یک شعر از محمد زندی
احمد کایا و همسایهها
چند دشت شقایق
باچند کبوتر
می شود پنجره ی باز
چند رودخانه
با چند هزار نت
می شود درد مشترک
چند ماه
با چند گیتار
می شود ترانه ی کولی
چند آسمان ستاره
با چند زمین سرخ
می شود لاله های دی ماه
چند باغچه
با چند گنجشک
می شود تولدی دیگر
چند زخم
با چند سه تار
می شود سه قطره خون
چند نم نم باران
با چند عذاب عقل
می شود قیافه ای مشکوک
چند خورشید
با چند سیاه چاله
می شود اسیران در بند دایره دار
چند آقیانوس
با چند دریا
می شود کوچه ها و خیابان های
آبی
چند میلیون پرنده مهاجر
با چند تالاب
می شود لبخند
می شوند لبخند
می شود لبخند





















