دو شعر از حسن سهولی
1
برای علی باباچاهی که به تازگی خوابش برد
کنار یک کنترل
باران ریزریز با گیسوهای بلند
آبشار راه افتادهبود
هنوز نفس از شلوغی میآمد
هر کدام جدا جدا
مات شدهبودیم
اسبهای شطرنج
و شاید ماده آهوی زیبا
آن روزها از بَر کردیم
تو همچنان کنار در
کنار پنجره و «ببار ای نمنم باران»
تا شاید یک روز تعطیلی
دلی سیر حس کنیم
نمیدانستم که «گزارههای منفرد»
یا خیلی از چیزهای دیگر
به همین فوریت آمبولانس جیغ میکشد
و این بار دوربینهای دستی
و پزشکی کار خودشان را میکنند
دیدی چند هزار و و اندی نفر
همه را گزارش به گزارش
باور نداشتم که:
«مردی که خودش را تمام روز
در یک اتاق زندانی میکند
اصلا دیوانه نیست»
راست میگفتی نباشد
هر دو پا به فرار گذاشتیم
با
«یا انار متراکمی» که:
برایمان تازگی داشت:
او:
«در پوست خودش جا خوش کرده»
اکنون
2
همیشه قرار بود
که کلاغ خبر بیاورد
تا به کودکی برگردیم
کجا نشانهای بیندازم
تا اندازهی صفر تا صد
تو را زیبا دیدهباشم
عقربه میگردد و ساعت اما
سکوت هم معنایی دارد
و دیر میشود
که شما اهل کجایی
روزنامهای تا میزنم
و نمیدانم
نامهای میخوانم
نمینویسم این جا رسم است تا
دوبارهکاریهایم را دوباره
چند باره پاره می کنم
ریز ریز میاندازم
اما ….





















