژگی سبب میشود آثارِ ساتراپی از محدودهی جغرافیاییِ ایران فراتر روند و به متونی جهانشمول دربارهی رابطهی انسان با قدرت، حافظه و آزادی تبدیل شوند.
اما شاید بنیادیترین لایهی اندیشهی ساتراپی نه در سیاست و نه حتی در مسئلهی تبعید، بلکه در مواجههی وسواسگونهی او با مفهومِ فقدان نهفته باشد. تقریباً تمامیِ آثارِ مهمِ او حولِ شکلهای مختلفِ ازدستدادن سازمان یافتهاند: ازدستدادنِ وطن، ازدستدادنِ کودکی، ازدستدادنِ معصومیت، ازدستدادنِ عشق، و در نهایت ازدستدادنِ خودِ زندگی. در این معنا، جهانِ رواییِ ساتراپی را میتوان نوعی زیباییشناسیِ اندوه نامید؛ جهانی که در آن رنج هرگز به احساساتیگریِ سطحی فروکاسته نمیشود، بلکه به سرچشمهای برای شناخت تبدیل میگردد. شخصیتهای او معمولاً در جستوجوی خوشبختی نیستند؛ آنان میکوشند معنایی برای زیستن در دلِ فقدان پیدا کنند. به همین دلیل است که مرگ در آثارش نه یک پایانِ ناگهانی، بلکه حضوری دائمی و خاموش دارد؛ حضوری که همواره در حاشیهی قابها، میانِ خطوطِ سیاه و سفید و در سکوتِ میانِ دیالوگها قابل احساس است.
اکنون که سرنوشتِ خودِ او نیز با روایتی از اندوهِ تحملناپذیر گره خورده است، خوانشِ آثارش ناگزیر رنگی دیگر به خود میگیرد. گویی تمامِ این سالها ساتراپی نه فقط دربارهی جهانِ پیرامونش، بلکه دربارهی شکنندگیِ پنهانِ خویش نیز مینوشت. همین امر است که به میراثِ او کیفیتی استثنایی میبخشد؛ زیرا در پسِ همهی تحلیلهای سیاسی، مباحثِ هویتی و روایتهای تاریخی، نهایتاً با هنرمندی مواجهیم که مهمترین دغدغهاش فهمِ این پرسش بود: انسان چگونه با آنچه برای همیشه از دست رفته است به زندگی ادامه میدهد؟
________
#Negin_Sasanfar
#Marjane_Satrapi
#Persepolis
برگرفته از صفحه فیسبوک نگین ساسانفر






















