Advertisement

Select Page

مرثیه‌هایی برای بدن‌های ناتمام

مرثیه‌هایی برای بدن‌های ناتمام

جستارهایی در باب سوگ

حافظه و رقص

جستار اول:

 

در سرزمینی که سوگواری همیشه با سیاهی، سکوت و فروریختن تعریف شده بود، رقصیدنِ پدران و مادرانی که فرزندانشان به دست جمهوری اسلامی کشته شدند، فقط یک رفتار غیرمنتظره نبود؛ شکافی بود در منطق تاریخیِ مرگ. در فرهنگی که قرن‌ها بدنِ عزادار باید خمیده، آرام و مطیع می‌بود، ناگهان بدن‌هایی پدیدار شدند که میان خاکسپاری، موسیقی و اشک، تکان می‌خوردند؛ انگار سوگ دیگر نمی‌خواست فقط به زبان گریه، سخن بگوید. این رقص، شادی نبود. حتی امید ساده هم نبود. چیزی بود میان فروپاشی و مقاومت؛ لحظه‌ای که بدن، پیش از عقل و پیش از زبان، تصمیم گرفت شکست را به شکل دیگری حمل کند.


از منظر روانکاوی، سوگ همیشه تلاشی است برای کنار آمدن با فقدانی که ذهن نمی‌تواند آن را به‌تمامی بپذیرد. فروید در سوگواری از فرایندی سخن می‌گفت که در آن روان، آرام‌آرام خود را از ابژه‌ی ازدست‌رفته جدا می‌کند؛ اما در قتل سیاسی، این جدایی هرگز کامل نمی‌شود، چون مرگ فقط فقدان یک عزیز نیست، بلکه فروپاشیِ اعتماد به جهان است. مادر یا پدری که فرزندش را حکومت کشته، فقط با نبودنِ فرزند روبه‌رو نیست؛ با این واقعیت روبه‌روست که قدرت سیاسی به حریم عاطفه حمله کرده است. در چنین وضعی، رقص می‌تواند شکل پیچیده‌ای از انکارِ تسلیم باشد؛ تلاشی برای بازگرداندن بدن از وضعیت انجماد. روان انسان هنگام ضربه‌های شدید گاهی میان دو قطب حرکت می‌کند: فروپاشی کامل یا تولید حرکتی غیرمنتظره برای بقا. رقصِ عزادار، شاید همان حرکت ناگهانیِ روان برای نجات خویش از سنگ‌شدن در برابر نگاه به مدوسا باشد. مدوسایی که امروز همان حکومت٬ قانون، زبان فرمانبردار و آئین‌های تثبیت‌شده است.
اما این رقص فقط پدیده‌ای فردی نبود؛ یک رخداد اجتماعی نیز بود. جامعه‌شناسیِ بدن به ما می‌گوید که حکومت‌ها فقط بر اندیشه حکومت نمی‌کنند، بلکه بر ژست‌ها، آئین‌ها و شیوه‌های سوگواری نیز سلطه دارند. جمهوری اسلامی سال‌ها تلاش کرد شکل مشروع عزاداری را تعریف کند: گریه‌ای کنترل‌شده، اندوهی آئینی و بدنی مطیع. عزاداری رسمی باید بازتولید اقتدار می‌بود، نه شکستن آن. اما وقتی مادر داغدار در خاکسپاری فرزندش می‌رقصد، بدن از نظم سیاسی جدا می‌شود. او دیگر فقط سوگوار نیست؛ بدنش به بیانیه تبدیل می‌شود. رقص در اینجا نوعی بازپس‌گیریِ بدن از قدرت است؛ گوئی مادر می‌گوید: «شما حق ندارید شکل اندوه مرا تعیین کنید.»
از نگاه فلسفی نیز این رقص معنایی عمیق دارد. تاریخ قدرت همیشه کوشیده است مرگ را به ابزار ترس تبدیل کند. حکومت‌های ایدئولوژیک می‌خواهند جنازه‌ها خاموش باشند، گورها هشدار بدهند و خانواده‌ها به نماد شکست بدل شوند. اما رقصیدن کنار تابوت، منطق مرگ را مختل می‌کند. نیچه جایی می‌گفت که انسانِ رها، کسی است که حتی بر لبه‌ی فاجعه بتواند آفرینش کند. این رقص، آفرینش بود؛ نه آفرینش شادی، بلکه آفرینش معنایی تازه برای سوگ. انگار این پدران و مادران نمی‌خواستند آخرین تصویر فرزندشان، تصویر قربانی‌بودن باشد. آنان می‌خواستند مرگ را از انحصار حکومت بیرون بکشند و آن را دوباره انسانی کنند.
در جامعه‌ای که سال‌ها مرگ سیاسی را با سکوت و ترس تجربه کرده بود، این رقص‌ها حافظه‌ی جمعی را نیز تغییر دادند. مردم دیگر فقط جنازه نمی‌دیدند؛ بدن‌هایی را می‌دیدند که زیر شدیدترین فشارها هنوز قادر به حرکت‌اند. این همان چیزی است که حکومت‌ها از آن می‌ترسند: نه صرفاً خشم، بلکه توانایی انسان برای تبدیل درد به فرم. زیرا قدرت می‌تواند بدن را زندانی کند، اما وقتی بدنِ داغدار به رقص درمی‌آید، دیگر فقط بدن نیست؛ به زبان تبدیل می‌شود. زبانی که بدون شعار، بدون اسلحه و حتی بدون کلمات، مشروعیت مرگ‌آفرینِ قدرت را زیر سؤال می‌برد. شاید به همین دلیل بود که آن رقص‌ها این‌چنین تکان‌دهنده شدند. چون مردم ایران برای نخستین بار دیدند که سوگ می‌تواند فقط فروپاشی نباشد. دیدند که انسان گاهی در تاریک‌ترین لحظه‌ها، به‌جای آنکه بر زمین بیفتد، بدنش را حرکت می‌دهد تا به جهان بگوید هنوز چیزی در او شکست نخورده است. آن پدران و مادران نمی‌رقصیدند چون غم نداشتند؛ می‌رقصیدند چون غم‌شان آن‌قدر بزرگ بود که دیگر در قالب‌های پیشینِ عزاداری جا نمی‌شد.

  • ادامه دارد …
لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights