دو شعر از سوفیا جمالیصوفی
۱
پرتگاه
از پنجره ها
آسمان
تکهتکه می شود
خستهام
مرا
به ضیافتِ ایستادن
بر لبهیِ پرتگاه ببر
آنجا باد
گیسوانم را نه برای آراستن
که برای دریدنِ تاریکی میخواهد
گفته بودند :
سنگ، سنگ است
و ماندن، تقدیرِ ریشههاست
اما من
به کُنجِ آینه پناه بردم
هیچ تصویری مطیعِ تکرار نبود
ایستادن
نه پروایِ ماندن
که سِیرِ بیآرامِ خون بود
در رگهایِ تنیده بر شب
تا باور کنم
آنچه درونم میلرزد
نه ترس، آتشی است
که خاکسترِ دیروز را به باد میسپارد
آینه
دروغ نمیگفت
من خودِ آن حادثهام
که نمیخواست
در چارچوب ها محبوس بماند
باور، برایِ من
نه دعای زیر لب مادران
که زخمِ بازِ جسارت بود
بر پیشانی
ایستادهام
خلافِ جهتی که رود
مرا به فراموشی ببرد
و اگر پرسند
ادامه دادن چیست
خواهم گفت :
هر صبح ، پنجره را
از حضورِ آسمان پُرتر کردن
و رفتن
با قلبی که هنوز
به زخمِ خویش
ایمان دارد …
۲
دیدار
تو
راز خفته در بوسههای صبحی
که هنوز در دهانم
طعم نیلوفر دارد
بیداریام
از عطر تو میشکفد
ای که در سکوتت
آواز سحر میروید
چمدانم را
از رنگ و نور پُر کن
که هر نسیم
حرفی از تو دارد
در سرزمینِ خواب و خیال
نگاه های ما
ریزگلهای وحشی ست
و من
هر بوسه را
در آغوش صبح گم میکنم
آنجا که راز تو
زمان را میشکافد
امروز
پشت این پرده
چیزی فراتر از سایه
چیزی فراتر از وَهم میجویم
میخواهم
صبح را
در دامان ات بخوابانم …





















