دو شعر از سیدمهدی نژادهاشمی
۱
آقای درخت،
حالت زیادی خوب است.
رودخانهها در تَنِ تاک
خونریزی کردهاند
و زخمی که دهان باز میکند، شوکران است.
حالا
آدمهایی که از هوش میروند
خبر ندارند از خماریست
یا مستی.
چه کسی میداند
شومینه هوا را مسموم میکند
یا مرد از مُردن میآید و زن از زایش.
شاید زایندهرود
زنی باشد که در تنهاییاش
زیادی بُغض کرده است
و سپیدرود
موهای زنی زیباست
که شمال را ترجیح میدهد به کویر.
اگر انگورها سرخاند،
اگر سیبها
تمایلی به رویی زرد، ندارند،
اگر انارها داد میزنند،
به فجیعترین شکل ممکن
به قربانگاه پاییز رفتهاند.
من به قتل رسیدهام
یا اناری زخم باز کرده؟
تو به قتل رسیدهای
یا درختی؟ “سیب” میخندد.
او به قتل رسیده است
یا ضمیری
منحرف به فرد
از انگورها تلوتلو خورده است به راه.
کمی استخوان،
کمی پوست،
کمی نارنج
به پیراهنم ریخته است
جاده
که باد تکانش نمیدهد.
آقای درخت،
گنجشکهایی که در سرم لانه کردهاند
از جیکوپوک آسمان خبر دارند.
دلزده،
ساری و جاریِ جنون،
به سارها میگویند:
بهجایِ ما هم کوچ کنند.
آقای درخت،
تاریخ بیشتر از
تاکها
ریشه در خون دوانده
و آنکه ایستگاه مَردم را گرفته است،
قطار ی مُرده است.
آقای درخت،
دیوارها را دور نمیکند فاصله.
طاعون در برزخِ کلمات آدم میکُشد
و استخارهها
زنانی هستند آفتابگردان،
رَسخِ مهرند
که خورشید جای سایه را گرفته است.
سر بجنباند،
بچرخاند،
برقصاند،
که من زیر سایهی تنهایی قد علم نکردهام
پیچکی باشم خفه.
آقای درخت،
ساعت دیواری،
قابِ عکس،
آدمها
زمین میافتند.
خدا میخِاش را محکم به دیوار نکوبیده است.
پاییز است و آنفولانزا،
سرخ و زرد و کبود،
همهچیز را مسری کرده است:
برگها را…
حافظهام را برمیدارم،
جمعوجور میشوم.
پوستِ ورمکردهی زمین را کنار میزند
دانههای بلوط.
شاید به زندگیِ بعدی برگردم،
که اینقدر باران را دوست دارم،
محال است
سرنوشت را بچرخاند
بیآنکه کلیدی
قلب را شکافته باشد.
پشتِ این دروازه
به صلح فکر میکند
بلوطی که دنبالهی باران است.
من مطمئنم
بذرهای نیمهسوخته
در خاک
آرام نمیگیرند.
از حافظه ی خاک بیرون می زنم
۲
درختی را در من سهم دارد
که احساس می کنم
قد می کشد
که دست یافتنی و ترک کردنی ست
و پرنده
بیشتر از آنکه صبر داشته باشد
به در و پنجره می کوبد
شطرنج می دانم
از ضلع ششم پنجره شروع می شود
برد و باخت جنگ است که مهره های کمر
از تیرگاه فراری اند
به عشق نیاید که بیاید
از میعاد چند روز هفته
تاخنکای جاودانی
بیهوده نیستم
ادامه می دهی
بیهوده نیستی
ادامه می دهم
حتی در خواب زنده نگه می دارم
آنقدر که مطمئن شوم می پرد
زیر دنده هایم به نفس کشیدن ادامه می دهد درخت
باش
یک قایق کوچک
یا تابوت
اگر واقعا وجود داشته باشد
از خواب برمی خیزد
پوست می اندازند مارها
کوسه ها غرق می شوند
نهنگ ها دلتنگ
که هر جنگی
زیر سر فرار از یک نفر است
درست مثل تو
که از امتداد یال های اسبی سیاه
می گریزی
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی





















