موشها حلزونها را میخورند
طاقباز خوابیده پاهای لاغرش را دراز کرده بود و چشمهایش را بسته بود. صدای صندلهای شهره را که شنید، زانوها را جمع کرد بالا. شهره که خواست از کنارش رد شود، گوشهی دامنش گرفت به زانوهای رسول. رسول دوباره پاها را دراز کرد. پایش به جسم سردی خورد. نگاه کرد. لگن آشغالِ نخودسبز که همهی بعد از ناهار سرگرم پاک کردنشان بود را دید؛ کنار آن هم لگنِ قرمز خودِ نخودسبزها. آرنجهایش را روی پتو گذاشت، خودش را بالا کشید و از لگنها دورتر کرد. دوباره سر به دیوار گذاشت و چشمها را بست. نزدیک دیوار، خنکیِ دلچسبی از کاشیها به بدنش میریخت. نیمساعتی بود که در این حالت مانده بود. شهره خندید. با انگشت به سر رسول اشاره کرد.
— چه خبر از حلزونات؟ راه افتادن؟! والا با این دوزی که تو این چند روز میزنی، اون توو باید لِزگی برقصن برات.
رسول، چشمبسته، دست کشید روی پتوی زیرش کنار دیوار و پاکت وینستون قرمز را پیدا کرد. دست چرخاند در پاکت. چشمهایش را باز کرد و پاکت سیگار را خوب نگاه کرد. دوباره چشمها را بست “نوچ” گفت و پاکت خالی را آرام انداخت هوا افتاد همانجا که بود.
— آره، دارن راه میرن.
با انگشت کوبید به شقیقهی راستش.
— همیشه از اینور شروع میکردن، میرفتن اونور، اما امشب از اینور شروع کردن.
با صدای بوقِ کامیون، شانههایش بالا پرید. چشم باز کرد.
شهره پنجره را باز کرده بود و زل زده بود به ساختمان روبهرویی.
— ببند اون لامصبو. پروندی همهش رو.
شهره انگار که نشنیده باشد، چشمهایش را ریز کرد و خیره به همان نقطهی ساختمان روبهرویی شد. لب پایینی درشتش را تو دهانش کرد.
— این هم حتماً کادوی تولدت از طرف حلزونهاست دیگه! شبِ چهلسالگیت دارن برعکس رژه میرن. حالشو ببر.
به سمت ظرفشویی برگشت و دستکشهای نارنجی را دست کرد.
— بوی تریاک خونه رو برداشته! خفه شدم! بذار باز باشه چند دقیقه. نترس، اونقدر که تو کشیدی، نمیپره.
برگشت و به رسول که دوباره چشمها را بسته بود چشمک زد. صدای بوق کامیون دوباره فضای آشپزخانه را پر کرد. رسول پشتش را چسباند به کاشیهای سبزِ دیوار.
— بابا، اینو امشب اختصاصی برای تو زدم. کادوی شبِ چهلسالگیمه برای تو.
شهره تند شیر آب را بست و به طرف رسول برگشت. پایش رفت روی لگن قرمز؛ کف آشپزخانه پر شد از نخودسبزهای پاک شده. هیکل درشتاش افتاد روی هیکل لاغر رسول. رسول آهی کشید و آرام خندید. دست کشید به پاهای پُر شهره. چشمهایش را تنگ کرد.
— حالا چرا هول شدی؟ تازه سر شبه.
رسول چشمانش را بست سرش را به دیوار تکیه داد. شهره دستکشها را از دستش بیرون کشید گذاشت روی سینهی رسول. چشمش افتاد به نخودسبزهای کنار پاهایش.
— لعنتی! همهی عصر زحمتشون رو کشیدیم.
رسول چشم باز کرد. انگشت شست دست چپ را کشید به ابروی تاتوشدهی نسکافهای سمت راست، بعد به پُفِ کوچکِ چشم راست، بعد به ککومکِ کمِ سمت راستِ صورت و بینی و آخر به لبهای پهن و گوشتی شهره.
— به چی فکر میکنی، رسول؟ چند روزه مصرفت بیشتر شده. میخوای موشها بیان سراغت؟
رسول خندید و سر شهره را کشید توی سینهاش.
— هنوز یادت مونده؟
شهره ناخن کشید به گردن رسول.
— آره. گفتی تا وقتی حلزونها لیز میخورن حالت خوبه و نشئهای. زیاد که میکشی، موشها میان حلزونها و مغزت رو یکجا میخورن… نگفتی به چی فکر میکنی؟
شهره سرش را بالا آورد.
رسول نگاه کرد به نخودسبزها کنار پاهای درازشدهی شهره.
— تهش رو یادت رفت. گفتم وقتی میتونم بنویسم که موشها مغزم رو بجَوَن.
دست کشید به چند خطِ محوِ گلوی شهره. ادامه داد:
— به یه قبرستون. نمیدونم برم یا بنویسمش.
شهره اخم کرد.
— خودت و جونوراتو با هم له میکنما.
— خب.
— پس برای سلامتی خودت و جونورانت چرت نگو. بنویسش.
رسول لبهایش را چسباند به موهای روشن شهره.
— بذار موشها بیان، ببینم چه غلطی باید بکنم.
شهره دستکشها را برداشت روی صندلی گذاشت و از روی شکم لاغر رسول بلند شد.
— قبرستونه دوره؟
رسول دوباره چشمها را بسته بود.
شهره بلندتر گفت:
— برو یه کم تو اتاق بخواب. سهیل و فرهاد رفتن برات کیک بخرن. برو، شاید تا اونا بیان اون موشها هم بیان اون چُسمثقال مغزت رو بجون، بتونی دو کلمه بنویسی، امشب کمتر بهش فکر کنی.
خواست از درِ آشپزخانه بیرون برود که رسول دستش را گرفت.
— تولد چهلسالگیت رو یادته، شهره؟
شهره دست رسول را بیحرکت نگه داشت.
— نمیدونم! هجده سال گذشته!
شهره این بار آرام روی شکم رسول نشست، زل زد به کاشیهای سبزِ پشت سرش. دستش را کرد توی دست رسول، جوری که انگشتانشان میان هم افتاد.
— اون موقع سهیل شونزدهسالِش بود. هنوز با شوهرم یهجا بودم. هنوز با حنیف زندگی میکردم.
رسول دست شهره را چسباند به لبهایش.
— پس حتماً خوشحال بودی.
شهره پنج انگشتش را باز کرد، کشید توی موهای بلند رسول. لاکِ ناخنهای نارنجی رنگش را نگاه کرد توی موهای فلفلنمکی رسول قایم شد.
— حلزونها الان کجای سرت هستن؟
کمی مکث کرد. ادامه داد:
— نمیدونم، شاید بودم. هر چی بود، مثل تو درگیر داستانام بودم. البته داستانهای من واقعی بودن.
خندید.
— خوشحال باش، رسول. به خدا زمان خیلی زودتر از اونکه فکرش رو بکنی میگذره. وقتی چهل سالته یهو دلت خالی میشه نکنه دیگه جوون نیستی؟، پنجاه سالت که میشه میفهمی چهل و پنج سالگی هنوز جوون بودی، پنجاه و هشت سالت که میشه میفهمی پنجاه سالگی هم جوون بودی. چقدر تو چهل و پنج سالگی خوشگل بودی. حتما بعدا هم میفهمم الان چقدر خوب بودم. خوب بودم که تو ازم خوشت میاومد.
بلند شد و ایستاد. رسول دست کشید به ساق شهره و زیر لب گفت:
— خوشحالم.
شهره دامن لباسش را صاف کرد.
— پاشو بریم تو هال.
اولین قدم را که برداشت، صدای زنگِ در بلند شد. شهره برگشت و به رسول چشمک زد.
— حتماً سهیل و فرهادن. پاشو بیا.
رسول نگاه کرد به نخودسبزهای پخش شده زیر پاهای شهره که چندتایی له شده بودند.
صدای صندلهای شهره دور و دورتر شد.
نفسش را بیرون داد. حلزونها سُر خوردند روی هم، مثل همیشه؛ یکیدوتایی هم سعی کردند از ستون فقراتش پایین بیایند. پشتش را چسباند به سردیِ کاشیهای دیوار و چشمها را بست، گیر کردند. تپهای را دید پُر از بوتههای خار و سنگهای بینام.
صدای صندلهای شهره را شنید که نزدیک و نزدیکتر شد، چشم باز کرد. گوشهی دامنش را دید.
— خواهرته.
حلزونها رم کردند. فکر کرد کدامشان؟ چند ثانیهای که گذشت، یادش آمد چند سالی هست که رعنا ایران نیست.
— رویاست؟
شهره سر تکان داد که “آره” و رفت. صدای باز شدن درِ آپارتمان را که شنید، از جا بلند شد و وارد هال شد. با رویا چشم در چشم شد. حس کرد یکی از حلزونها در سرش شیهه میکشد. دستِ درازشدهی رویا را گرفت و کشید سمت خودش. لبها را گذاشت روی پوست صاف و سفید صورت رویا؛ انگار که فلز سردی را میبوسید. رویا چشم چرخاند دور هال و به مبلهای نارنجی زهواردررفتهی گوشهی اتاق نگاه کرد، بعد به تابلوی چهارفصلِ قدیمیِ روی دیوار، به تلویزیونِ خاموش و به ساعت پاندولدارِ قدیمی؛ تنها یادگار شهره از خانهی مادرش. شهره مبل نارنجی را نشان داد و گفت:
— بفرمایین، خوش اومدین.
رویا به فاصلهی رسول و درختچهی پالم جلوی ستون نگاه میکرد. سر نچرخاند سمت شهره.
— اگه میشه، چند دقیقه میخوام با داداشم تنها باشم.
رسول به فرش کرمرنگ چشم دوخت. میدانست که الان لبها و پُفِ زیر چشمِ شهره آویزان میشوند؛ مثل همهی وقتهایی که ناراحت میشد.
به رویا اشاره کرد که بنشیند.
— میرم برات چایی بیارم.
رویا دستش را گرفت، بعد انگار که دستش سوخته باشد، سریع دست رسول را ول کرد.
— نه، بشین. اینجا هیچی نمیخورم.
رسول حس کرد رویا جملهی دوم را بلندتر گفت.
شهره بدون اینکه به رسول نگاه کند، تند گفت:
— من میرم تو اتاق، شما حرفاتونو بزنید.
رو کرد به رویا.
— فقط زودتر. الان پسرم با دوستش میرسن. میخوایم برای رسول تولد بگیریم.
رویا برنگشت سمتش. صدای بسته شدن در اتاق را که شنید، روی مبل نارنجیِ گوشهی اتاق نشست. رسول نگاه کرد به صورتش که حالا سفیدتر شده بود. حلزونها انگار با چکش افتاده بودند به جان مغزش. فکر کرد اگر حرف بزند، صدای خودش را هم نمیشنود.
— خوبی؟ مامان خوبه؟
چشمش افتاد به چند نخودسبز روی فرش. سر چرخاند و مسیر نگاه رویا را دنبال کرد؛ رسید به تابلوی چهارفصلِ روی دیوار. فکر کرد چند سال پیش آن را برای شهره از گالری فردوسِ خیابان پهلوی کادو خریده بود؟ یادش نیامد.
— ما خوبیم. تو هم که خوبی.
با انگشت به اتاقی که شهره رفته بود اشاره کرد.
— بالاخره عقدش کردی یا نه؟
رسول نگاه کرد به درِ کرمرنگِ پُر لکوپیسِ اتاق. سر نچرخاند سمت رویا. نمیخواست چشم در چشم شود. رویا دوباره زل زد به تابلو.
— خوبه.
پوزخند زد. رسول سر کج کرد نگاه کرد به صورت رویا. فکر کرد سفیدتر شده و بیلکتر از همیشه. حلزونها دوباره آرام شده بودند.
— چرا اومدی اینجا؟ برای تولدمه؟
رویا لبها را روی هم فشار داد. ابروهای هلالیاش را بالا برد. خم شد، دست کرد داخل کیف سیاهش که کنارش روی مبل گذاشته بود. بستهی کادوشدهای را گرفت سمت رسول.
— مامان برات فرستاده.
رسول بسته را گرفت و نگاه کرد به گلهای زرشکیِ
روی کاغذِ کادو.
— مامان یادش میره من گل دوست ندارم؛ چه خودشو، چه شکلشو.
رویا به ناخنهایش نگاه کرد.
— دلم برای اون روستای بابا تنگ شده، رویا. یادته؟ بچه بودیم میرفتیم. اسمشو یادته؟ تو هیچوقت دلت نمیخواست دوباره بری اونجا رو ببینی.
رویا صاف نشست پایش را روی پایش انداخت.
— اونجا اصلاً گل نداشت! عاشق اونجا بودم!
رویا گفت:
— نه یادمه، نه دلم میخواد یادم بمونه. منم مثل
مامان از اونجا متنفر شدم.
زبان کشید به لبش و نفس عمیق کشید.
— بس کن، رسول! چهل ساله شدی. بذار حرفمو بزنم. داری مامانو داغون میکنی! تنها پسرشی.
حلزونها همه با هم شیهه کشیدند. بقیهی حرفهای رویا را نشنید. سر گذاشت روی پشتیِ مبل و چشمها را بست.
شهره را دید بالای پلههایی شبیه زیگورات ایستاده بود. دامنش در باد مثل پرچم تکان میخورد. یک تپهی کوچک از حلزون کنار پای شهره بود.
رسول چشم که باز کرد، رویا داشت نگاهش میکرد.
— رویا، دارم یه داستان مینویسم. داستان یه مرد چهلساله که میخواد از روزمرهگیش فرار کنه. میخواد بره یه جایی که دست عالم و آدم بهش نرسه. از دست مامانش که بعد مرگ باباش مثل کنه چسبوندتش به خودش و ولش نکرده. از دست خواهرای خوشکلش که مثل خواهرای سیندرلا فقط بلدن بهش متلک بندازن. از دست هر کی که دیده و شناخته و داشته. کجا رو پیشنهاد میدی، رویا؟
رویا دوباره پوزخند زد.
— پیش همین زنِ سلیطه که همسنِ پسرشی، بهترین جاست براش.
با چانه اتاقی را که شهره در آن بود نشان داد. یکی از حلزونها لیز خورد و از ردیفِ مهرههای پشت رسول پایین افتاد. بعد یکی دیگر. رسول پشتش را چسباند به مبل.
— مامان دلش برات تنگ شده، رسول. دائم گریه میکنه، فشارش میره بالا. طوریش بشه، من و رعنا همهش رو از چشم تو میبینیم.
رسول دست کشید به پسِ گردنش؛ جایی که یکی از حلزونها برای پایین رفتن بیوقفه کله میزد.
— رویا، چرا مامان نذاشت بابا رو اونجا دفن کنن؟ تو همون روستایی که همهش خاک بود و خار بود و سنگ. گل نداشت. ما بچه بودیم؛ چرا ازمون نپرسیدن؟ چرا از همه جدامون کرد مامان؟ بابا تو جادهی روستاش مرد، ولی اینجا تو بهشتزهرا دفنش کردن. چرا مامان از اونجا اینقدر بدش میاومد؟ رویا، چرا هر چی که مامان ازش بدش میاد نباید باشه، باید حذف بشه، و هر چی که مامان دوسش داره باید حتماً کنارش باشه؛ مثل من، مثل قبر بابا. نمیخوام تکرار مکررات کنم،
رویا، اما یادت نیست؟ هر بار برای یکی از کتابام دعوت میشدم شهرای دیگه، مامان شبش فشارش میرفت بالا، کارش میکشید به بیمارستان. رویا، من آدمکِ مامان نبودم، من آدم بودم. اینجا خودمم. آدمم. ببین چند ساله که حس میکنم آدمم.
رویا زل زده بود به زمین. رسول فکر کرد کاش
نخودسبزها را نبیند.
کلید درِ قفل چرخید. دو پسر جوان با خنده وارد شدند. رویا نگاه کرد به پسرِ قدِ بلندتر که قدش تا بالای در میرسید. رسول ایستاد. حلزون پایین افتاد و چنگ کشید به ستون مهرهها.
— این رویا، خواهرمه.
پسر کوتاهتر را نشان داد.
— این سهیلِ پسرِ شهره.
پسر بلندتر را نشان داد.
— اینم فرهاد.
کمی مکث کرد.
— دوستش.
فرهاد چشمک زد. سهیل گلو صاف کرد. رویا دوباره لبهایش را روی هم فشار داد و سر تکان داد. فرهاد جعبهی کیک را گذاشت روی میز چوبی.
— آقا، این کیکتون. البته ببخشید، یه کمی خامهش خراب شده؛ اونقدر که این سهیل خندید.
سهیل اشاره کرد به رویا. فرهاد ساکت شد. سهیل بستهی کادو را گذاشت توی بغل رسول.
— تولدت مبارک داداشی. مامانم کجاست؟
رسول با سر اتاق را نشان داد. بعد از زدن چند در، دو پسر با هم وارد اتاق شدند. رسول سر جایش نشست، کادو را گذاشت کنارش روی کاناپه. نگاه کرد به کاغذ کادویی که پر بود از دایره و مربع و مثلث. رویا دست دراز کرد و کیفش را برداشت. خبری از حلزونها نبود.
— میری؟
رویا قدم به سمت در برداشت. خم شد و کف پایش را نگاه کرد.
— آره. به مامان چی بگم؟ میخواست یه مدت برگردی پیشش. حالش واقعاً خوب نیست، رسول.
درد از گوشهی سمت راست رسول پیچید توی سرش. فکر کرد: «بالاخره اومدن.» رویا نگاه کرد به نخودسبزِ لهشدهی توی دستش.
— به کدبانوتون بگین یه جارو کنن. این چیه؟!
رسول لبخند زد.
— میدونی، رویا، چند سال پیش… نمیدونم چند سال؛ فکر کنم بعد کتاب دومم بود یه شب شهره برام مهمونی گرفت. خودمون بودیم. باقالیپلو با ماهیچه درست کرد، به شوهرش حنیف هم گفت بیاد. حنیف خیلی این غذا رو دوست داره.
یکی از موشها سمت چپِ سرش را با صدا جوید. رویا نگاه کرد به نخودسبزِ لهشدهی توی دستش و بعد به لبهای رسول.
— آخه حنیف و شهره جدا نشدن؛ فقط جدا زندگی میکنن. حنیف چندتا کوچه بالاتر زندگی میکنه با یه دختری. اون شب که شهره زنگ زد بیان پیش ما، با دختره اومد. همینجا نشسته بود. دختره یه جور مشکل مادرزادی داره؛ گردنش یه کمی کجه. چند باری عمل کرده، بازم یه کمی کجه. شعر میگه. فرهاد و سهیل هم بودن. همینجا، دور همین میز، داشتیم شام میخوردیم؛ باقالیپلو با ماهیچه. حنیف به دختره گفت یکی از شعراشو برامون بخونه. دختره شروع کرد یکی از همین شعرای بیمزهی عاشقانه. حمید دست انداخته بود دور گردن دختره، انگار که میخواست گردنش کجتر نشه.
رسول احساس کرد دهانش خشک شده. نفس کشید. صدای جویدنهای توی سرش بلندتر شد. بلندتر از قبل گفت:
— رویا، درست همون لحظه، همون لحظه
که اون دختره داشت اون شعر مسخره رو میخوند،
همون لحظه رویا دیدم چقدر حالم خوبه. بعد فهمیدم اینجا هیچکی به هیچکی مربوط نیست. شهره با منه، ولی زنم نیست؛ زنِ حنیفه. حنیف دوستمه، ولی با همین دخترِ گردنکج زندگی میکنه. سهیل و فرهاد باهمن، ولی به شهره و حنیف که پدر و مادرشونن ربطی نداره، به منم ربطی نداره. فکر کردم من همینو میخوام؛ همین هیچی رو، همین هیچکسو.
دست کشید به پوست سفیدِ صورتِ رویا.
— میدونی، رویا! اون لحظه دلم خواست این لعنتیا…
کوبید به شقیقهی راستش.
— بیان بیرون، بیان بیرون و همهی گوشت و پوست و استخونم رو بخورن. فکر کردم بهترین تموم شدنِ آدمه. میفهمی چی میگم؟
رویا دست رسول را از روی صورتش گرفت. چند بار زبان کشید به لبهایش و آرام گفت:
— نه، به خدا نمیفهمم. تو مامانو دق میدی.
رویا نخودسبزِ لهشده را گذاشت کف دست رسول. شهره از اتاق بیرون آمد. قدش بلندتر شده بود؛ بهخاطر کفشهای پاشنهبلندِ قرمز. لباس زردِ یقهبازِ نیمه بلندی پوشیده بود و چاک بلند دامن، هنگام راه رفتن پاهای دودیرنگش را تا بالای ران نمایان میکرد. گردی سینههای بزرگ و بازوهای پهناش بیرون مانده بود. به رسول لبخند زد؛ او هم لبخند زد.
رویا دست برد به سمت دستگیره و در را باز کرد. رسول با مکث نگاهاش را از شهره گرفت و پشت سر رویا رفت بیرون. دست گذاشت روی فرق سرش؛ جایی که یکی از موشها داشت تکه و پارهاش میکرد.
— رویا، به مامان بگو. بگو موشها واقعاً حلزون میخورن.
رویا برگشت سمت رسول. فکر کرد چند لکهی قهوهای روی صورت رویا ظاهر شده. نرده را گرفت روی پیچ پله نشست و نگاه کرد به نخودسبزِ کف دستش.
فکر کرد امشب موشها میخواهند همهی مغزش را یکجا ببلعند.





















