Advertisement

Select Page

ماریو ترخو: بگذر از خرده روایت

ماریو ترخو: بگذر از خرده روایت

 

شرح و برگردان شعرها: کوشیار پارسی

ماریو سزار ترخو1 در ۱۳ ژانویه ۱۹۲۶ به دنیا آمد. درباره‌ی محل تولدش اتفاق نظر وجود ندارد. برخی منابع، شهرهای بوئنوس آیرس یا لا پلاتا2 را زادگاه او ذکر کرده‌اند؛ اما خورخه آریل مادرازو3 در مقدمه‌ی شعر «ارگاسم4» نوشته است: «ماریو ترخو گاه ادعا می‌کند که در سرزمین آتش5 (تیرا دل فوئگو)، گاه در کومودورو ریواداویا6 و گاه در بسیاری از مکان‌های دیگر به دنیا آمده است؛ گرچه همه‎ی نشانه‌ها حاکی از آن است که تولد او در جنوب کشور رخ داده است. او نه سال را مشخص می‌کند، نه استان و نه شهر را؛ اما این چندان اهمیتی ندارد» و بعد این نکته را به یکی از گفته‌های خود ترخو پیوند می‌دهد: «بگذر از خرده روایت

ماریو ترخو

این ابهام درباره‌ی زادگاه، با روحیه‌ی شاعرانه و شخصیت گریزان او از برچسب و گروه‌‌بندی‌های قطعی سازگار است؛ گویی خود او نیز نمی‌خواست زندگیش در چارچوب جزییات زندگی‌نامه‌ای محدود شود. نوشته بود: «خرده روایت و خاطره‌گویی‌ها مرا از کوره به در می‌برند. بگذار در روایت بزرگ7 زندگی کنیم» و خود این نکته را به‌معنای واقعی کلمه دنبال کرد: همه‌جا حضور داشت، انگار از آغاز می‌دانست که یک هنجارشکن باید پیش از بلعیده شدن، آماده‌ی گریز باشد.

او یکی از بی‌پرواترین و هنجارشکن‌ترین صداهای شعر آرژانتین؛ و ترانه‌سرا، روزنامه‌نگار، فیلم‌نامه‌نویس و نمایشنامه‌نویس نیز بود. یکی از نویسندگان آرژانتین8، در پیشگفتار آخرین کتاب منتشرشده‌ی ترخو، او را «هیولای مقدس9» نامیده که لقبی‌ست برای هنرمندان بزرگ، استثنایی و افسانه‌ای.

بی‌پرواییِ مطلق، شعار زندگی‌ش بود. قلمرویی گریزان و دست‌نیافتنی برای خود ساخته بود؛ سرزمینی که در آن می‌توانست آزادانه پرسه بزند، بی‌آنکه به هیچ جزم‌اندیشی یا مکتب زیبایی‌شناختی خاصی وابسته شود. شاید بتوان شعار نانوشته‌اش را چنین خلاصه کرد: «برای بقا، دگرگون شو». این جمله به‌خوبی بازتاب روحیه‌اش است. هنرمندی که همواره از تثبیت شدن در یک قالب می‌گریخت و تغییر، جابه‌جایی و نافرمانی را راهی برای حفظ آزادی خلاقیت خود می‌دانست.

ماریو ترِخو، شاعر سرکش و رام‌نشدنی، شوخ‌طبع با سخنانی آمیخته به طنز و کنایه، به‌سادگی تن نمی‌داد به قالب‌ها و دسته‌بندی‌ها. هرچند با بسیاری از جریان‌های آوانگارد ــ از جمله سوررئالیسم، همدل و همراه بود، اما ایمان‌اش به شعر‌ او را یگانه کرده بود.

«واژه‌ی گرگ گاز نمی‌گیرد.
گرگ گاز می‌گیرد.
واژه گاز نمی‌گیرد.
شاعر گاز می‌گیرد

چند سطر که فشرده و گزنده، تفاوت میان کلمات و واقعیت را یادآوری می‌کند؛ و همزمان بر قدرت مداخله‌گر و تأثیرگذار شاعر نیز تأکید دارد: واژه‌ها خود عمل نمی‌کنند، شاعر می‌تواند با آن‌ها جهان را برانگیزد و دگرگون کند.

به این‌ها باید شیفتگی او به موسیقی و موسیقی‌دانان، برخی کتاب‌ها و فیلم‌ها را نیز افزود؛ نیز تکبّر و غرورش، ارجح دانستن تنهایی، روحیه‌ی «همه یا هیچ»، مهر به دیگران، دانش بسیار و سیری‌ناپذیری در آموختن، آشنایی با چند زبان و توانایی بی‌همتاش در لذت بردن از زندگی.

ماریو ترخو در بیست، سی‌، چهل‌ و حتا هشتادسالگی، هر بار به شکلی شگفت‌آور دوباره متولد می‌شود؛ آرام و قرار ندارد، سرشار از شادیست، شهری را به هم می‌ریزد و هنجارشکن است همچون موزارْت: «آن‌هایی که از من خوششان نمی‌آید، بیایند کون‌ام را ببوسند

نکتهی درخور توجه، دگرگونی زیبایی‌شناختی‌ای است که ترخو پدید آورد. هویت شاعر در میدان نبرد حضور دارد؛ آنچه با آن روبه‌رو هستیم «اثر ِ ترخو» است: حوزه‌ی نفوذ و تأثیر او، گذار به نوعی زیبایی‌شناسی آوانگارد که پیروان ِ پابلو نرودا را به دلباخته‌گان ِ سزار وایه‌خو تبدیل کرد. به بیان دیگر، نفوذ ترخو تنها در سرودن شعر نبود؛ او شیوه‌ی دیدن، احساس کردن و نوشتن را دگرگون ‌کرد و مخاطبان و شاعران هم‌عصرش را به سوی افق‌های تازه‌ی ادبی سوق ‌داد. شاعر از طریق شیوه‌ای که برخی چیزها را نمی‌گوید و شیوه‌ای که برخی چیزهای دیگر را بیان می‌کند متمایز می‌شود؛ از طریق سر خوردن و سقوط آزاد به میدانی در حال جابه‌جایی، و از طریق زیستن در ناسازگاری بی‌پایان. به این ترتیب، انحراف‌ها ــ از حجم به نقطه، از رنگ به سطح، از راه‌حل به راز ــ شعر ترخو را به گونه‌ای پیوند میان بهشت و دوزخ تبدیل می‌کنند و منطقی را از هم می‌پاشند که شعر کلاسیک و تجربه‌گرایی مدرن را در یک قالب فشرده می‌کند. رمز او چه بود؟ ماهیگیر اسپینوزایی بودن. زیست ِ آرام، تأمل و هم‌زمان هوشیار که در آن کنش و پذیرش، عقل و تجربه در تعادل قرار می‌گیرند. در بیست‌سالگی، نخستین مجموعه‌ی شعرش منتشر شد.

ترخو همیشه در حرکت بود؛ در سفر و تجربه‌گری، گویی سکون برای‌اش نوعی اضطراب ایجاد می‌کرد. هم از درون و هم بیرون در حرکت بود؛ بسیار جاها را درنوردید و مجموعه‌ای تجربه‌ گرد آورد. نوشته بود: «این زندگی ِ پرآشوب مثل سگ به من پارس می‌کند».

آهنگ‌سازان از جمله آستور پیاتزولای بزرگ، روی بسیاری از شعرهاش آهنگ نوشتند که توسط خوانندگان مشهور اجرا شد. ترجمه‌ی ترانه‌هاش به زبان ایتالیایی و یونانی نیز اجرا شده است.

این شاعر که مجموعه‌کارهاش را در انزوا آفرید، در میان اهل ادبیات «رمز عبور10» هم نامیده می‌شد. در شعر «با دست خودم» نوشته:

من تسلیم می‌شوم. / دین، مافیا، / سیاست و فوتبال، / ارتش و مُد / بیش از من بر مردم تاثیر دارند (…)
من فقط با جمع کوچک آدم‌ها سر و کار دارم / در سینمایی که شب‌ها دیروقت نمایش دارد، / با تنهایی ِ بازیکنانی که شطرنج بازی می‌کنند، / و رخوت ِ برخی زنان.

این متن، در واقع جمع‌بندی نگاه اوست: فاصله گرفتن از جمع بزرگ و تمرکز بر لحظه‌های کوچک، انسانی و حاشیه‌ای زندگی. شاید جنجالی‌ترین جمله، سنگ‌نوشته برای گور خودش باشد در شعر «آینه»:

آخرین ارگاسم من، آخرین آه ِ من خواهد بود11.

آخرین کتاب شعرش «پرندگان گمشده» که دو سال پیش از مرگ‌اش منتشر شد، مجموعه‌ای از شعرهای عاشقانه با تن‌کام‌خواهی آشکار است. «و میان لب‌های شب / شماری جاسوسان ِ جنسی». زبان شعری در نوسان میان گفتار شهری، مناظر رؤیایی و لحن ِ شبه‌روایت‌.

گی‌یرمو ساکومانو او را «هیولا» نامیده: «شاعری که به تنهایی در همه‌چیز دخالت داشت. یا دقیق‌تر بگوییم، به همه‌چیز سرک می‌کشید و پیش از آنکه بتوانند او را مومیایی کنند، خود را به دردسر می‌انداخت

شاعر دیگر، خورخه آریل مادروزا12، برای توصیف او از واژه‌ی انگلیسی «بیرون‌مانده13» استفاده کرده: «او بیرون از هر چیزی است که بوی روزمره‌گی می‌دهد، بیرون از آسایش ِ بدیهی و سازگاری. به همین دلیل، همواره تمایل دارد در برابر جریان غالب، موضعی مخالف بگیردو یکی از دوستان نزدیک‌اش، شاعر و روزنامه‌نگار رینالدو سیته‌کاس14، از او به‌عنوان موجود افسانه‌ای یاد می‌کند؛ انسانی خاص، «جنگجو، نوعی محمدعلیِ ادبیات ــ همان‌طور که روزنامه‌نگاری او را توصیف کرده بود ــ مردی ماجراجو، ظریف و دَندی»، و مهم‌تر از همه شاعری که آثارش «حماقت، قراردادهای اجتماعی و اقتدارگرایی را به چالش می‌کشد. ما کلمات درخشان و توانایی اندیشه‌ی انتقادی او را از دست خواهیم داد» و با تأسف یادآور می‌شود که «یکی از بهترین شاعران آرژانتین بود و برای رسانه‌ها کمابیش نامریی ماند و شعرهاش، آثار سرشار از کیفیت، عمق و تعهد، از سوی ناشران بزرگ آن‌گونه که شایسته بود مورد توجه قرار نگرفت. این یکی از بزرگ‌ترین تناقض‌های آرژانتینِ ناسپاس است. شاید اکنون این توجه را به دست بیاورد

ترخو در سن ۸۶ سالگی درگذشت. او افسانه بود، هست و خواهد ماند؛ یک «هیولای مقدس».

شعرها

اولتیماتوم به شاعر جوان

بگذار نان، نان باشد و دریا، دریا.
بس است حدس و گمان‌.
خفاش‌های ماه یا جوندگانِ ارکیده.
هر واژه بهایی دارد.
واژه‌هایی که چون صاعقه یا مار حمله می‌کنند.
و نیز: مادر.
دوست.
و الکل و تخت و میز.
و کودکی که با تکان‌های آرام به وجود می‌آید.
و قارچ‌هایی که جرقه‌هایی از عشق
یا پرتو‌هایی از مرگ برمی‌انگیزند.
و شاعری که زیر گلوله‌ها فرو می‌افتد
چون خورشیدی که شب آن را سوراخ‌سوراخ کرده است.
بگذار نان، نان باشد و دریا، دریا،
و آب، ابدی باشد، و تشنگی نیز ابدی بماند،
تا سرانجام بتوانم بگویم: من نان را کنار دریا یافته‌ام.

کرکس‌ها بر فراز معشوق‌ام چرخ می‌زدند،
من ارکیده‌ای را گاز گرفتم.

کرکس‌ها سرِ پیکرِ معشوقی با هم می‌جنگیدند.
من کامیون‌ راندم و در کارخانه‌های چوب‌بری خوابیدم.
کرکس‌ها معشوق‌ام را بلعیدند.
شب‌ها بر شن‌های داغ سفر کردم.
نام‌های پنهانی را صدا زدم.
نفرینی بر زبان آوردم.
جلوی فاجعه‌ای را گرفتم، عقابی را سوی آشیانه‌اش هدایت کردم
با مردگان‌ام مُردم و زنده‌ شدم.

به شهر که رسیدم،
دیوانه‌ای در خیابان‌ها پرسه می‌زد.
در نگاه‌اش می‌شد چاقو را خواند.
من دست سوی او گرفتم، نگاه‌اش کردم.
با او سخن گفتم، و صدای‌ام میان ستارگان معلق ماند.
ما فقط دو نفر روی زمین بودیم،
تنهایی درهم شکسته شد.
شعر، واژه‌ها.

لب‌های آزاد

از پسِ کشورها و روزها
انباشته‌ی برنامه‌ها، حرکت‌ها و رسیدن‌ها
و فرودگاه‌های بلعیده شده در مه،
خسته از فرود آمدن‌ها و کیلومترها
و هتل‌های فوری و مشترک.

از پسِ انتظار، شتاب،
و دیدن چهره‌ها و چشم‌اندازهای گوناگون،
و موجوداتی که در فراموشی نابینا شده بودند
یا که زندگی آشکارا می‌بوسیدشان.

از پسِ آن معشوق، و آن دیگری،
دیگر به‌سختی هم‌صحبت زنان می‌شوم؛
زنانِ گرفتار در تنهاییِ من
و درهم‌شکسته زیر آوارِ فجایعی باشکوه.

از پسِ خشونت و میل به آغاز دوباره،
و خطاها و سوءتفاهم‌های روزمره،
و عادت‌های سرکشِ مناطق گرمسیری،
و شب‌هایی که با الکل نوازش شده‌اند
و تنباکویی که با چنین تردیدی دود شده است.

رو سوی نامی که جرأتِ بر زبان آوردن‌اش ندارم،
و کسی که او را «ایرنه» می‌نامیدم،
با صدایی خاص، شیوه‌ای خاص در نگاه کردن،

سوی باورم به درکِ انسان‌ها،
و قلبِ شهرها و روستاها
که هرگز مرا نخواهند شناخت.

از پسِ این‌همه تلاش برای گریختن یا روبه‌رو شدن،
و با آگاهی از اینکه تنها هستم اما نه به راستی تنها،
از پسِ عشق‌های فروپاشیده و مرزهای در هم شکسته،
و این یقین که همه‌ی زندگی هیچ نیست
جز ویرانه‌ی زندگیِ دیگری که باید می‌بود.

از پسِ ضربه‌ی جبران‌ناپذیرِ زمان،
تنها این واژه‌ها برایم باقی مانده‌اند،
این سرسختیِ سال‌ها و فاصله‌ها که شعر نام دارد.

با دست‌خط خودم

من تسلیم می‌شوم.
دین، مافیا،
سیاست، فوتبال،
ارتش و مُد
بیش از خودم بر مردم تأثیر دارند.

آنان میلیون‌ها نفرند یا اندک،
اما همگی یکسره وقف تلاش مشترک‌اند.
من تنها با گروه‌های کوچک آدم‌ها سر و کار دارم
در سینمایی که شب‌ها دیرهنگام فیلم پخش می‌کند،
با تنهاییِ برخی در بازی شطرنج،
و رخوتِ برخی زنان.

من می‌خوانم، بار دیگر فیلمی قدیمی می‌بینم،
شب غرقه می‌شوم در موسیقی،
و دست دراز می‌کنم به نوازش همسر زیبای‌ام
که سیگار می‌کشد و اکنون مرا به خود فرامی‌خواند.

درخواست عفو

من تنها طلب ِ بخشش دارم
به خاطر بوسیدنِ کرانه‌های دریای سرخ،
برای دیدنِ چراغ‌های عقبه در سپیده‌دمِ سبز،
برای نوشیدنِ چای ماته در میان دودِ قاتلان،
برای لرزیدن در برابرِ زنا با محارم
از آمیزشِ سنگ‌ماهی با سنگ15،
خورشید با زیبایی، و رؤیاهام با واقعیت.

من تنها پوزش می‌خواهم
از این‌که کوه‌های عربستان سعودی را از خودم ساخته‌ام.

بگذار از گرگ بگوییم

همبستگی در برف، در حال بو کشیدن،
دنبال‌ ردپا و بو.

قربانی ظاهر می‌شود.پرش
گاز
خون بر برف
شورِ کوتاهی که جلادی دیگر
از دور با یکی گلوله از میان برمی‌دارد.

در قلمروِ ضرورت، اخلاق وجود ندارد.

شعر

بله.
چون لب‌های او در روشناییِ چشم‌های من زاده شده‌اند.
هنگام که صداش به گوش برسد، با آهنگِ آسیب‌ناپذیرش،
همه چیزی از او فرمان می‌برد.
بر فراز نگاه‌های دشمنان، فراز کارِ دشوارِ ترسیدن از او،
صداهای بی‌قرار طنین می‌اندازند،
گشت‌های زمان، موج‌های پیروزمند.
دژِ حقیقتِ تاریک که انسان را رها می‌کند:
من اسیر توام و هم‌زمان گریخته‌ از تو.

رمز من؟
سکوت تو به کار گرفتن،
و تندرِ تو فرا خواندن.
چون شعر چیست جز چیزی دیگر،
جز یکی شعارِ افراطی،
تنشی میان مردگان و پیشگویی‌ها؟

شعر

تمام شده است. صفحه خالی است.
به آن خیره می‌شوم و نزدیک‌تر می‌آیم،
و با هر قدم فکر می‌کنم: «شعر تمام شده است»

آه، چه فاصله‌ی عظیمی است
از صدا تا چیزها، فاصله‌ی یک دهان
تا سگی که روی برمی‌گرداند،
تا وداعی که اندوه‌گین‌مان می‌کند.

تا نگه داشتن در واژه‌گان
و آنچه در گلِ سرخ از دست رفت،
تا پذیرفتن همه‌ی خطرها،
فاجعه‌ها و پیروزی‌ها،
دیوانگان و شایعه‌سازان،
زبان‌هایی که مرا افسون می‌کنند.

من این قلعه را انتخاب می‌کنم،
واژه‌هایی همچون دست‌ها،
برای لمس کردن تن‌ها
و مرتب کردن صندلی.

به‌ندرت ترک خواهم کرد جای خود را،
و تنها برای شیرها
به خود می‌گویم که آزادم،
به خود می‌گویم: ببرهای آفریقا.
خواندن و خوانده شدن،
باقیِ چیزها اهمیت چندانی ندارند.
لب‌های این زخم باید با هم صلح کنند.

جاه‌طلب

با اندکی دلزدگی، با دست‌ها، با واژه‌ها،
مردِ جاه‌طلب ماهرانه در میان شرایط پراکنده و نویدبخش
خود را سرپا نگه داشته است.
دوستان و دشمنان برای سرش جایزه تعیین کرده‌اند؛
به او عشق، زخم، فراموشی و محکومیت بخشیده‌اند.
چرا این مرد همچنان ادامه می‌دهد؟
این مردی که به‌سختی می‌داند چگونه واژه‌ها را روشن و خاموش کند،
و به‌سختی می‌داند کجا و چه زمانی باید بایستد؟
مردی که شب را به‌خاطر روشنایی‌اش سرزنش می‌کند
و روز را به‌خاطر کوری‌اش.
آینده‌ی نامحتملِ او همین دقیقه‌ها بوده‌اند و هنوز هم هستند:
او را به سوی آتشفشان‌ها می‌رانند،
به سوی ارکیده‌های منقرض‌شده،
به سوی رستاخیزهای بی‌رحم.
اما بی‌خوابیِ او از آز نیست.
روشنایی‌اش تقلید دیوانگان است، آن گروه همسایه‌های تشنه.
پرونده‌اش حریصانه قطور می‌شود.
ترش است، آتش است، و نوعی اپیدمیِِ تند و چابک است.
نژادی زاده خواهد شد که خون‌آشام‌ها را گاز می‌گیرد،
آن حرکتِ عشق که ما را به دشمنانِ آشتی‌ناپذیرِ خودمان بدل خواهد کرد.

دلتنگیِ قابل‌حمل

هنگام که شهری را ترک می‌کنی،
به شبی سرشار از رایحه‌های سیاه
که در راه‌پله‌ها جمع می‌شوند
و به دوزخ راه می‌برند،
جایی که مردی تنها روزهاش را می‌شمارد، به جلو و به عقب،
و زنی در برابر مالیخولیا شنا می‌کند.
وقتی شهری را ترک می‌کنی،
کوچه‌های نمناک، درگاه‌‌های مشکوک،
اتاق‌هایی پر از نفسِ غلیظ و چرکین،
با تنها پنجره‌ای بدون ‌پرده که فقط کسوف‌ها از آن می‌گذرند،
خورشیدِ سیاه می‌ترکد و جرقه می‌زند به روشن کردنِ شاعران و عاشقان
چون رقصِ غیبت‌ها در خانه‌ای متروک.

هنگام که شهری را ترک می‌کنی
انفجارِ وداع در دهان به سان خودکشی‌ای ظریف طنین می‌اندازد.
هنگام که چیزی پشت سر می‌گذاری ــ و کسی دیگر را،
و باز کسی دیگر جا می‌ماند، و هیچ‌کس برای نگاه کردن به عقب نیست،
یا تنها یکی هست که در میان جمعیت خوب دیده نمی‌شود،
و هواپیما بر باند فرود می‌غرد،
آن‌گاه شعر به پایان رسیده است،
و می‌دانی که هرگز دوباره نوشته نخواهد شد.

این زندگیِ پرهیاهو

این زندگیِ پرهیاهو
چون سگی غُرّان رو به من.

این زندگیِ پرهیاهو
چون سگی به من پارس می‌کند.

این زندگیِ پرهیاهو
چون سگی مرا گاز می‌گیرد.

این زندگیِ پرهیاهو
چون سگی مرا می‌لیسد.

ویرانه‌های یک شعر

نمی‌دانم حقیقت داشت یا نه که ما یکدیگر را دوست داشتیم،
و نه اینکه این چیزی که من «فراموشی» می‌نامم به راستی وجود دارد یا نه.
تصور می‌کنم در زمانی دیگر گم شده‌ای، برهنه میان پلنگ‌های هراس‌انگیز،
بر ویرانه‌های معبدی که خود سوزاندیم.
من هم تنها هستم در این رؤیایی که روزی با هم دیدیم و هنوز هم می‌بینیم.
نمی‌دانم آیا حقیقت داشت که ما یکدیگر را دوست داشتیم یا نه،
و نه اینکه این چیزی که من «فراموشی» می‌نامم به راستی وجود دارد یا نه.

دوستِ دشمن

از نگاه تو
چشم‌های من فرو لغزیده‌اند
بر صفحه‌ای خالی.

با نگاه تو، چشم‌های من زبانی را نوشته‌اند که می‌خوانَد و می‌خواند.
تقارنِ خشمگین و عاشقانه، فاصله.
من برای تو زندگی می‌کنم، برای زندگی کردنِ تو، به دمِ مکثی کوتاه.
دوست و دشمن در جوهرِ هیچ.

وقتی عشق ما را ترک ‌کند، مرگ ما را می‌رباید.
وقتی عشق ما را گم ‌کند، ابدیت ما را می‌برد.

 
مبنایِ دلیل کافی

من او را دوست می‌دارم.
به خاطرِ پاهاش که او را سوی من می‌آرند
و گام‌هاش که او را از دیگران دور می‌کنند.
به خاطرِ موج‌های تن‌اش و دریای ژرف ِ پوستش.
به خاطرِ دستان‌اش که هماهنگ حرکت می‌کنند
و گرانشِ نوازش‌هاش.
به خاطرِ وقارِ سنگینِ باسن‌هاش و ظرافتِ کمرش.
چون وقتی بیدار می‌شود، پرندگان می‌گریزند
و رؤیاهاش بهترین استدلال‌های او هستند.
چون به من پیوند خورده است و از آزادی می‌درخشد.
چون تنها اوست که می‌تواند مرا نابود کند
و تنها اوست که می‌تواند جاودانه‌ام کند.
 به خاطرِ چشم‌هاش، چشم‌هاش،
تنها به همین دلیل، و البته خیلی خیلی عادی.
چون او، اوست، و هیچ‌کسِ دیگری نیست.

 قدرتِ کوچک

اکنون من صاحبِ این قدرتِ خیالی هستم،
که آن را قدرتِ خیالی می‌نامم گو که قدرت است.
اکنون من قدرتِ رفتن به هیچ‌جا را دارم،
پنهان در جنگل، تنها و گرفتار در این آزادیِ خیالی.

میان هر دو یا سه واژه یک بار سکوتی می‌افتد
که به نظر نمی‌رسد به ‌جایی برسد.
من در انکار خودم معلقم، و «نه»ی من خود به هجایی تأییدکننده بدل شده است.
چه حیف از قدرتی که درد می‌آورد و این‌قدر بی‌فایده است؛
قدرتی که همیشه در دهان دیگران ارزشمندتر است،
وقتی می‌گویند: «خورشید، روز به خیر»، «من تشنه‌ام»، «دوستت دارم»، «از تو متنفرم».
اعتراف می‌کنم، ایمان از دست داده‌ام. به‌سختی می‌توانم بگویم «می‌میرم»، «زاده می‌شوم»، اما هیچ‌کسی باورم نمی‌کند. تنها و سرگردانم در شب‌های مدیترانه.
می‌کوشم بگویم «شب بخیر»، «گشنه‌ام»، «من هم تشنه‌ام»، «ماه»، «می‌کوشم دوستت داشته باشم»، «می‌کوشم اجازه بدهم دوست داشته شوم».
اما مطمئن نیستم چه می‌گویم. کم می‌دانم، اما هیچ‌چیز نمی‌فهمم. دقیق نمی‌دانم این صداها چه معنایی دارند.
گاهی می‌گویم «قهوه» و کسی مرا می‌فهمد؛ گاهی قهوه می‌نوشم و باز هم چیزی نمی‌فهمم.
چیزها برام روشن نیستند. این میراثِ خسته‌کننده را به ارث برده‌ام.
دیگران‌اند، ارواح‌اند، که مرا به سخن گفتن وامی‌دارند. من نیستم.
من چیزی بیش از ماشین‌تحریری غمگین و خواب‌آلود نیستم.

بی‌قرارِ بی‌خواب، یا کسی که حد و مرز گفت‌وگو درباره‌ی برخی موضوعات را می‌آزماید

تمام شب صحبت کردیم درباره‌ی اینکه حالِ جهان چگونه است.
این خود غذای خوب، مقوی و بی‌تکلف بود در کنار دوستان قدیمی.
کسی از سنژوست16 یاد کرد؛ سازندگان انقلاب‌ها،
آن‌هایی که می‌خواهند کارِ نیک انجام دهند، باید تنها در گورِ خود آرام بگیرند.
ما به هسته‌ی اصلیِ ماجرا نگاه کردیم، از شراب لذت بردیم
و نیز یاد کردیم از هواپیماربایی‌ها، ناپدید شدگان،
و جنازه‌هایی که در زباله‌دانی‌های بی‌روح رها شده بودند.
درباره‌ی تفاوتِ مرگِ یک کارگرِ ساده و ربودنِ یک سفیر بحث کردیم،
و درباره‌ی بهایی که این‌ها در زبانِ دیپلماسی خواهند داشت.
کسی تفاوت میان جنگ چریکی و تروریسم را روشن کرد:
پای اهداف در میان است، قربانیان، ابزارها، انگیزه‌ها و رنج.
باز هم بارها به موضوع منافع ملی رسیدیم؛
یعنی همان «منافع ملی» که اعمال قهرمانانه یا بی‌فایده
و خطرهای جنگ را در سایه قرار می‌دهد.
ما درباره‌ی صلح هسته‌ای صحبت ‌کردیم و غیبتِ چینی‌ها در ویتنام، بنگلادش و اندونزی،
غیبتِ آمریکایی‌ها در پراگ، غیبتِ روس‌ها در سانتو دومینگو، غیبتِ تمام جهان در شیلی،
و غیبتِ نیروهای «و غیره» در سرزمین «و غیره».
اما ما مدام به نقطه‌ی آغاز بازمی‌گردیم: شکنجه و تکنیک‌های مربوط به آن،
صنعتی که ویروس و ببر، عقرب و مارِ زهری را نادیده می‌گیرد،
جست‌وجویی برای حقیقتِ جهان بی‌هیچ رازی.
مثل همیشه به این توافق رسیدیم که در ترانه‌ها و اجراهای نمایشی و در آیین‌های نور و دوربین، و در واژه‌هایی که با شور و صبر انتخاب شده‌اند؛ چیز زیاد قطعی یا ثابت وجود ندارد.
چرا باید تکرار کنم که شعر زندگی را بازنمی‌گرداند؟
فیلم تمام شده است، اما سینما ادامه دارد.

من که جادوگرِ هیچ قبیله‌ی پیشگویی نیستم

سرانجام به این نتیجه رسیدیم که سکوت بدتر از سخن گفتن است؛
چیزی بیش از داروی مخدر.
و آژیرها در خیابان‌ها زوزه کشیدند.
زیرا حقیقت تنها زمانی حقیقت است که گفته شود،
گاه الهام‌گرفته از قلبی پاک و دست‌وپاچلفتی.
زیرا زمانی برای از دست دادن وجود ندارد.
نیز آموختیم که ارزش دارد لحظه‌ای درنگ کنیم
و به این نکته فکر کنیم که حقیقت باید
مورد مداقه، تأمل و کالبدشکافی قرار گیرد.
زیرا هدفِ حقیقت، کارآمد بودن است.
سرِ سرد و قلبِ گرم.
گفت‌وگوهای گرم، کمی مستِ الکل، پس از شام، میان دوستان قدیمی.
حقیقت، چنان‌که به هم می‌گفتیم، نه زشت است و نه زیبا.
اما خب، باید دقیقه‌ای آزاد کنیم برای آن شاعر در درون هر انسان،
تا بتواند بی‌هیچ ترسی این توهم را رها کند
که هرجا زیبایی پایان می‌یابد، حقیقت نیز پایان می‌گیرد.
تا بتواند این توهم را درک کند
که هرجا حقیقت پایان می‌یابد، زیبایی نیز پایان می‌گیرد؛
همچون صفحه‌های باخ یا بیتل‌ها که این روزها با سرعت ۳۳ دور در دقیقه می‌چرخند.
کمی سکوت کردیم، در همدستیِ این آگاهی که آن جانورِ انسانی تنها زمانی لبخند خواهد زد
که حقیقت و زیبایی یکی و همان چیز شوند.
بی‌خواب، تمام شب را به گفت‌وگو گذراندیم، بی‌باک در برابر قدرتِ واژه‌ها.
با این باور که اندیشه‌ها تنها در عمل است که واقعیت می‌شوند.

زندگی با مردگان

برای استاد دُرُموند دِ آندراده17

ماریو عاشق ماریانا بود که عاشق میلتون بود که عاشق ایرنه بود که عاشق ویکتور بود که عاشق دولورِس بود که عاشق هیچ‌کس نبود.
ماریو این روزها زندگی ِ مجرمانه‌ای دارد.
ماریانا با پسرش در آندورا زندگی می‌کند.
میلتون از سانتا کروز دِ لا سیه‌را18
به بوئنوس آیرس کوکائین قاچاق می‌کند.
ایرنه در جریان هواپیماربایی کشته شد.
ویکتور ویرانِ ویران است.
دولورس با دکتر براون سوییسی ازدواج کرد،
که او را ترک کرد ــ از مالیخولیای او خسته شد ــ
بعد با یک خلافکار یونانی وارد رابطه شد؛
و اکنون ــ دیوانه و خوشحال ــ در هتل بل‌وِدِره در تائورمینا19 زندگی می‌کند.
گاهی هنوز آن‌ها را می‌بینم، بازمانده‌های پراکنده.
درباره‌ی خودمان حرف می‌زنیم، انگار در فیلمی دیگر هستیم.
یاد گرفته‌ایم با مردگان زندگی کنیم.

ژرفای پنهانِ چشمان تو

ناگهان صداها خاموش شدند.
باد ما را کر کرد.
دریا ناگهان ایستاد.
موج‌ها افق را پوشاندند.
اسبِی از کنارمان گذشت و تاخت.
ژرفای پنهانِ چشمان تو.
روزها کوتاه‌تر شدند.
زندگی درشب‌ها می‌گذشت.
بازآفرینیِ آن فصل در زمستان،
به‌عنوان پیش‌درآمدِ فاجعه‌ها، غیرممکن بود.
اما خب، زندگی بود دیگر؛ همه‌چیز زندگی است.
عشق، روزهای نامطمئنِ خاص.
فاصله‌ی ابدیِ این سفر.
پرندگانِ گمشده.

ارگاسم

زندگیِ کوتاهِ شاد،
مرگِ کوتاهِ شاد.
در او به جهان می‌آیم،
در او خدا هستم،
جهان مرا می‌پذیرد،
من خورشیدم
و من آن تندری هستم که مرا می‌کُشد.
مرگی کوتاه و شاد،
زندگی‌ای کوتاه و شاد.

رفتن، رسیدن

اینجا نیز آرزویِ گریختن بود،
رها کردنِ همه‌چیز، از سر گرفتن ِ سکوت،
برهم زدنِ بهاری سرشار، نادیده گرفتنِ چیزی حتا مهم‌تر.
اما سال‌های بسیاری از زمانِ این شعر گذشته است.

با مرگ و ارگاسم‌ها،
اخلاق و جنگ‌ها، تنهایی و دیکتاتورها.
زمان، صبری است که مدت‌ها انتظارش را کشیده‌اند
و کش‌آمده است.
دیگر زمانی برای از دست دادن نیست در افسانه‌ها و مالیخولیا.
دیگر وقتِ باختن نیست.

قهرمانانِ شب

من قانونی برای عرضه ندارم،
و نیز نه پیشگویی‌،
جز مرگ و انقلاب‌های پیروز.
پس بگذارجنگجو و برادرانِ شکست خورده‌ را
در میانه‌ی راه به حال خود رها کنیم.
بگذاریم برویم سوی قربانی.
مراسم در حال انجام است:
در آغوش‌هایی که پشت شهر جشن گرفته می‌شوند،
بوسه‌هایی بر سکوهای در حال جابه‌جایی،
شعارهای خاموش در اتاق‌های انتظار،
و گاهی حتا نه یکی چشمک،
نه چیزی برای فریب دادن، نه چیزی برای القا کردن،
تنها چشم‌هایی بی‌رمق، انگار سرِ میز پوکر.

دیگر نمی‌توانیم برگزیدگان خورشید باشیم،
توله‌های شجاعی که قرار بود جهان را شگفت‌زده کنند.
ما تازه زاده شده بودیم، بی‌میل،
بیگانگانِ پیر که من آن‌ها را دوستان‌ام می‌نامم،
گم‌شده در گذار، بی که بدانند کدام قطار را باید سوار شد!
اما هم‌میهنان‌ام خود را به خواب زده‌اند و همه‌چیز از یاد برده‌اند.
مست‌هایی که خدا را چنان صدا می‌زنند که انگار بدهی ِ قمار است.
سربازانی که وظیفه‌ی میهن‌پرستانه‌شان را بر آستانه‌های رنگ‌پریده انجام می‌دهند،
و هیزم‌شکنانی که آماده‌اند تا سپیده‌دم تظاهر کنند به بیداری.
این شب که بس به آن ایمان داشتند
برای چه کسی بی‌افتخار به پایان رسیده است؟
و نیز آن بی‌خوابِ مرطوب که چشم‌هاش را از بیمارستان برمی‌گرداند،
در جست‌وجوی صدای آزادی، می‌گرید برای آن ماده‌ای که فراموشیخواهد آورد،
آن بهشتِ سیاه که تنها یک شب می‌خوابد.
و اینجا، در مرکز شهر،
بازیگرانِ لطیف نام خود را در روزنامه می‌خوانند،
و چهره‌های شوم نیز می‌خواهند بدانند در جهان چه می‌گذرد،
حالی که خودروها زوج‌های تنها را جابه‌جا می‌کنند،
و همه‌ی ما در جست‌وجوی تختی هستیم و رؤیایی تازه،
و صبح فرامی‌رسد و نور و صلح می‌آورد،
اما نه برای همه، فقط برای ما، برندگان،
قهرمانانِ واقعیِ شب.

هگل در هیزبازی بر کرانه‌های دریای سرخ

گرگ‌های خشمگین ِ تابستان،
به زوزه در زیر ظلِ آفتاب، له‌له با ولع و
دندان‌هایی به تیزی چاقوی سلیمان
به پاره کردنِ گلِ مقعدت.
عریان در برابر دریا، خود می‌کشانی با دستکش ِ سیاه
سوی چین‌های تن‌ات، حلقه‌های کش‌واره‌یِ جنسیتِ آنگلیکانی‌ت.
چهارده‌هزار و سیصد و بیست ارگاسم،
به روزهایی که آن کام‌جوی پشمالو زنده بود،
هم‌آن که امروز تو بر او سوار می‌شوی.
ببین چگونه به خود می‌نگرد او به گاهِ آخرین تشنج‌ها،
انگار که هگل خودش را دید می‌زند در «مطلق»ِ‌اش.
شاهد ترسِ او باش که لای باسن‌هات ناپدید می‌شود.

پرندگانِ گمشده

من پرندگانِ سرگشته را دوست دارم،
آن‌ها که از جهانِ پس از مرگ بازمی‌گردند،
تا در آسمانی حل شوند که دیگر هرگز آن را بازنخواهم یافت.
خاطره‌ها بازمی‌گردند،
ساعت‌های جوانی که سپری کرده‌ام،
و از دریا روحی سر برمی‌آورد،
ساخته از چیزهایی که دوست داشتم و از دست دادم.

این همه‌ رؤیا بود، رؤیایی که از دست دادیم،
هم از آن دست که پرندگان و دریا را از دست دادیم،
رؤیایی کوتاه و کهن، همچون خودِ زمان،
که آینه‌ها قادر به بازتاب‌اش نیستند.
بعد کوشیدم تو را در بسیاری دیگر گم کنم،
و در آن زنِ دیگر، و در همه‌ی آن چیزها تو بودی؛
دست آخر فهمیدم که وداع، وداع است،
تنهایی مرا بلعید، و ما دو نفر بودیم.
پرندگانِ شب بازمی‌گردند
و کورکورانه بر فراز دریا پرواز می‌کنند؛
تمام شب آینه‌ای است که تنهایی ِ تو را سوی من بازمی‌تاباند.
من تنها پرنده‌ای سرگشته‌ام که از جهانِ پس از مرگ بازمی‌گردد،
تا در آسمانی حل شود که دیگر هرگز نمی‌توانم بازپس بگیرم.

خطاب به یک پرونیست20

این مرد هر سپیده‌دمِ زندگی‌ش می‌شناخت

با صورت تراشیده رهسپار کار می‌شد
و با گام‌ها مانده و اندوه‌بارِ مستی به خانه بازمی‌گشت.

روزی میان دیوارها، درخششِ گذرا و بی‌مهار چاقویی دید
که به میانِ پاهاش فرورفت.
خونِ غلیظ و روشنِ جاری دید
و جامه‌اش که آغشته به خون شد.

دلیری و هراس می‌شناخت
و ناتوانیِ گشنه‌گی که معده در هم می‌فشارد
و نفرت در چشمانِ گشاده‌ی نابیناش.
مردی که ایمان آورده بود از درمانده‌گی.
ایمان آورده بود، زیرا وطن از او چنین می‌خواست
مردی که با فراخوانِ پرچم‌ها و طبل‌ها برخاست
بی‌که فراخوانده شود، به فریاد پیوست
ازیرا که سیلابِ خروشانی به ستیز برخاسته بود.

هوای آزادیِ خویش به سینه کشید،
و در برابر اشتیاق‌اش، همه‌ی فضاها به روی او گشوده شدند.
در میدان‌ها و فرودگاه‌ها مقاومت کرد،
و ناچار شد به روزی که آن را روز شادی پنداشته و در رؤیا دیده بود،
کشتاری خونین ببیند و از سر بگذراند.
بار دیگر از میان گل‌ولای و باران گذشت،
روزها و شب‌های بی‌خواب را تاب آورد،
همواره زیر باران، تا با اِویتا و پیرمرد21 وداع کند.

این مرد حق دارد که اشتباه کند.
این مرد همه‌ی مسئولیت‌ها و وظایف ِ کسی بر دوش دارد
که اشتباه کرده است.

 

1 Mario César Trejo 

2 La Plata

3 Jorge Ariel Madrazo شاعر و ناقد آرژانتینی

4 Orgasmo (1989)

5 Tierra del Fuego, / Comodoro Rivadavia

6 Comodoro Rivadavia

7 منظور از جمله (Vivamos el Gran Cuento) تنها داستان / روایت (بزرگ) نیست، بلکه تجربه‌ی زیست گسترده‌تر و معنادارتر از جزییات و خاطرات پراکنده‌ی زندگی است.

8 Guillermo Saccomanno نویسنده‌ی آرژانتینی

9 monstruo sagrado

10 contraseña

11 یکی از شاعران بزرگ ایرانی می‌گفت: “دوست دارم به زمان رسیدن به ارگاسم بمیرم“. گرچه مکتوب نکرد.

12 Jorge Ariel Madrazo

13 Outsider

14 Reynaldo Sietecase

15 عبارت «incesto de pez piedra con las piedras» تصویری‌ست از آمیزش ِ ناممکن یا تناقض‌آمیز؛ سنگ‌ماهی (که سمی‌ترین ماهی جهان است و به سنگ شباهت دارد، با سنگ می‌آمیزد که زنا با محارم است، سنگ‌ماهی با سنگ‌ها: تصویر آمیزش افراطی و از میان رفتن مرزها.

16 Louis Antoine de Saint-Just، سیاستمدار و انقلابی فرانسوی (۱۷۶۷–۱۷۹۴) و از چهره‌های برجسته‌ی انقلاب فرانسه و از نزدیدکان روبسپیر.

17 Drummond de Andrade شاعر برزیلی و استاد شعر ِ تن‌کام‌خواهانه

18 Santa Cruz de la Sierra

19 Hotel Belvedere / Taormina

20 خوآن پرون، سیاست‌مدار و دیکتاتور آرژانتین و بنیان‌گذار جنبش پرونیسمبا شعار عدالت اجتماعی و حمایت از کارگران به قدرت رسید. اما سیاست‌مداری پوپولیست و اقتدارگرا بود که در تضعیف نهادهای دموکراتیک و گسترش خشونت سیاسی نقش مهمی داشت. در دوره‌ی سوم رساست جمهوری‌ش (1974-1973) گروه شبه‌نظامی تروریستی سربرآورد که سهم زیادی در ترور مخالفان سیاسی داشت. جنبشی که در جنگ کثیف پس از کودتای خورخه ویدلا فعال‌تر هم شد.

21 اِویتا همان اوا پرون [Eva Perón] است، چهره‌ی نمادین جنبش پرونیسم در آرژانتین و پیرمرد در ادبیات و گفتمان پرونیستی به خوان پرون اشاره دارد. پایان شعر لحنی جدی و تأمل‌برانگیز دارد: شاعر نه از اشتباه سیاسی چشم می‌پوشد و نه انسانیت فرد را انکار می‌کند؛ او برای این مرد حقِ خطا کردن و در عین حال مسئولیتِ خطا را به رسمیت می‌شناسد.

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights