Advertisement

Select Page

چهار شعر از ابوالفضل حکیمی

چهار شعر از ابوالفضل حکیمی

 

۱

از فرمانش بر دریا
تا ناپیدا به صف
غول پیکر می خواهم تو را
غول پیکر از پر آشوب می آید
به تاریخ جهان
دل ِ خونین ،جلیقه ی نجات است
با مصمم
لباس رسمی می پوشم
مربوط می شوم به قرون ِ بادبانی
از مرگ نوشتن را زودتر می شوم به مربوط
حالا لباس رسمی، آغاز جهان است
من برای تمام ِ مجسمه ها ،زره پوشیده ام
پوشیده ام بادی را که در حیاط کلیسا با تو می میرد
از هر چه لباس پوشیده ام جوان تری
در خاطراتِ پنجره ،همسایه ای
با گاوها به شکار نهنگ نرو
داس را گوش بده به آواز
به جنگلی آمده ام که زندگی را با ارابه می برد
لیس می زند علامت سؤال
اژدها را
اتفاق می تواند دوّار بیفتد در افکار تابوت
همه دارند چیزی جمع می کنند از دستِ کم
همه ،مملو را دست ِ کم گرفته اند
برای مؤمن ها ماهی بگیر از سخنم
من را در خواب،شنا کن
بیا به کلافِ سر در گمی
از شدت جراحت ِ صلیب
دراز می کشد ،شتاب
به صبح بِبَر
میخ های کوبیده بر شعار را
آنجا که مُردگان در جزر و مد اند

 

۲

با پولک و مبهم
بر پیشانی و طیف
به آواز دادن سلول
به سیر کردن تجزیه
یک لنگه در حافظه کرده ایم پا را
یک لنگه در شاید
می آویزم به لاشه ی نردبان
این چرم را به مقصد می رسانم
سعی را به سرخی
بلور باش این پله ها را
نیم خیز شده گلدان
دست در زنجیر ِ پیرزن
لحظه ی دیدار ،مارپیچ است
در این شیب به الماس نمی رسد ،کلاه ِ خواجه
دیوار ها کمک می کنند به شپش ها
در چارچوب ِ سُرایت
این اولین نمکدان است
نی نوازان را به صف کن
شتاب کن رودابه
هر خشتی ازین خانه را به طراری
شیر در ژرفای خاتون به جوش می آید
دستور
و
درنگ
سایه ات سرکه روی کهکشان می ریزد
از خیره خیره ی من
چهره ات
حبه حبه می شود

 

۳

از گماشته بر نظاره

انسان پیش دروازه
هدف تیر را
به مشت می برد با ایمان راسخ
به پنجره
و
لرزه بر جان
که دارند می آیند بوقلمون ها
سوزن را به صفر برسانند
تجربه ی سرفه
را به کاغذ
مداد پاکن ها فرامین را صادر می کنند از تراش
مرگ تور سوراخی دارد
زنی را از آفریقا می آورد به موی سپید
من از قایق ها فربه شده ام
به دوست داشتن بگو
سخنانت جغد دارد
دعایی در دست اژدها بگیر
تا زانو زدن ناقوس
من در رویای ذرت به جنگ می روم
روی میز طالع شیپور گذاشته اند
به افتخار پرتقال
به غرش می زنم چشمک
بیا بین خانواده ها استخوان برداریم
تا بین تالار و تکه تکه
روی صندلی شمعدان بگذارم
در کسوت نقره
از شبح ها به موروث می رسم
اکنون ما دیگر به تعلق ،صخره داریم
زیرا با هم به انگشتر می رسد
از مزارع آنچه می ماند
چرخیدن است
آنچه بین تو و آزادی است
بینِ فرق است

۴

شانه اخذ می کنم از جوهر
بدن درهم می ریزم از حروف
به ساعتِ گلو
به مرکزِ دیو
تفریح از این دیوار تر
تصمیم از این شتاب تر
می شود گرفت گلوله را در هوا
از یک طرفِ گریبان
که بیشتر جنگل ها ابر ندارند در این فشردگی
یا هیچ کس نیست در را باز کند
یا همه ی محکم ها عمومی اند
پس به هدر می دهد روح ،تمام زانو ها را
صدا در نمی آید از نصب
روح را صحبت ناجنس ،زانو می زند
به جادو می زند آهو
از همین الواح
مسمومیت شما ،حاملگی است
در اجتماع قید
از حسابم سایه بر می دارم
به حساب شما
هنوز دنباله دار است دری در باعث
هدفِ استثنا شده ایم
بیابان بود
و
گرما بود
و
آب سرد
و
استسقا
هیولایی که می لغزد به من فرصت الیاف می دهد
چیزی ندارم که بشکند
خودت را مسطح کن

#ابوالفضل_حکیمی

 

لطفاً به اشتراک بگذارید
Advertisement

Leave a reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights