یک شعر از لمعان فیروزپور
نیازی نیست به پرنده شلیک کنید
کافیست از دهانتان اسمش
شنیده نشود به مهربانی
کلمهکم بیاورد
و تمام بنبستها بستهای قلبش را
به پستهای بازرسی مرگ و زندگی
سوق دهند
که هیچ سارقی
قفس را بیپرنده
پرنده را با قفس
به قصه نمیآورد
تا مرگ را جدا کند از زندهبهگوری
و چه دروغ بزرگی
فکر میکردم
ستون استخوانهایم
به سیمان بودنت
سخت
انعطاف میپذیرد
و میپذیری
ضیافت چشمهایم بدون چیدمان نگاهت
تیریست رها از پلک
باور کنی یا نه
ورای آرایههای شعر حرف کم آوردهام
حس
و هذیانهایم را
به دستفروشی سپردهام
که جای فاتحه
روی مزارم مضراب بشمارد
که موسیقی
لابهلای موهایم
به خاک سنجاق میخورد
همان لحظه
که تو
سنجاقکی را
نبش قبر میکنی
تا شاید گلی روی موهایم
سرخ مانده باشد
هر چند تمام تنم سفید پوشیده
که کفن شاید
شاید کفن
کفتارها را
از کاسهلیسی تملق
به صداقت تعلق
به دنیای رنگها پرت کند
کسی چه میداند
بی من
چقدر دنیا شادی زیاد میآورد
آرزو کم
گاهی بهیاد بیاور
روزی زنده
مردگی میکردم
بهدرد
#لمعان_فیروزپور





















