سه شعر از هنگامه کسرایی
1
کولاک مرگ
هزارها نفر امروز به قتل رسیدند
این را زمستانی قرار است بگوید
که بی خبر زنگ زد
پوتین های پت و پهن اش
جایی حالا جلوی در
پالتوی سفید پنبه ایی
پرت روی صندلی
لرزیدم وقتی گفتم
چه گفتی؟
و او، انگار دیروز بود
و بلافاصله پری روزها
و باز او، شاید هم
چند پروانه پرتر
با گیلاسی شراب داغ؟ نه نشدیم
امروز هزارها نفر به قتل رسیدند
باز باور نکردم
گفت ما به مرگ دچار شده ایم
هیچ علامت خاصی هم ندارد
“باور نکنی هم فرق نمی کند”ی هم گفت
یکباره برمی گردد او
گفت یکباره برمی گردد مرگ
چند قدم جلو می آید
انتخاب ات می کند
چشم در چشم تو می چرخاند
دوست دارد به هر دلیلی
خفه کند هوا را
آنقدر که راه گمراه
اکسیژن کبود
در دود
خالی سفره را
نانی که نایی ندارد
همه دهان می شود وقتی
گم در گرداب گرسنگی
خون کند خیابان را
له زیر صدای ماشینی که
تنها می آید تا برود
بی فریادی حتی خفه تر از
یک بوق کوتاه
گفت، مرگ را می گفت
پای چپش را نرم وقتی انداخت
روی راست سفید
با چند بلور یخ بر گونه
خیره می ماند در تو
چاه چشمی که می خواهد
تو را قورت بدهد
هضم در یک شب نشینی
دود هوا و
راهش را بگیرد برود خانه
چند قدم رو به قبله بردارد
کتاب عتیق باز و
با یک بشکن اجی را
مجی کند و لا را ترجی
دم در بیاورد
چهار چنگال
لخت بشود باز به هیئت شیطان
در هق هق گریه ی من
زمستان رو به پنجره این بار
فقط سکوت گفت
در بوران.
2
خون آه !
گلوله که می خورم
آهی را با خود می برد باد
موجی که کهکشان
تاب بر می دارم
راهی دراز خسته آنقدر
که پس از هزار سال نوری
به مریخ برسم هم، نمی شوم
یک قطره صدا در عصری
بنفش که ناگهان بر پیشانی
مثلثی یک مریخی می افتم
و بعد قطره قطره
قطره ی دیگر
یک مکث کوتاه و
شره ی آهی بلند
رگبار خون آهی که آرام نمی گیریم
سیلاب وحشتی که آوار
می شویم بر خانه های مکعبی
گاه مستطیل هایی طویل
و حالا روح هایی که ما را
از داغ هامان میشناسیم
جگری که دیگر جلز نمی زنیم ولز
از بغض هایی فرو وقتی می رویم
در گلو و بالا دیگر نمی آییم
نفس هایی که می شماریم تا ته
گره ایی باز و گم باز می کنیم
از زخم هایی که سر همه
باز و فوران؟
نه! خون نمی ریزیم
از قصه هامان می ریزیم اما
کوچه های معتاد به بن بست
دل هایی که از درد می دریم درون
بیرون اما نمی توانیم می ریزیم
از خروارها خاطره که با یک
لهجه همه با هم شب را
هوار می کشیم
از تاریخ قتل هایی که به ثبت
هرگز نمی رسیم عام می ریزیم
از زمین غروب وقتی می کنیم
در چشم مربعی مریخی های یخی
ساعتی پیش وقتی به خانه می رسند و
دنبال هیچ دلیلی نمی گردند
خیره به هواشناسی
برای این طوفان سرخ در تی وی می ریزیم
از کتابی حتمن عتیق
مدفون اکنون در اعماق
سیاه چاله ایی دور
همان جا که خوانده اند
به طور متوسط هر هزار سال
یک خون ریزی وسیع دارد
هستی می ریزیم
خون می ریزیم خون
باز هم خون.
3
جیغرافی
جغرافیا را هیچ وقت دوست نداشتم
تاریخ را بدتر
سلسله ها پیش وقتی میشدند و
من پس له زیر چکمه ی سربازها
ماترکی که هی ترک برداشتم
تکه تکه فرو ریختم درخودم
در آناتومی یک ویرانی استخوان
بی تو هایی سقوط
من کردم
به کودکی کتابی که نداشتم
می لولیدم لول لول وقتی
در تن فقر با کرم های بیسواد
تا پایین یاد گرفتم باید بیایم
هرچه می رفتم از پلاکاردها بالا
برای یک کار روز مزد نداشتم
نان شب
و آزادی آلزایمری که آدرس اش
هیچ میدانی نمی دانست
پایین بر خاکی سراسر سوختم
پشت اتوبوسی از جنوب جنگ
سوی آوارگی شمال
تا آن طرف کبودی
پلق وقتی از چشم هام
بیرون زدم طناب و
با من پنج هزار ناگهانی که
افتادم در یک چشمک ته یخچال
دراز به دراز همه چرخدار
پایین تا ته استهزا سبز
زیر باران باتوم و ساچمه و گلوله
و هرس هی بی سر من
و تن همه روی آسفالت
تا یخ حتی بالای له له چهل درجه
لرز هی می کردم دم در آتش بنزین
بی آب در اوج عطش آبان
پابین پرت از بام زندگی
شلال مو وقتی همه بر باد
زنی کجا حالا
بی تن سر و
سر همه بریده آزاد؟
تا خاک با سی هزار شوق
می که بالیدم اوجاوج
نگنجیدم هیهات
شقه شقه شقه در پوست
سه نه، شقاشق شقاوت
در چهل و هشت ساعت
که ریزریزک کف بر لب
سردهایی همه بی خانه
و حالا بالا لا لا تراز بخار رویا
بازهم لاتر، جیغ جغرافیا
حتی تاریخ سراسر سر به دار
سقاسقف سقوط می کنم وقتی زقوم
آماجاج انفجاجی جراجر جراحت
موجی جی جی همه بی روح
در ایستگاه ایکس وای زد
هر نسلی که بگویی
گوش به فصلی که آغاز
می شوم؟






















