دو شعر از مجید سنجری
۱
«رســـتـــاخــیز بــاران»
نان را
از سفره ربودند
نامِ غارت را
تدبیر نهادند.
ما !
در کوچههای بیچراغ
با استخوانهای خویش
زمستان را
بر دوش کشیدیم.
اینان !
خورشید را
در انبارهای تاریک پنهان کردند
و صبح را
با سکههای مسین خریدند.
اما !
مگر میتوان
آواز خروس را
به زنجیر کشید؟
مگر میتوان
از رویش گندم
اعتراف گرفت؟
من دیدهام
کودکی را
که در مشت بستهاش
تمام بهار
گریه میکرد
مادری را
که نان را
چنان قسمت میکرد
که گویی
ماه را
میان ستارگان
ای سرزمین زخمی!
چه بسیار رودها
که تشنهاند
چه بسیار دستها
که از فراوانیِ گرسنگی
تهیتر از بادند
چه بسیار مردان
که نامشان را
بر آجرهای شهر نوشتهاند
اما !
سهمشان
سایهای کوتاه بوده است
بر دیوار غروب
با این همه
من !
به رستاخیزِ باران
ایمان دارم
روزی
درختانِ خاموش
فریاد خواهند شد.
سنگها
زبان خواهند گشود
و
گلهای سرخ
از شکافِ آسفالت
چون مشتهای برافراشته
سر بر خواهند آورد
آن روز
هیچ پرندهای
ترانهٔ خود را
پنهان نخواهد کرد
۲
نامهایی که میمانند
کسانی هستند
که چون برگِ زردِ پاییزی،
بیصدا
بر خاک میافتند
و باد،
آخرین نشانیِ آنان را نیز
با خود میبرد.
نه خاطرهای،
نه نغمهای،
نه چراغی
در امتدادِ شبهای پس از آنان.
و کسانی هستند
که مرگ،
آغازِ حضورِ دیگرشان میشود.
میروند،
اما عطرِ گامهایشان
در کوچههای زمان
باقی میماند.
نامشان
بر لبِ نسلها جاری است،
چون چشمهای
که از دلِ سنگ
راهِ خود را پیدا کرده باشد.
سالها میگذرند،
فصلها عوض میشوند،
اما ناگهان
در میانِ هیاهوی زندگی،
نامی به یاد میآید
و دلی روشن میشود.
گویی برخی انسانها
برای آن آفریده شدهاند
که از مرگ عبور کنند
و در خاطرهی عشق،
جاودانه بمانند.
#مجید_سنجری





















