نگاهی به دفتر شعر «ریواسهای سرخ» سرودهٔ محمد زندی
نگاهی به:
«ریواسهای سرخ»
محمد زندی
نشر آفتاب – ۱۴۰۴ ، نروژ
در نگاه نُخست، عنوان کتاب آنچه را که باید به ما میگوید: ریواس، گیاهی کوهستانی، سختجان، گس و سرخفام.
در این مجموعه نیز شعرها چنیناند؛ از زمینِ سوختهی رنج میرویند، از خونِ زخمها رنگ میگیرند، و در عطرِکوه و آزادی نفس میکشند.
به نظر، شعرهای ریواسهای سرخ، حول سه محور اصلی شکل گرفته است و آن سه محور عبارتند از:
۱. محور مفهومی: «ریواسهای سرخ» روایتی از زندگی در برابر مرگ است؛ از شعر «تکرار» تا «سفید زده»، سیر عبور از سمت درد به طرف عشق را، میتوانیم بخوانیم و ببینیم.
۲. محور زبانی: زبان شعر زندی، ترکیبی از سادگی گفتار، موسیقی واژه، ایجاز تصویری و یکجور گروتسک و بازی با منطق ریاضی است.
۳. محور انسانی – اجتماعی: شاعر در مرزی ایستاده؛ بین میهن، تبعید، زن و مرد، جنگ، صلح، رنج و حضور. برای روشن شدن بیشتر موضوع، بر ده شعر شاخص این کتاب تمرکز خواهم کرد که هم بازتابی از پیرنگهای اصلی مجموعهاند مثل (عشق، مرگ، کردستان، پایداری، زن، میهن و تکرار رنج)، و هم از نظر زبان، تصویر و موسیقی، از نظر من نسبت به شعرهای دیگر، برجستهتراند.
تلاشم این خواهدبود که در ادامهی سخن از این ده شعر برگزیده، معرفی کوتاه و تحلیل خلاصهای داشته باشم:
شعر نخست «تکرار»
مضمون این شعر: چرخهی مداوم رنج، مرگ و عشق است. در سرزمین شاعر؛ «تکرار زندان، تکرار دفن، تکرار مردن.»
از ویژگیهای این شعر که میتوان به آن اشاره کرد؛ ریتم تند و مونوتن در خدمت مفهوم «تکرار» است. تکرار واژهها حس فرسودگی و ابدیت درد را القا میکند.
این شعر، تصویری از زیستِ کُردها و مردم تحت ستم را به استعارهی عاشقانه پیوند میزند.کتاب با شعر «تکرار» آغاز میشود؛ واژهای که کل مجموعه بر مدار آن میچرخرد.
در این شعر، شاعر با ضربآهنگی کوبنده، چرخهی بیپایان خشونت و امید را به تصویرمیکشد!
«همیشه ما کشته / همیشه ما در بند/ همیشه ما عاشق / همیشه ما شاعر میشویم»
تکرار در این شعر، تنها آرایهی زبانی نیست؛ خودِ تقدیر است! شاعر، با تاکید بر تکرار، زبان را به آیینهی تاریخ بدل میکند؛ تاریخی که همواره «ما » و «ژیانا»ها را در خود دفن کرده است!
شعر دوم «مجرم»
در شعر ، «مجرم»، صحنهای از مرگ و داوری را میبینیم؛ طناب و نگاه، آفتاب و سکوت. زندی در این شعر شاعرِ شعار نیست؛ شاعرِ ثبتِ رنج است. مضمون این شعر: بیعدالتی و مرگِ بیدلیل انسان است.
باز از ویژگیهای این شعر، میتوانم به زبان سرد و مستند و بیاحساس زندی، در تضاد با عمق اندوه شعر اشاره کنم. شاعر بیهیاهو، بیاشک و ضجه، درست با همین سکوت، فریادِ شعر میشود. در بیانی موجز و سینمایی، صحنهی اعدام یا سرکوب را بازسازی میکند و شعری گزارشگر و با قدرتی شگفتانگیز تصویر و خلق میکند.
«طناب بر گردن و / بند بر نگاه/ آفتاب، روی برآمدن نداشت/ صبح/ پرنده نمیخواند و/ کسی سلاح را از جلاد نگرفت.»
شعر سومی که انتخاب کردم، ریواسهای سرخ است!
محمد زندی به درستی گزارهی « ریواسهای سرخ » را برای اسم کتاب انتخاب کرده، باز به نظرم عنوان این شعر، بهگونهای، قلب تپندهی این دفتر است. روایت دو جوان کوهنورد – فاخر و رشید – که در ظهر تابستان، با کولههایی پر از عطر گیاهان کوهی، تیرباران میشوند.
در چند سطر کوتاه و شمرده، شاعر یادمان شهدای گمنام کوهستان را برپا میکند. اینجا زبان، از خبر به مرثیه و از مرثیه به اسطوره میرسد.«ریواس» در این شعر نه گیاه، بلکه نشانهی زیست در خاک محزون و خونآلود است.
مضمون این شعر؛ شهادت و جانباختگی است؛ هر چند از شهید و شهادت امروزه؛ استفادههای ابزاری و انتفاعی زیادی میشود اما من نمیتوانم از این واژگان به راحتی عبور کنم! ریواس سرخ، استعاره از خون و شهادت طبیعت و به ویژه کردستان است! میتوانم به ایجازی بهنجار در روایتِ تیرباران دو چریک یا کوهنورد، در دوازده ظهر، اشاره کنم. میشودگفت این شعر؛ به گونهای بیانیهی کلی کتاب! ریواس، نشانهی ریشه، خاک و خون جاری زندگی است.
شعر چهارم «و باقی»
در فضای شعر «و باقی»، صدای مادران و دخترانِ برداررفتهها، میپیچد! شعر از تکصداییِ راوی فراتر میرود و به همخوانی جمعی بدل میشود:
«پسران را که بالای دار میبرید/ طناب و دست میمیرند/ و دختران میخروشند.»
شعر، گویی در میدانِ فریاد، نوشته شده است. شاعر بهجای گزارش جنگ، وجدان جنگ را مینویسد. روایت تکرارشوندهی مرگ جوانان و مادران داغدار. از ویژگیهای این شعر ، چندصدایی و جمعی بودنش است!
از «دخترانِ طناب و باران» تا «مادرانِ دقکرده» میتوان این شعر را که در زمینهی رئالیسم شاعرانهی اجتماعیست، اوج کتاب دانست.
شعر پنجم «زن»
در شعر «زن»، محمد زندی مسیر دفتر شعر را از مرگ به سمت زندگی سوق میدهد. زنان را فرا میخواند از فروغ تا مهسا، از آناهیتا تا دختران خاوران. به نظر، شعر حالتی آیینی دارد؛ فهرستی از نامها که چون دعا تکرار میشوند. اما در میان آن همه نام، معنای اصلی یکیست: زن یعنی زندگی!
این شعر، سرود بلند پایداری است، یک جور رنسانس است! مفهوم خود عشق است که در پایان، ندایِ «زن، زندگی، آزادی» را سر میدهد. ستایش زن به مثابهی زندگی، به مثابهی گاهداد و پایداری!
این شعر هم زبان و بیانی آیینی دارد؛ فهرستوار اما احساسی و پر از نامهای زنانهی اسطورهای و معاصر و آشنا. شعریست شعارگونه ولی عاطفی که به شعار «زن، زندگی، آزادی» پیوند میخورد.
شعر ششم «کولبر»
در شعر «کولبر»، زندی به ایجازی در «حد» میرسد:
« نه بغداد کولبر دارد / نه آنکارا / نه دمشق / کوهی کولبر دارد تهران/ همه چیز دارد / این بیهمه چیز»
همین چند سطر کوتاه، چون پتک بر ذهن مخاطب میکوبد. به نظرم در این شعر، شاعر هیچ واژهی زایدی ندارد؛ در سکوتی خشک، سرد و دقیق، فاجعه را خلاصه میکند. نشان دادن فقر و رنج مردم کردستان. از دل یک جملهی خبریِ سرد، جهانی از تلخی میجوشد.
شعر هفتم« میپاشد»
در شعر «میپاشد»، صدای کودک از زیر تانک برمیآید؛ کودکی که توپش را از زیر مرگ بیرون میکشد و در پایان، کودکانه میشاشد به جنگ و جگافروز و میپاشد» تا بِگوید: تنها جنگ از جنگ بدتر است! طنز تلخ، صراحت کودکانه، و نگاه سینمایی این شعر، از آن تابلویی بیبدیل در شعر ضدجنگ ساخته است. ضدجنگترین شعر مجموعه است؛ در عین سادگی، چکشوار همچنان میکوبد.
شعر هشتم«بلوط»
در این شعر شاعر به زبان مادری و به جغرافیای کوهستان بازمیگردد. بلوط، نمادِ ایستادگی و پایداری است. دقیق مثل خودِ کردستان! محمد با زبان بومی و جهانی شعر میگوید. از خاک و زیستبومی که عاشقانهی خود اوست! واژهها در این شعر میرقصند و گریه میکنند:
«بلوط، تک درخت/ خاک، قله،/ انسان و تو/ کردستانام.»
در اینجا واژهها خود بدل به بدن میشوند، و شعر، بدنِ رقصانِ امید است. پایداری ، انسان و کردستان! ترکیب رقص، موسیقی، واژه و خاک؛ در قالبی حماسی- احساسی. بیان میشود!
شعر نهم« گُردآفرید »
در شعر « گُردآفرید»، شاعر از اسطوره به فلسفه میرسد. پرسش میکند از تفاوت میان شاه و دیکتاتور، میان کلاغ کوچک و بزرگ، میان زنِ زندانی و مردِ خیابانی. در پایان میگوید:
«همه در رفت و آمدند/ همه در آمد و رفت»
شعر از مرز سیاست و اجتماع عبور کرده و به تامل هستیشناسانه رسید است. نقد قدرت و پوچی تفاوتها در جهان ستمزده. ساختار فلسفی با لحن طناز و گزنده؛ پرسش از تفاوتهای ظاهری میان مظلوم و ظالم. شاعر به اندیشهی «همه در رفت وآمدند» میرسد و نگاهی اگزیستانسیالیستی دارد.
در آخر و شعر دهم «سفید زده»
شعر پایانی کتاب، با نام «سفید زده»، وداعی است آرام با جهان. در حالی که در آغاز، «تکرار مرگ» حاکم بود، در پایان، شاعر از «دوست داشتن» سخن میگوید: «با موهایی سفید زده / که شعرِ عاشقانه دوست دارم!»
پیری، عشق، استمرار امید. با زبان نرم و انسانی، نوعی رهایی پس از طوفان است. کتاب از خون به عشق میرسد، از فریاد به لبخند، از رنج به آشتی. پایان روشنِ مجموعهای سرخ و تیره است؛
«با موهایی سفید زده/ که شعرِ عاشقانه دوست دارم» پایانبندی انسانی و شاعرانه برای کتاب است.
اگر بخواهم جمعبندی کنم؛ باید بگویم «ریواسهای سرخ» مجموعهایست در مرز میان واقعیت و رؤیا، میان مرگ و میل به زیستن. شاعر در آن، نهتنها از گاهداد سخن میگوید، بلکه در آن زندگی میکند.
زبانش ترکیبی است از نثر و شعر، از تندی واژه و لطافتِ و ظرافت موسیقی. او گاهی روایتگر است؛ گاهی عاشق و گاهی شاهد خاموشِ قرن خویش. حُسنِ «می» گفتم اما چند نکتهی انتقادی که به مجموعه دارم، به نظرم میتواند به غنای کتاب بیفزاید و پیشنهاد میکنم شاعر در چاپ و تجربههای بعدی لحاظ کند:
۱. افراط در تکرار مضمون رنج و مرگ:
در بخشهایی از کتاب، درد چنان غالب است که گاه مجال نفس برای زیبایی و امید تنگ میشود.
۲. پراکندگی زبانی:
در برخی شعرها، گذار از لحن روایی به استعاری ناگهانی است که ضرباهنگ شعر را میگسلد.
مثلا در شعرهایی چون «تنهاترین» یا «ذهن»، انسجام زبانیِ نسبت به سایر بخشها کمتر است.
این پراکندگی اما نشان از جستوجوی شاعر دارد، نه ضعفِ او؛ و همین جستوجو شعر را زنده نگاه میدارد.
در پایان باید گفت:
« ریواسهای سرخ» تنها یک دفتر شعر دیگر نیست، بلکه سندی است از زیست انسانی در روزگار تبعید و پایداری.
در این کتاب، عشق همسنگِ آزادی است، زن برابرِ وطن و واژه برابرِ گلوله. محمد زندی در این اثر، با زبانی صادق، صمیمی و گاه خشمگین، به ما یادآوری میکند که شعر هنوز میتواند شهادتِ وجدانِ بشر باشد.
«قطعا از ذغال هیچ جوانهای نخواهد رویید، اما از شعر، چرا!» باشد که ریواسهای سرخ، در دل هر کدام از ما، جوانهای بزند!
آبانماه ۱۴۰۴






















